داستان مسجدی که هیچ کس شب ……..

0
105

داستان مسجدی که هیچ کس شب را تا به صبح زنده در آن به سر نبرده بود!!! ?

▫️می گویند در دهی مسجدی بود که هیچ کس شب را تا صبح زنده در آن بسر نبرده بود. مردم ده ترسان از این داستان هرگز پس از تاریکی شب به این مسجد وارد نمی شدند و این رازی بود که دهان به دهان بین مردم ده می چرخید و ترسی روز افزون در دل اهالی روستا ایجاد کرده بود.

▫️این داستان بر همین منوال می بود و مردم داستانها و افسانه ها از این مسجد و طلسم عجیبش می ساختند اما کسی را یارای این نبود که بیازماید که داستان این طلسمی که می گویند چیست

▫️روزی مردی که از زندگی و مشکلات آن سیر شده بود با خود اندیشید امشب به این مسجد می روم و همانجا می خوابم بگذار این طلسم جان مرا بگیرد و خلاص کند. و با این تصیمیم روانه مسجد شد. اهالی روستا که دیدند او عزمش در خوابیدن در مسجد جزم و جدی است شروع به ترساندن او کردند که بیا و از این کار صرف نظر کن. اما مرد گوش به حرف آنها نکرد و رفت وسط مسجد لحاف و دشک خود را پهن کرده و با خیال راحت خوابید.

▫️هنوز ساعتی نگذشته بود که متوجه شد صداهای عجیب و غریبی از دیوارهای مسجد می آید. این صداها ساعتی ادامه داشت به طوری که مرد حوصله اش سر رفت و گفت: نمی دانم که هستی که پشت دیوارها پنهان شده ای بیهوده تلاش می کنی مرا بترسانی من اصلا برای همین آمده ام وقت را تلف نکن و خودت را نشان بده

▫️صدای پشت دیوارها واضح تر شد که : آمده ام جانت را بگیرم آی ی ی ی … اووووووووووووی . مرد خنده بلندی کرد و گفت مسخره بازی را بگذار کنار و بیا بیرون نیازی به این کارها نیست من خودم برای همین آمدم بیا و جانم را بستان و خلاصم کن. اما هر چه صبر کرد کسی بیرون نیامد. در عوض صدا بلند تر شد و تهدیدها شدید تر و شدید تر …. مرد که از این موضوع به تنگ آمده بود شروع کرد قاه قاه با صدای بلند خندیدن و خندیدن و خندیدن. … صدای دیوار هر چه بلند تر می شد مرد بلند تر می خندید و می خندید… ناگاه گوشه ای از دیوار فرو ریخت و صدا برای همیشه خاموش شد. مرد هم خسته از این داستان خوابش برد.

▫️صبح اول وقت اهالی روستا ترسان و لرزان وارد مسجد شدند برای خارج کردن جسد مرد از مسجد اما با تعجب دیدند که مرد میانه مسجد راحت خوابیده و اساسی خر و پف می کند. و هیچ خبری از جن و غول و … نیست و تنها گوشه مسجد مقداری از خاک دیوار پای آن ریخته بود. آری طلسم مسجد شکسته و پای دیوار چون مشتی خاک ریخته بود.

▫️تازه اهالی فهمیدند که قدرت مرگ آور این مسجد نه در غولی یا جنی است که در آن پنهان شده بلکه در ترسی است که ایجاد کرده بود. ترسی پوشالی که با اولین کسی که مقابلش ایستاد به سادگی فرو ریخت.

?حالا #حکایت ماست با …

شما هم نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here