در کشور دانمارک ….

در کشور دانمارک با قطار سفر می کردم. بچه ای بسیار شلوغ می کرد. خواستم او را آرام کنم به او گفتم: اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید.

آن بچه قبول کرد و آرام شد.

قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم.

ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود: شکایتی از شما شده مبنی بر این که به این بچه دروغ گفته ای. به او گفته ای شکلات می خرم ولی نخریدی!

با کمال تعجب بازداشت شدم!! در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی!

آن ها با نظر عجیبی به من می نگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!

به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد!

آنها گدای یک بسته شکلات نبودند.

آن ها نگران بدآموزی فرزندانشان بودند و این که اعتمادش را نسبت به بزرگ ترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند، او باور نکند!پایان