در غربت غریب چه سالی به ما گذشت

درغربت غریب چه سالی به ما گذشت

آخر چه گویَمَت که بر این دل چه ها گذشت

در جست و جویِ  راه  به هر در سری زدیم

عمری، دوباره برسر چون و چرا گذشت

در آسمانِ ما گل خورشید وا نشد

غم در گذارِ سینه چه بی انتها گذشت

کو آن چکاوکی که بریزد نوای  او

در گوش باغ که؛ فصل شتا گذشت

گفتی ؛بهار می دَمَد از قلبِ بهمنت

بنگر کنون چه بر تو از آن ماجرا گذشت

در باغِ خاطرِ عاشق، شکوفه مُرد

از آن ،تمامِ زندگی ام در عزا گذشت

کارِ جهان نگر که فراز و فرودمان

با خوار مایِگانِ پُر از ادّعا گذشت

غم بی شمار بود وُ غمین،غمگسارِمان

بر عاشقانِ شهر  مگر جز جفا گذشت ؟

برقی جهید  از دل خونینِ خسته ام

بارانِ بی درنگ ،ز سر تا به پا گذشت

باری ،ندانم این که گرفته ست درگلو

بغض است؟یا که کار دگر از صدا گذشت.