دعواسر لحاف …

دعواسر لحاف ملا بود

در يک شب زمستاني سرد ، ملانصرالدین  در رختخواش خوابيده بود که يکباره صداي غوغا از کوچه بلند شد

زن ملانصرالدین به او گفت که بيرون برود و ببيند که چه خبر است

ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه که به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .

سرو صدا ادامه يافت و ملا که مي دانست بگو مگو کردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به کوچه رفت .

 گويا دزدي به خانه يکي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود که چيزي بردارد. دزد در کوچه قايم شده بود همين که ديد کم کم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و کوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فکر کرد که از هيچي بهتر است . بطرف ملا دويد ، لحافش را کشيد و به سرعت دويد و در تاريکي گم شد.

وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟ ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد که لحافي که ملا رويش انداخته بود ديگر نيست