داستانک پسرکی که میخواست با خدا ملاقات کند -تیراژه

اندازه متن
Aa Aa

داستانک پسرکی که میخواست با خدا ملاقات بکند اما باید راه دور و درازی را طی بکند – تیراژه – شماره ۴۰-۳مهر۹۹

لطفا درمصرف کلمات صرفه جویی کنید.

میگویی عاشقم چون کمی فشارخونت بالا رفته یا ضربان قلبت تندتر میزند.

این اصراف هست پس بیچاره آنکه ۳۰ سال است درپی معشوق آواره کوه وبیابان شده چه بگوید.

تازه اگر بپرسید میگوید رهرو عشق است به این میگویند صرفه جویی
سلام به همه عزیزانی که دارند تیراژه رنگین کمان هنر را تماشا میکنند.

شعار برنامه ما این هست هنر برای هنر هنرنیست ما هنری را ارج میگذاریم

که حاوی تعهد وارزشهای اخلاقی وانسانی باشد  .

با ما باشید تا لحظاتی دیگر با اولین بخش ازتیراژه که کتابخانه هست با یک داستانک زیبا

داستانک

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات بکند

او میدانست تا رسیدن به خدا راه دور درازی به پیماید به همین دلیل چمدانی برداشت  ،

ودرون آن را پراز ساندویج ونوشابه کرد وبی آنکه به کسی چیزی بگوید سفر را شروع کرد  .

چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید پیرمردی را دید  .

که در حال دانه دادن به پرندگان بود

پیش او رفت و روی نیمکت نشست پیر مرد گرسنه به نظر میرسید  .

پسرک هم احساس گرسنگی میکرد پس چمدانش را باز کرد ویک ساندویج ویک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد  .

پیر مرد غذا را گرفت ولبخندی به کودک زد پسرک شاد شد .

و با هم شروع به خوردن غذا کردند.

آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند.

بی آنکه حتی کلمه ای با هم حرف بزنند.

وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد .

چند قدمی دور نشده بود که برگشت وخود را درآغوش پیرمرد انداخت،

پیر مرد با محبت اورا بوسید ولبحندی به او هدیه داد .

وقتی پسرک به خانه برگشت مادرش با نگرانی از او پرسید تا این وقت شب کجا بودی

پسرک درحالیکه خیلی خوشحال به نظر میرسید جواب داد پیش خدا  ،

پیرمرد هم به خانه اش رفت همسر پیرش با تعجب پرسید:

چرا این قدر خوشحالید پیر مرد جواب داد

امروز بهترین روز عمرم بود من امروز درپارک با خدا همراه بودم

مطالب مرتبط

داستانک فیل و طناب – تیراژه

میلاد رهایی»