کهکشان…

0
4

کهکشان

سری به آفتاب زدم گفت سایه می میرد

سزای تیرگی اش را ز نور می گیرد

سری به ابر زدم گفت دشت می روید

دوباره چشمه ره لاله زار می پوید

سری به باد زدم گفت با هوای قفس،

بگو که تندر و توفان رسد ز پیش و ز پس

سری به چشمه زدم گفت باز می جوشم

تمام دشت می اید درون آغوشم

سری به شعر زدم گفت باز غزل

به کام شهر بریزد شراب و عطر و عسل

دلم چو مرغ سحرگاه پر زنان آمد

که بر شب سیه شهر کهکشان آمد

پیام شعرگونه ای از سوی اختران آمد

به آشتی زمین باز آسمان آمد

شما هم نظر دهید

Please enter your comment!
Please enter your name here