طلسم جنگ (۳)؛ جنگ هشتساله چرا متوقف نشد؟ نسل امروز چه سؤالی از گذشته دارد؟
۱۴۰۵/۷/۶
قسمت سوم ـ چرا صدای یک مارش جنگی برای مردم ایران به خبر مرگ و ویرانی تبدیل شد؟
این یک مارش جنگی معروفه. مارشی که اگر به صورت مجزا بشنوید، شاید هم خیلی شنیدنی باشه. اما در جریان جنگ ضدمیهنی، این مارش و مارشهای دیگه برای مردم ایران شده بودند علامت یک خبر شوم.
اون سالها طنین این مارشها در گوش مردممون مساوی بود با خبر یک عملیات جنگی، با هزاران هزار کشته و اسیر و دهها هزار معلول و مفقودالاثر؛ مارشهایی که با شنیدنشون تن همه به لرزه درمیاومد.
در سومین برنامه از سری «طلسم جنگ» هستیم؛ جنگی که با جاهطلبی جنونآمیز خمینی و با هدف مشخصی از طرف اون پایهریزی و ساخته شد و امروز، بعد از گذشت دههها، علامت سؤال خونینی است بر پیشونی این نظام.
من فکر میکنم که هر نسلی حق داره که از نسل گذشته خودش سؤال کنه؛ در رابطه با اتفاقاتی که افتاده. در رابطه با جنگ هشتساله هم این اتفاق صادقه. میبینید که این فقط سؤال ما نیست؛ حتی اونهایی که در دوران همین حکومت به دنیا اومدند و تحت همین حاکمیت بزرگ شدند، اونها هم همین سؤالها رو دارن.
هر نسلی حق داره که از نسل گذشته خودش سؤال کنه. در رابطه با جنگ هشتساله هم این اتفاق صادقه. من به نظرم روی این اشتباه نپذیری جنگ کمی تمرکز کنیم. به نظرم به نظر میرسه که مثلاً در شهریور سال ۵۹، قبل از شروع جنگ، ۵۸، ۵۹، اینطور نبوده؟ آقا، بعد از فتح خرمشهر، بعد از این عملیاتها، شما زمینهایی رو که عراق گرفته بود پس گرفتین؛ چرا دیگه جنگ رو ادامه دادین؟
آقا، ما هم هی به اندازه کافی بهانه دستش میدیم. این سؤال رو بعد از جنگ مطرح کردن: آیا جنگ اجتنابپذیر بود؟
ببینید اهمیت این سؤال در فضای جامعه تا چه اندازه است که تلویزیون رژیم، با همه ویژگیهاش که سانسور کمترینش هست، مجبور شده برخی از این سؤالها رو مطرح کنه که شاید از انفجاری شدن اونها، به خیال خودش، جلوگیری کنه.
به هر حال چرا کسی جلوی جنگ رو نگرفت؟ آیا مشکل در فقدان مدیریت و تدبیر بود؟ اصلاً و مطلقاً مسئله تدبیر و این حرفها نبود.
آیا جنگ واقعاً «تحمیلی» بود یا خمینی از ابتدا دنبال ادامه آن بود؟
خمینی عزم جزم کرده بود که یک جنگی رو راه بندازه و این کار رو هم کرد. خمینی صدام را «جرثومه فساد» خواند و از عراقیها خواست او را بیرون کنند. او این درخواست را بعداً هم تکرار کرد:
«ما محمدرضا را بیرون کردیم و شما هم باید این شخص را بیرون کنید از راه.»
و شما هم باید شما خواست به اینجا کنید.
خمینی نهتنها جنگ رو راه انداخت، بلکه جلوی هر شکلی از میانجیگری را هم میگرفت. در اون سالها من خیلی خوب یادمه. بارها و بارها از جوانب مختلف، از مجامع مختلف، برای میانجیگری میاومدن، ولی خمینی اصلاً تو عالم دیگهای بود.
حتی قبل از جنگ. دقیق کنید، حتی قبل از جنگ وضعیت به همین شکل بود. و خمینی همهشون رو بدون استثنا دست به سر میکرد.
نگاهی به آرشیو و نشریات اون سالها نشون میده که قبل از شروع جنگ، خیلی از احزاب و شخصیتهای داخلی و از همه بیشتر مجاهدین خلق، بارها اطلاع دادن، بارها هشدار دادن و خطر جنگ رو گوشزد کردن.
