چشم بیدارم همه شب پا به پای جاده بود

چشم بیدارم همه شب پا به پای جاده بود

«جمشید پیمان»

شهر ترسان بود و ظلمت پشتِ در آماده بود

با ظلام شب یکی گشتن،ولیکن ساده بود

استخوان در آتشِ دردِ نبودش می گداخت

چشم بیدارم همه شب پا به پای جاده بود

خواستم تا اقتدا با آیتِ عشقش کنم

وایِ من،او رفته بود،آنجا فقط سجّاده بود

رود، با تیغ سحر در موج خاموشی فتاد

خورده بودش خاک،امّا دل به دریا داده بود

در میان موج حسرت، در بن دلمرده گی

چاره شاید زلف یار و ساغری از باده بود

یا سماع سر به داران یا صلای عاشقان

یا کمانگیری که بر پیمان خود جان داده بود.