تیرباران و شهادت ۹زندانی قهرمان مجاهد و فدایی در تپه های اوین-۳۰فروردین۵۴

اندازه متن
Aa Aa

تیرباران و شهادت ۹زندانی قهرمان مجاهد و فدایی در تپه های اوین-۳۰فروردین۵۴

اعتراف بهمن نادری پور( تهرانی)

شکنجه گر ساواک

دررابطه با واقعه ۳۰ فروردین ۱۳۵۴

نادری پور ( معروف به تهرانی ) شکنجه گر ساواک

زندانيان را پياده كرده و به رديف روي زمين نشاندند. درحالي كه دستها و چشمهايشان بسته بود. سپس رضا عطا پور فاتحانه پا پيش گذاشت و گفت: همان طور كه شما و رفقاي شما در دادگاههاي انقلابي خود رهبران و همفكران ما را محكوم كرده و حكم را اجرا مي كنيد، ما هم شما را محكوم كرده و مي خواهيم حكم را اجرا كنيم. جزني و چند نفر ديگر به اين عمل اعتراض كردند، اولين كسي كه رگبار مسلسل را به روي آنها بست سرهنگ وزيري بود و از آن جا كه گفتند همه بايد شليك كنند، همه شليك كردند، من نفر چهارم يا پنجم بودم كه شليك كردم. جليل سعدي اصفهاني بالاي سر همه رفت و تير خلاص را شليك كرد.

 

مسعود رجوی ـ منزل حاج صادق ـ سي فروردين ۵۹ ـ ( در مورد شهيد مصطفي خوشدل)

من دقيقاً يادم هست كه محمدي بازجوي شهيد جوان‌خوشدل و شهيد ذوالانوار كه اونها هم با بقيه‌ي زندانيان شهيد امروز مقارن با همين ۳۰ فروردين به بهانه‌ي فرار در تپه‌هاي اوين به شهادت رسيدند، ديگه حوصلها‌ش سر رفته بود. آخرين بار هفت ماه بود كه مصطفي در زندان بود. غذا كه نبود، بيمار هم بود، عينكش هم نمي‌دونم نمره‌ي ۵ و ۶ بود خيلي زيادتر هم شده بود بهش نمي‌دادند. بدنش هم پر از قارچ بود. زانوهاش سست، خيلي سست، تقريباً راه رفتن براش مشكل بود جز در يك جا، در راه رفتن و برگشتن به اتاق شكنجه. حوصله‌ي بازجو و شكنجه‌گر رو سر برد….

یک روز من ازش پرسیدم مصطفی تو فاصله‌ی بین اون مدت زمانی رو که پشت اتاق شکنجه که آدم صدای نعره و فریاد بچه‌های دیگه رو می‌شنوه تا نوبت خودش برسه، به صف می‌کردند برای اینکه نوبت برسه، پشت سر چشم رو می‌بستند، البته آدم صدای شکنجه رو از توی اون اتاق حسینی می‌شنید و از قضا این بدترین….واقعاً شاید برای بعضی‌ها از خود شکنجه بدتر بود. برای اینکه مثلاً نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت بعضی وقتها بایست منتظر می‌موندند که نوبت شکنجه برسه. بهش….من ازش پرسیدم که مصطفی تو این فاصله رو چکار می‌کنی، گفت دعای حضرت ابراهيم رو می‌خونم. گفتم چیه؟ گفت، رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَی مِنْ خَیرٍ فَقِیرٌ، خدایا نسبت به تمام این خیرهایی که به من میدی محتاجم. و بعد در آخرین روز که بیست و هشتم فروردین بود، پنجشنبه، از خواب بیدار شد به ماها گفت که…. بارون باریده بود، گفت که این بارون رحمته. گفتیم چطور، گفت حالا می‌بینید. و بعد چند دقیقه بعد اومدند بردنش و دیگه نیومد که… بقیه‌ی ماجرا رو می‌دونین.

مسعود رجوی ـ منزل حاج صادق ـ سي فروردين ۵۹ ـ  ( در مورد فرمانده كاظم ذوالانوار)

شهيد ديگه كاظم ذالانوار. سمبل اخلاق، انضباط و واقعاً انسانيت. دقيقاً كساني كه در زندان بودند يادشون هست كه شهيد گلسرخي رو از نظر انديشه‌هاي اسلامي چقدر كاظم بود كه تحت تأثير قرار داده بود. موقع دستگيري براي اينكه اطلاعاتش لو نره با اسلحه‌اي كه داشت خودكشي كرده بود ولي گلوله از اينجا رفته بود، از زير گلو، و از اينجاها دراومده بود. بهرحال رسوندش بيمارستان و خودش رو زد به بيهوشي براي اينكه قرارهاش رو لو نده. متخصصين بيهوشي مي‌گفتند آقا اين بيهوش نيست مطابق اون چيزهاي طبي. خب، روش آزمايش كردن در همون حال. شكنجه‌چيها ميگفتند كه خوب پس چرا تكون نمي‌خوره، مگه كسي مي‌تونه اينقدر درد رو تحمل كنه؟ و در همون حال عملش كردند بدون بيهوشي، يعني انتهاي گلو پاره شده بود يا زبون آخرش و بعدها وقتي پونزده روز بعد فهميدند كه چه كلكي خوردند و اين عضو مركزيت سازمان بود و چيزي به اونها نداده بود منجر شد به اينكه در ليست فراريهاي از زندان بگذارندش.