مهمانی

مهما نی

خسیسی جوحی را به مهمانی دعوت کرد و گفت: بیا خانه ما نان و نمکی هست با هم میخوریم جوحی به خیال اینکه خسیس تعارف میکند و غذای دیگری دارد با او به خانهاش رفت. میزبان همان نان و نمکی را که گفته بود بر سر سفره آورد. در همین وقت فقیری به در خانه آمد و گفت: به من غذایی بدهید. صاحبخانه گفت: برو خدا روزات را جای دیگری بدهد فقیر دوباره غذا خواست. این دفعه صاحبخانه گفت: اگر نروی، سرت را با چوب میشکنم.

جوحی فریاد زد که ای فقیر! زودتر فرار کن. این نامرد هر چیزی بگوید، همان را بی کم و کاست انجام میدهد