آخرین دیدار …

.

آخرین دیدار  

پدر بزرگم کنار رادیو کوچک خانه نشسته بود و بی وقفه تلاش میکرد که رادیو مجاهد را از میان امواج پارازیتی که رژیم روی آن می انداخت بگیرد. رادیو مجاهد در خانه ما جایگاه ویژه ای داشت و وقتی شروع میشد همه باید سکوت میکردند تا نفری که کنار رادیو بود راحت جملات و پیامها را دریافت کند

عملیات فروغ شروع شده بود و ما خبرهای پراکنده ای از آن داشتیم یادم نیست که دقیقا ما چه روزی پیام را از رادیو مجاهد شنیدیم اما همان روزی بود که باید برای ملاقات پدرم به زندان اوین میرفتیم پدر بزرگم به شدت مشغول بود اما نمیدانستم در حال چه کاری است همانطورکه  کنار رادیو  نشسته بود و یک چیزایی مینوشت. تا اینکه زمان حرکت برای ملاقات رسید پدربزرگ و مادر بزرگ و مادرم مرا صدا کردند و گفتند امروز ملاقات بابات میرویم اما تو یک کار خیلی مهم داری. من که با تعجب نگاه میکردم گفتم چه کار مهمی؟ پدر بزرگم گفت همون خبری که صبح بهت گفتم بعد همه خیلی خوشحال شده بودیم، مجاهدین رسیده اند به مرز کرمانشاه و همین طوری در حال پیشروی هستند. تو باید این خبر رابه پدرت ودوستان پدرت بدی این خبر خیلی مهمیه  و باید دقیقا همین رو بگویی.

بعد یه عالمه یادداشتهای کوچک آورد و همه را در درز لباسها و لبه آستین و یقه ام جاسازی کرد.گفتم اینها چیه ؟ گفت اینها پیامها وخبرها و اطلاعات خیلی مهم است که تو باید به هر شکل شده اینها روبه دست زندانیان برسونی این مهمترین کار توست و اینها نباید پیدا بشه یا نباید بگذاری این پاسدارهای دم در شک کنند و بهت دست بزنند.

 من که خیلی هیجان زده شدم که کار خیلی مهمی در حال انجامه آنهم به دست من گفتم نه من مراقب هستم.

 بعد از جاسازی همه کاغذهای کوچک یا لوله شده ما عازم زندان اوین شدیم.

زمان ملاقات رسید من به شدت بابت این ماموریت خوشحال بودم ملاقات به این شکل بود که اول یک ملاقات عام پشت شیشه بود که همه میرفتیم در پایان کسانی که سن کمتری داشتن مثلا زیر ۸ الی ۹ سال به ملاقات حضوری برای مدت مثلا ۱۰ دقیقه شاید کمتر به داخل بند، میرفتند. ملاقات اصلی تموم شد و قرار بود من برای انجام ماموریتم بروم؛ انقدر شاد بودم که مستمر از دست مادرم فرار میکردم که به این ماموریت برسم او هم مستمر میگفت نباید شیطنت کنی که مجبور شوند بهت نزدیک شوند یا شک کنند و … خلاصه آخرین سفارشات را کرد و من راهی شدم.

با باز شدن درب من با شتاب  خودم را در بغل پدرم پرتاب کردم از این نقطه ماموران یا سرگرم کارهای بیرون و کنترل مادران بودند یا نوبت دادن به سری های بعدی و مطلق توجهی به ما بچه ها نداشتند. من هم از این موقعیت خوب استفاده کردم درجا در گوش پدرم گفتم بابا …. بابا مجاهدین رسیدن به مرز کرمانشاه …تا چند وقت دیگه میرسن تهران … بابا همه شون دارن با تانک میان …بابام که شوکه شده بود از شدت خوشحالی مرا به بالا پرتاب کرد و سریع اشاره کرد و در عرض چند ثانیه انبوه برادران مجاهدی که اغلب یا بچه نداشتند برای این ملاقات حضوری یا در اطراف بودند و باید از بند خارج میشدند دور ما جمع شدند من هم تند تند این خبرها را پشت سر هم میگفتم. شور و نور امید در چشماشون ظاهر شد. من که به سنت همیشگی بچه های مجاهدین به آنها عمو میگفتم مستمر همان جملات را با شور و آب وتاب بیشتری نقل می کردم.    آنها انقدر خوشحال بودند که مستمر مرا بغل میکردند من هم آدرس یادداشتهایی که درلباسم جاسازی شده بود را میدادم و چند نفری داشتند درز لباسها ویقه ام را میگشتند که انها را پیدا کنند در همین حال که شرایط  حساس تر شده بود چون همه دور من جمع شده بودند دو نفر به عنوان نگهبانی و شیفت به دم درب رفتند که اوضاع را کنترل کنند و بقیه هم مستمر از من سوال میکردند

من  هم که  حسابی جو گیر شده بودم مستمر میگفتم  عموها ..مجاهدین قرار است وقتی رسیدن تهران اولین جا بیایند درب زندان اوین را بشکونند این را که گفتم باز فریادهای آرام و خفه ( از بابت رعایت سکوت و عدم جلب توجه) کشیده میشد وقتی همه یادداشتها را پیدا کردند مستمر به هم میدادند که همه در جریان اخبارو اطلاعات و پیامهایی که باید به آنها میرسید، برسند.

قیافه‌‌های شاد و امیدوار آنها را فراموش نمیکنم که چقدر شاد و هیجان زده بودند من نور پیروزی را قبل از هرچیز در نگاه و خنده‌های آنها دیدم اما… اما نمیدانستم این آخرین دیدار من با آنهاست. نمیدانستم این عموها ها همان ۳۰ هزار شهیدی میشوند که تاریخ ایران را گلگون میکنند نمیدانستم این خنده های زیبا و شادشان آخرین خنده و شادی آنهاست. نمیدانستم که من آخرین نفری هستم که بهترین خبرها را برایشان برده بودم  اما ….اما   میدانستم که نور امید و پیروزی را زنده کرده بودم ..

بعد از چند دقیقه چند نفر از اتاق رفتند بیرون و با دست پر از خوراکی آمدند و گفتند: بیا عمو! شیرینی پیروزی رو هم بگیر