سازمان، با تشخیص درستی که از صحنه سیاسی اون روزها داشت و میدونست که روند اوضاع به طرف جنگه، با یاسر عرفات، رهبر انقلاب فلسطین، تماس کرد و از او خواست که برای جلوگیری از جنگ دست به کار بشه.
عرفات هم اقدام کرد و به ایران اومد تا از بروز جنگ بین ایران و عراق، که اتفاقاً با هر دو طرف روابط خوبی هم داشت، جلوگیری بکنه. اما خمینی بیدنده و ترمز به طبل جنگ میکوبید.
چرا میانجیگریها یکییکی رد شدند؟ نشانههای جنگ از کجا پیدا بود؟
در یک مورد دیگه، رئیسجمهور وقت، از یک میانجیگری خیلی قدیمیتر صحبت میکنه که اون رو در خاطراتش اینطور نوشته:
صدام حسین در نخستین هفته پس از انقلاب، یک مرجع معروف و در گذشته شیعه، آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی را برای رفع کدورتها و ایجاد دوستی بین دو کشور نزد خمینی فرستاد. صدام پیام داده بود از رفتار خود پوزش میخواهد و آماده همهگونه جبران و همکاری با دولت جدید است، اما خمینی قبول نکرد.
منتظری، جانشین وقت خمینی، در خاطرات و نوشتههاش تصویر جالبی از خمینی پس از نشستن به کرسی قدرت به دست میده و میگه:
«غرور آنچنان خمینی رو فرا گرفته بود که اصلاً نمیشد باهاش حرف زد. آخه طرف خودش رهبر جهان اسلام میدونسته و اصلاً از رؤسای کشورهای دیگه هم انتظار داشته مثل مقلدینش باهاش تنظیم کنن.»
وقتی که انقلاب پیروز شد، یک غرور مخصوص امام رو فرا گرفت. اصلاً در ذهن همه ما این بود که گویی عالم را مسخر کرده. میگفتیم امام رهبر جهان اسلام است و لذا در سیاست خارجی شعارها همه بر اساس صدور انقلاب و اینکه انقلاب مرز نمیشناسد بود. این شعارها کشورهای همجوار را به وحشت انداخت.
موسیقی: «به امام عرض کردم بهجاست هیئتهای حسننیت به کشورهای مجاور فرستاده شود تا یک مقدار این تشنجها کاهش پیدا کند. ایشان فرمودند اصلاً ایشان حاضر نبودند که اسم دولتها به میان بیاید.»
منتظری در ادامه صحبتهاش به اجتنابپذیر بودن جنگ صریحاً اشاره کرده و میگوید:
«به نظر من اگر ایشان، یعنی خمینی، یک مقدار تفاهم میکردند، شاید بهانه به دست آنها نمیآمد. بالاخره زمینه جنگ فراهم شد.»
آیا اسناد همان زمان، روایت «اجتنابناپذیر بودن جنگ» را زیر سؤال نمیبرد؟
متأسفانه اشکال این تلقی نازل از سیاست خارجی اینه که خیلی دیر، یعنی ۲۰ سال بعد از خاتمه جنگ، به ذهن آقای منتظری رسید.
روزنامه بامداد در تاریخ ۲۵ فروردین ۵۹، یعنی تقریباً پنج ماه قبل از حمله عراق به ایران، نوشت:
«روز گذشته، یعنی ۲۴ فروردین ۵۹، آیتالله منتظری از خمینی درخواست کرد رهبری انقلاب عراق را هم ایشان به عهده بگیرند.»
تنظیم تاریخ رو نگاه کنید. اتفاقاً همون روزی که نفر دوم مملکت از نفر اول مملکت درخواست میکنه که ایشون نفر اول مملکت همسایه هم بشن، درست همون روز، یعنی ۲۵ فروردین ۵۹ ـ که لازم روش تأکید کنم، یعنی ۵ ماه قبل از شروع جنگ ـ رهبر مقاومت، آقای مسعود رجوی، با سفیر فلسطین در تهران، دارن ترتیبات میانجیگری عرفات برای جلوگیری از جنگ دو کشور همسایه رو تنظیم میکنند.
روز ۱۸ شهریور ۵۹، روزنامه جمهوری اسلامی، یعنی روزنامه حزب حاکم، نوشت:
«به فرمان امام یا فرماندهی کل قوا، نیروهای انقلاب آمادگی خود را برای تصرف عراق با پشتیبانی مسلمین اعلام کردند.»
در آن تاریخ، یعنی شهریور ۵۹، دیگر کسی در حتمیت جنگ تردیدی نداشت.
نظر و پیشنهاد شما
برای بهبود وبسایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.
