ملا و آسیابان…

ملا و اسیابان

روزی ملانصرالدین وارد یک آسیاب گندم شد. دید آسیاب به گردن الاغ بسته شده و الاغ می چرخید و آسیاب کار می کرد و به گردن الاغ هم یک زنگوله آویزان بود.

از آسیابان پرسید: برای چه به گردن الاغ زنگوله بسته اید؟ آسیابان گفت: برای اینکه اگر ایستاد، بدانم کار نمی کند.

ملا دوباره پرسید: خب اگر الاغ ایستاد و سرش را تکان داد چه؟

آسیابان گفت: ملا، خواهشا این پدرسوخته بازی ها را به الاغ یاد نده!