بهای فکر

بهای فکر

باید بهای فکر را داد

بر هرچه پیش آید بگو باد!

این «هرچه باداباد» سخت است

چون سوزش شلاق جلاد

گاهی چهل سال است دوری

از میهنت، با قلب ناشاد

یک حرف مفتی نیست هرگز

عزم بیان فکر آزاد

حرف از سر سبز است کز تیغ

شد کنده و برخاک افتاد

حس فشار پوست حلق

زیر طناب دار شیاد

حتی ازین هم سخت تر هست

ویرانی هر حس آباد

حس تمام عشق شخصی ت

که بودن ات را کرده بنیاد

تخریب پل های محبت

با دوستی که دل به تو داد

حرف رکی با دوست گفتن

وقتی به کامش تلخ افتاد

ای دوست تو یک فکرهستی

باید بهای فکر را داد.

م. شوق

2 آذر97