مشعل

  مشعل

در روزگارانی که دست شب گشودند

فریاد را از حلق آدمها ربودند

برگردن آزادگی حلقه نهادند

دریای خون از بند رگهایش گشادند

خورشید را در غرفه ای تاریک بستند

انگشتهای نور تاکرده ، شکستند

حرمت زاحساسات آدمها گسستند

سگ را گشودند و دو دست سنگ بستند

بس که دروغ وحیله وتزویر کردند

خونابه ازچشم ستاره زیر کردند

هرگوشه ای شب حمله ای بر نور می کرد

چشم ستاره با درفشش کور می کرد

دراین زمان محنت افزای تب آلود

باید چه ها کرد وچگونه آدمی بود

می شد که چشمت را به رنج دیگری بست

می شد که فریاد گلوی خویش بشکست

می شد که در تنهایی خود عالمی داشت

درعمق چشمانت ز ناکامی غمی داشت

می شد به تنهایی به هر جایی سفر کرد

می شد شعورت را ز عالم بی خبر کرد

می شد درون خانه ات آرام خوابید

راحت خیال لحظه های عافیت دید

با سایه ی خود می توان یک خلوتی داشت

یا دلبر زیبا رخی ، هم صحبتی داشت

می شد به نای ونغمه ای شب را سر آورد

می شد خروش شادکامی را برآورد

می شد درون خویش از دنیا رها شد

می شد به پنداری زنقش خود جداشد

(هیهات )را اما به چشم خویش  بگذار

یا رنج مردم را از آن خود بپندار

آنگاه جور دیگری باید نظر کرد

با سینه باید تیغ بران راسپر کرد

فرخنده مردی از دیار روشنایی

روشنگری، رزم آوری ، درد آشنایی

(هیهات) را چون آیه ای درسینه اش داشت

شد،پرچم خودشید را ازخاک برداشت

فریادزد:( ای توده های رنج دیده

بیچارگان تن به خاک وخون کشیده

باید که فریادی زسوز جان برآورد

باید که عمر جهل وتاریکی سرآور د

باید که درد دیگران برجان بگیریم

باید برای زنده ، از مردن بمیریم

باید بهشت سبز را جا ومکان کرد

باید زمین را رنگ چشم آسمان کرد

باید درون سینه بذر خنده پاشید

اندوه را باید زچشم کودکان چید

باید که رنگ مردگی از دیده برداشت

باید به جایش عاشقی وشور را کاشت

هرکس که رنج دیگری را پاس دارد

رنگ  گل خورشید در احساس دارد

باید که در خون رفت واز آتش برآمد

بید  که  از خود رفت وشکل دیگر آمد)

آنگاه در دریای خون خود فرو شد

درخون فرو غلطید و با شب روبرو شد

با هرچه آنش بود، آتش را برافروخت

در شعله اش رفت و همه بال وپرش سوخت

در هیئت یک شعله از آنش یرون شد

آن مشعل روشنگر عهد و قرون شد

چون روح آزادی به سوی بی مکان شد

پاینده و آسوده از قید زمان شد

خورشید از گرمای رویش شعله برداشت

از سوز داغ شعله هایش پرچم افراشت