سرزمینم را به تیرک آویزان از آسمان بستند

عماد اندیشه:

سرزمینم را به  تیرک آویزان از آسمان بستند .

کفتاری شلاق به دست کناری ایستاده بود .

غازی , حکم شلاق داد .

هشتاد تا برای جرم گل گاشتن .

هفتاد تا برای مهر ورزی .

شصت تا برای معلمی .

پنجاه تا برای کتاب خوانی .

چهل تا برای سرود خوانی .

سی تا برای رقص در معابر .

بیست تا برای چه و چه !!!!

منشی گفت :کشف حجاب روسری نداشت .

غازی گفت :هفتاد و پنج تا .

مشاور دادگاه گفت :نان تقسیم کرد بین کارتن خواب ها .

غازی گفت :بازم

شلاق زن آمد

شلاق بالا رفت .

صدای شلاق پژواک شد

صدای سرزمینم در نیامد

و همچنان

و همچنان

پژواک شلاق

سکوت سر زمینم

ادامه داشت

ادامه

پوست تن اش کنده شد

گوشت اش هم

خون بیرون زد

اما سکوت بود

وپژواک شلاق

چهل سال انجامید

به ناگهان سرزمینم فریاد شد

فریاد شد

توفان شد

غازی لرزید

منشی

مشاور

سرزمینم خروشید

نه سکوت نمی کنم

من صدای خلق ام

من تندر زنان در جوشش ام

من صدای ناله کودک کارم

من صدای دخترک تن فروش ام

من معلمم

من دانشجو م

من کارگر م

من موجی در موجی

می بندم

بر افسون شب

می خندم

من آواز نان برشته تنور بی بی ام

من نی چوپان کوهستانم

نه سکوت نمی کنم

من رود افشان ابریشمم

در دریا می خوابم

من خورشید از باغ خاور می رویدم

بردریا می تابدم

سکوت نمی کنم

که من سرزمین ایرانم

دیار بابک خرم دین

ابومسلم خراسانی

تقی ارانی

میرزابزرگ شمالی

کورد کولبر

بلوچ هامون

گیله مرد گل سرخی

نه سکوت نمی کنم

عماد اندیشه

۷/۱۲/۱۳۹۷