و گام های تو رو بند از دلم تردید

و گام های تو روبند از دلم تردید

همیشه چشم تو از بامداد سرشار است

وَ چشم من،به طلوعت،همیشه بیدار است

به شعله های سلام ات شبِ مرا سوزی

به لحظه لحظه ی جانم چراغ افروزی

همیشه ابرِ تمنّا به سینه ات داری

به باغ تشنگی ام،شورعشق می باری

همیشه نسترنِ خنده بر لبت روید

وَ با من از گلِ رخشنده در دلت گوید!

همیشه دست تو بخشد به جانِ من امید

وَ گام های تو روبند از دلم تردید

از این و آن بگرفتم سراغِ آزادی

میان ظلمت و حیرت،نشانی ام دادی

و با تو همسفرم ای مسافرِ فردا

و با تو . . .