یعقوب لیث

میگویند هنگامی که یعقوب لیث صفاری دربستربیماری درشهر جندی شاپور افتاده بود خلیفه معتمد عباسی ازروی ترس هدایای فراوانی برای او فرستاد.و حکومت فارس را به وی ارزانی داشت.یعقوب در حضورفرستاده خلیفه نان و پیاز و شمشیر خواست و چون آنها  رانزد وی آوردند به فرستاده خلیفه چنین گفت((ازسوی من به خلیفه بگو.من خسته و وامانده ام.اگربمیرم تو و من ازدست یکدیگر خلاص خواهیم شد ولی چنان که زنده بمانم این شمشیر میان من و تو حکم خواهد بود.درصورتی که تو پیروز شوی من دست ازحکومت شسته و به این نان و پیاز بسنده خواهم کرد.))…هنوزفرستاده خلیفه به بغداد نرسیده بود که یعقوب چشم ازجهان فرو بست

یعقوب بسیارشجاع.غیرتمند.و جوانمرد و به هنگام سختی بردبار و مقاوم بود.با گروهی اندک برلشکریان انبوه چیره می گشت.درکشورداری دقیق و باریک بین و درکارهای لشکری میان سرداران و فرماندهان روزگارخویش کم نظیر بود.یعقوب برای دلگرم ساختن سپاه خویش درهنگام توضیع غذا درآشپزخانه حاضر میشد به دستوراو نخست افراد ساده توزیع می گشت و تنها پس ازآنکه عموم جیره خودرا دریافت می کردند نوبت به سران سپاه می رسید…..روحش شاد و یادش گرامی..چندین سال پیش قراربود مجموعه ایی درباره این سردارایرانی ساخته شود که متاسفانه اجازه ساخت دریافت نکرد…..!!!

از :‌شعله ازادی