برگ‌های بی‌خزان ـ عبدالرسول ابراهیمان دهکردی

من از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۷۸ در زندانهای ارومیه ، خوی ، تبریز  و اصفهان به سر بردم و در این مدت شاهد جنایات بسیاری از طرف رژیم برعلیه جوانان این وطن بودم  که تنها خواسته آنها آزادی وطن و آینده روشن و سعادتمند برای مردم بود.

کمی دورتر بروم از مشاهدات خودم در زندان اصفهان بگویم ، من نزدیک ۴۰ روز در زندان اطلاعات سپاه به نام کمال اسماعیل درست کنار شکنجه گاه در انفرادی بسر می بردم ، در مدت این ۴۰ روز حتی یک روز نشد که شکنجه و تازیانه و انواع و اقسام وسایلی که برای سوزاندن یا شکنجه زندانیان استفاده می شد قطع بشود، و فریاد زندانیان هر ۲۴ ساعت به گوش من می رسید،فریاد خواهران ، مادران ، نوجوانان ، پدران … فاصله آنقدر نزدیک بود که من حتی صدای زندانیان و شکنجه گران را می شنیدم ، همه چیز نشانگر یک جنگ بود ، رویارویی دو صف از یک طرف مقاومت برای تسلیم نشدن و از یک طرف دژخیمی که به زانو در می آمد. وقتی هم به راهرو ها می آمدم متوجه میشدم نفرات زیادی که شکنجه شده بودند با پاهای ورم کرده میدیدم که بعضا پاها از شدت شکنجه ترکیده بود و خون همه جا را گرفته بود.

 

لطفا به اشتراک بگذارید: