آتش خشم

??شعری از «آتش خشم»

ما که در بسترِ دل تشنگی از شوقِ عطش ضجه زدیم

ناگزیرِ لب سیلاب شدیم!

ریشه هامان به تن خشک فلات ابدی

دیده هامان شکنِ تیره تردید ظلام

جامه هامان همه خو کرده به شب

اعتقاد لب نجواشده در قعر سکوت

بی هوا در خفقانٍ تن مجروح درنگ

در سکوتی ابدی خیمه زدیم!

یار همسایه ی شک

نا امیدانه مخند

اعتقاد دل من مشت تواست

باور دستانت

همه داس است و تفنگ

گندم چشمانت خوشه برکت سازندگی است

منشین یار قسم خورده به درد

من و تو یعنی ما

من و تو ما هستیم

خیلِ سوزنده برجا هستیم

پشتمان خورشید است

لب میاور سخنی هیچ که تنها هستیم..

من و تو عصیانیم

در فرانسوی شب دژخیمان

بنگر طغیانیم

بده دستی به سرانگشتٍ تن باورِ رود

حکمت دریاها همه همبستگی است

من و تو ما بشویم همه دریا  بشویم

دیو شب پای کشد رخت ببندد برود…

نا امیدانه مخند

لب میاور سخنی هیچ

که تنها هستیم

من و تو ما هستیم.

پایان