اولین تازیانه

0
14

اولین تازیانه

بر پیکر زخم نشست!

عقاب نالید و گفت:

من کرم خاکی ام!

دومین تازیانه

جگر خسته را شکافت!

دریا تلخ گریست و گفت:

برکه ای هستم در بیابانی دور،

اگر جنبنده ای باشد که از من بنوشد!

سومین تازیانه

در استخوان شکست!

خورشید زار زد:

من؟

شمعی هستم در بامدادان

که مرگ خویش را سوسو می زند!

چهارمین تازیانه

در خون جهید!

طوفان در خاک خزید و زوزه کشید:

نسیمی که به قدر لرزاندن برگی

از شاخه ای به شاخه ای تقلا می کند؛

آن منم!

                                 ***   

آخرین تازیانه؛

آخرین تازیانه

از رمق افتاد و در خاک غلتید!

پس آنگاه

عقاب پر گشود و بانگ برآورد:

من عقابم؛

تاج سر آسمان!

دریا به صخره کوبید و به خشم گفت:

دریا هستم!

خروشنده ی موج ها؛

سیلی سخت بر گوش زمان!

خورشید شعله کشید و سرود:

آتشم من،

چراغ جهانم؛

سرخ گوی فروزان!

طوفان برخاست

بر زمین زد و نعره برآورد:

منم گرداننده ی دوار!

در خود فرو برنده ی زائدان!

و حالا

کدام زخم است

که نشنیده باشد

سرود عقاب را و دریا را

سرود خورشید را و طوفان را؟! «فریاد موسویان»

شما هم نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here