پهلوان مسلم اسکندر فیلابی

اندازه متن
Aa Aa

من در ششم فروردین ۱۳۲۳ در فیلاب یکی از روستاهای قوچان به دنیا آمدم که در شش کیلومتری غرب قوچان است، ورزش کشتی در قوچان یک ورزش سنتی است و در تمام مهمانیها که میرفتیم فوری داوطلب میشدند پسر فلانی با پسر فلانی بیایند کشتی بگیرند، کشتی را من فکر کنم از شش هفت سالگی شروع کردم،من اولین کشتی را هم در حدود هجده سالگی در قوچان بین تمام پهلوانهای قوچان اول شدم، ان موقع دبیرستان بودم، کلاس ده یا یازده دبیرستان بودم، که در کشتی چوخه به نام قوچ سفید شرکت کردم و برنده قوچ سفید شدم،

در سال ۱۳۴۳ که میشود ۱۹۶۴ المپیک توکیو بود. سال بعدش رفتم جزء تیم.۱۹۶۶ اولین مسابقاتی بود که من برای مسابقات جهانی تولیدو رفتم به آمریکا.اتفاقا سال ۱۹۶۶ سال قهرمانی آسیایی هم بود،و در دانشسرای عالی هم دانشجو بودم سال اول بودم.

بهترین خاطرهای که از ورزش دارم، قهرمانی، کاپ آریا مهر بود در تهران که دوتا از بهترین ورزشکاران جهان المپیک،یکی عثمان درالیوف بودو یکی هم بینفیندریدیش. بینفیندریدیش کشتی گیر سنگین وزن آمریکا بود، من در کاپ آریا مهر آنجا اول شدم خیلی برایم جالب بود .من از آقای تختی خیلی خاطره دارم، ایشان مثل یک معلم برای من بود. سال ۱۳۴۳ که برای اولین بارآمدم تهران ، آقای تختی را دیدم، شماره تلفنش را دادگفت اگر آمدی به تهران به من زنگ بزن.

همون سال من رفتم برای قهرمانی کشور سال ۴۳که مسابقات انتخابی المپیک ۶۴بود ، وقتی رسیدم به تهران اولین کاری که کردم از ایستگاه راه آهن به آقا تختی زنگ زدم. گفتم فیلابی هستم. که من را شناخت،گفت کجا هستی گفتم راه آهن ، بعد از نیم ساعت آمد. فهمیدم که کار مندراه آهن هم هست. رفتیم چلو کبابی فیروز مروارید که یکی از ورزشکارای سنگین وزن بود. نهار را آنجا خوردیم. اولین نکته تختی به من مثل سوزنبان قطار،سوزنم راعوض کرد.گفت هیکلت درشته، بعضیها در این مملکت به تو پهلوان خواهند گفت،و بعد الگوی بعضی از جوانهای مملکت خواهی شد. طوری رفتار کن که وقتی جوانها ادای تو در میارند،خجالت نکشی و…یک روزی ریس ورزش تیمسار ایزد پناه به من گفت چرا این رفیقت این کاررا کرد؟ گفتم چه کار کرد؟ گفت که ما گفتیم در ۲۸ مرداد سخنرانی کند، و بشود وکیل مجلس از تهران. او نیامد،یک روز از آقا تختی پرسیدم شما چرا نرفتید سخنرانی کنید ؟

گفت من روز ۲۸ مرداد حتی در تهران نمی مانم، تاچه رسد به اینکه پا بگذارم روی خونهای به نا حق ریخته در خیابانهای تهران که دکتر مصدق راعزل کردند و شاه رو به عنوان پاپت گذاشتند، بروم سخنرانی هم بکنم !که بشوم وکیل مجلس؟ و من هم هیچ وقت در۲۸ مرداد سخنرانی نکردم، یک خاطره دیگر هم از بوئین زهرا خودش تعریف میکرد، میگفت از مردم خیلی کمک گرفتم، ولی هیچوقت کمک آن مادر یادم نمی رود، گفتم چی بود. گفت یک مادری به من گفت آقا تختی شما کمک جمع میکنید؟ چون چیزی نداشت و کیفش خالی بود چادرش را از روی سرش برداشت تا کرد داد به من. گفت هیچ وقت این کمک یادم نمی رود.

آخرین کشتی هم که داشت به خاطر مردم بود. یعنی هر کاری کرد برای مردم بود. برای مردم قهرمان شد، برای مردم پهلوان شد برای مردم هم خیلی کارا هاکرد.در نتیجه، یک سنتی شد در جامعه بخصوص ورزشی .

