گمان نکنی قهرمانی بودم

«گمان نكني قهرماني بودم»

??????

بي آن كه دلي

چون دل قهرمانان داشته باشم

بي بازويي ستبر

و ساقهايي توانمند،

سرشار از همة «بي»ها

و از آن سوي

با همة بيم ها و دلواپسي ها

با شانه هايي كوچك

باري بر دوش گرفتم

به اندازة يك ميهن

با همة زنجيرهايش

با همين مچهاي باريك دستانم

پرچمي در دست گرفتم

كه رسالت پيامبرانة نجات

بر آن نوشته بود

نه صخره يي بودم

كه دريايي را متلاطم كند

نه صاعقه يي

كه دشت را بلرزاند

اما

به ميدان آمدم

زيرا

ـ و همه چيز دراين «زيرا» بود ـ

زيرا كه دلي داشتم

كه شوقي كوچك داشت

به اندازة عشق گنجشككي

  به يك شكوفة نحيف.

گمان نكني قهرماني بودم.

م. شوق