مزد بارکش

مزد بارکش

جُحا روزی آرد خریده بود و با باربری به خانه میبرد. در بین راه میان شلوغی مردم، باربر با آرد گم شد. جُحا چند روز بعد باربر را در خیابان دید و خودش را قایم کرد. گفتند: چرا پنهان شدی و نرفتی آردت را از او بخواهی؟

گفت: ترسیدم که مزد باربری اش را بخواهد

.