بعد  از انقلاب من مدیرکل تربیت دانشگاه مشهد بودم .ولی می دیدم اوضاع خرابتر می شودو هیچ کاری هم نمی

توان کرد.تصمیم گرفتم برویم آمریکا درسم را ادامه دادم واز جورج واشنگتن فوق لیسانسم را گرفتم برگشتم ایران، دیدم مردم گروه گروه کشته می شوند، جوانهای مردم رو می گیرند در خیابانهابه شهادت می رسانند، مردم به ما مراجعه میکردند. چون به هر حال پهلوان برای مردم معنی و مفهوم داشت . باید یار مظلوم و دشمن ظالم باشد،نویسنده شاعرو همه آنهایی که با مردم سرو کار دارند، کارشان برای مردمی باشد، بخصوص در جامعه ورزشی که ورزشکاران همیشه در خدمت مردم بودند، مردم به من مراجعه میکردند، فلانی پسرم رو کشتند، فلانی، دخترم رو تجاوز کردند و کشتند،

من تصمیم گرفتم صدای مردم مظلوم ایران باشم، و در ایران هم توقف نکنم، خیلی تصمیم سختی بود. در صورتی که در آونجا برای من شغل و مقام اداری فراوان بود، میتوانستم هر شغلی راداشته باشم، ولی دیدم که با این اوضاع و احوال،نمی توانم  جواب مردم و تاریخ را بدهم.

علت آمدن من به آمریکا این بود که ببینم، از کجا با چه کسی، چه گروهی بتوانم صدای مردم ایران باشم، واقعیتش به همه جا هم سر زدم، به کانونهای ایرانیها، به کسانی که احساس میکردم ممکنه است سیاسی باشند، مراجعه کردم و من متوجه شدم که خیلی از افراد و خیلی از کسانی که هستند، در کارشان جدی نیستند و یا فقط در مهمان خانهها و یا در کافهها سیاسی ا ند.

آشنایی بامجاهدین و رسیدن به آرزوی که داشتم

با مجاهدین آشنا شدم وبا آقای ابوالقاسم رضایی صحبت کردم و بعد با گروههای مجاهدین بیشتر نشست و برخاست کردم. دیدم که این همان جای است که میتوانم از این طریق، صدایم را به گوش مردم ایران برسانم ساده هم نبود. برای اولین بار رهبر مقاومت رو دیدم خیلی هم شک داشتم که خواب به هر حال من از یک تاریخ سه هزار ساله دیکتاتوری پشت سر من بود،مثل تمام ایرانیها، همیشه یک نفر دستور داده بود و بقیه هم فرمانبردار بودند. من فکر میکردم که این نفرات هم ممکن است اونجور باشند، خیلی با وسواس با رهبری این مقاومت بخصوص با مسعود هم از برخورد اولیه اش تا بعدش،هرچه جلوتر رفتم قرص و محکم تر شدم دیدم آرزوها و آرمانهایی که برای مردم ایران دارم اینها بواقع برای آن تلاش میکنند، که این مبارزاتی بود در طول تاریخ بی نظیر ، ما افتخار میکنیم که با بابک خرمدین رو داشتیم و یعقوب لیث را داشتیم و خیلی از قهرمانان ملی دیگر که در این راه مبارزه کردند ،مجاهدین می خواهند قدرت ناشی از رای مردم باشد، و برای خودشان هیچ چیزی نمیخواهند.

خانم رجوی را بارها و بارها دیدم وقتی که به عنوان رییس جمهور انتخاب شد من هم افتخار حضور در شورا را داشتم، متواضعتر از این رهبران مقاومت هیچ کدام از ماها نیستیم، و برای همین با استواری و محکمی راهمان را در این مقاومت ادامه میدهیم.

شما یک بکگراند سه هزار سا له داشتید، بعد از باصطلاح انقلاب ضد سلطنتی به گیر دیکتاتوری بسیار عقب افتاده تر از گذشته افتادیم، که هزار برابر بدتر از گذشته بود، این آخوندها کسانی بودند که نه کار کردند نه در عمرشان یک مغازه ساندویچ فروشی و بقالی را اداره کردند، حالا میخواستند مملکت را اداره کنند.نمیتوانند،برای همین است که مملکت مارا به نابودی کشاندند.

بحث های زیادی من بخصوص با آقای رجوی و افراد بالای مقاومت داشتم، چون آدمهای خودخواه به هر حال در یک جایی خودشان را نشان میدهند، میتوانستم تشخیص بدهم که این شخص خودخواه است یا نه،ولی من جز صداقت از رهبری مقاومت و مجاهدین چیزی ندیدم. من دلم نمیخواست از کسی حمایت کنم که فردا شرمنده بشوم ،الان به راحتی میتونم به مردم ایران قول بدهم که مقاومت ایران هیچ چیزی رو برای خوش نمیخواهد، وقتی در زندانهای خمینی میگویند بگو من مجاهد نیستم که شما را آزاد کنیم یا شما را اعدام نکنیم میگوید نه من مجاهدم یعنی چیزی برای خودش نمیخواهد.

مجاهدت یعنی آزادی ایران، مجاهدت یعنی دموکراسی، مجاهدت یعنی حق و حقوق مردم برای مردم اینها را من حس کردم و برای همین هم هر روز و هر روز محکمتر و سر فراز ترم.

رژیم ایران در این سالها فقط کارش این بود که مجاهدین را اعدام کند زندان کند، و به اصطلاح شیطان سازی کند همه این کارها را میکندولی بازهم  مقاومت سر جای خودش هست و دارد مبارزه میکند. خیلی از افراد که به خارج می آیند یا از ایران زنگ می زنند اعلام میکنند که ما در ایران هستیم نمی توانیم از این مقاومت حرفی بزنیم یا یه کاری بکنیم.ببنید همچنان که گفتم جامعه ورزشی به هر حال به نوعی نهضتهای عیاری و جوانمردی خودش را دارد، نمیشود این را جدا کرد، رژیم تلاش میکند این کاررا انجام بدهد ولی موفق نبوده.

برای همین هم است که در تمام استادیومها مردم فرصت پیدا کنند بر علیه دولت قیام میکنند و  حرف میزنند و شعار میدهند، رژیم، حتی تیمهای ورزشی پاسداران را واردکرده ، فدراسیونها رو در اختیار گرفته، و تمام پاسداران را در تمام ارگانهای باصطلاح سازمان ورزش از شهرستانها تا خود مرکزدرتهران جا داده، جامعه ورزشی ایران به هر حال جهان پهلوان تختی را به عنوان پهلوان میشناسند،جامعه ورزشی ایران پوریای ولیرا سمبل میدانند، جامعه ورزشی حتما طرفدار مردمش است،ولی تحت آن خفقان منتظر فرصتی مناسب هستند که درخیابانها بیایند و پرچم آزادی مردم ایران را به دست بگیرند ،من اینرا از خیلیها شنیدم این مقاومت را در این سالها کی اداره کرده؟ مردم ایران، با مالشان،با جانشان،با تمام وقت و اوغاتی که گذاشتند،و این جامعه رو تا اینجا پیش بردند،و از  این  مقاومت حمایت کردند.

بازوبند را به تمامی رزمندگان، شیرزنان و ابرمردان میهنم تقدیم می‌کنم

زمانی که مردم ایران مرا به‌عنوان پهلوان صدا کردند، پهلوانی برای من معنی و مفهوم دیگری داشت. برد و باخت در کشتی نبود، خدمت به مردم بود. آزادی مردم بود، گرفتن دست ناتوان بود، کوبیدن بر سر ظالم و بقیه چیزهایی که شما در طول تاریخ شنیده‌اید و جوانمردان و ورزشکاران این کار را کرده‌اند. همیشه دلمان می‌خواست طرف آنها برویم و از آنها تأسی بجوییم. مردم ایران محبت کردند و ما را پهلوان صدا کردند، که شما هم تکرارمی‌کنید. ولی از نظر من پهلوان آن شیرزنی است که اسلحه به‌دست می‌گیرد و با ظالم می‌جنگد. از نظر من پهلوان آن ابرمردی است که، زمانی که بسیاری می‌روند زیر قبای آخوند جنایتکار، او بهش خمپاره می‌زند. پهلوان آن کسی است که می‌رود جلادترین مرد را در داخل تهران به‌هلاکت می‌رساند. مردم ایران به‌من بازوبندی را تقدیم کردند. من این بازوبند را، که خوشبختانه دست هیچ دیکتاتوری آن را لمس نکرده…امروز  به یاد ۲۳سال مبارزات بی‌امان بابک خرم‌دین، قهرمان دلاورایران، که با جانیان و متجاوزین جنایتکار مبارزه کرد، این بازوبند را به تمامی رزمندگان، شیرزنان و ابرمردان میهنم تقدیم می‌کنم، یعنی پهلوانان واقعی میهنم، که دراین ۲۳سال گذشته، با جنایتکارترین رژیم، یعنی رژیم خمینی، مبارزه کردند.

امیدوارم تمامی مادران، خواهران، و برادران شهیدان، رزمندگان دلیر ارتش آزادیبخش و رهبری مقاومت، این هدیه را از طرف من و خانم مشکین‌فام، همسرم، که مرا به‌این کار تشویق کرد، بپذیرند. ما چیزی غیرازاین نداریم.»