از کنار یک تیمارستان…

از کنار یک تیمارستان رد می شدم .

بیماران روانی موجود در تیمارستان با صدای بلند می خواندند ۱۳, ۱۳، ۱۳.

دیوار بلند بود و نمیتونستم داخل رو ببینم ، بالأخره سوراخی توی در تیمارستان پیدا کردم و از اونجا داخل رو نگاه کردم .

یکی از دیوونه ها از توی سوراخ چوبی در چشم من فرو کرد و بعدش شنیدم که با هم میخوندن :۱۴،۱۴،۱۴.