تجلی عشق در سی‌امین گلریزان همیاری با سیمای آزادی

وقتی عشق شما در گلریزان همیاری با سیمای آزادی متجلی می‌شود

دکتر محمد قرائی

سلام.

می‌گن وقتی کلام از سخن بازمی‌ماند، موسیقی آغاز می‌شود.

این روزها هم بعضی‌ها می‌گن که وقتی هوش مصنوعی به کار می‌افتد، انسان‌ها بیکار می‌شوند.

من هم یه جمله دارم. می‌گم وقتی عشق شما، عشق شما متجلی می‌شود، از جمله در همین صحنه‌هایی که این سه چهار روز همیاری دیدم، وقتی عشق شما جلوه‌گر می‌شود، همه هنرها فوران می‌کنند. آمد‌ه‌ام تقدیر کنم، سپاسگزاری کنم از آنچه که دیدم در این صحنه‌ها و از عشق و همت شما و اراده شما و آرزوهای شما.

دو تا شعر دارم، یکی برای جوانان عزیز و باانگیزه‌ای که دیدم که واقعاً هر کسی که عاشق ایران هست و عاشق آزادی هست، با دیدن این‌ها احساس غرور و افتخار می‌کنه. یکی هم برای سایر هموطنان و همین همیاران.

اولی شو می‌خونم خطاب به اون جوون‌های باانگیزه و عزیز که نه تنها تو این همیاری، توی کهکشان‌هایی که دیدیم و واقعاً چه شور و چه انگیزه و چه سخنانی و چه همتی دارند.

براتون نوشتم:

درخت عشق این وطن، درخت عشق این وطن جوانه داده بی‌شمار

اینجا و اونجای جهان، شما شدین پیک بهار

غنچه‌های آگاهی‌این، جرقه‌های روشنی

یه نسل دوست‌داشتنی‌این، سرمایه‌های میهنی

می‌خوام بگم تک‌تکتون امید ایران مااین

منتظر نور شماست آسمون ایران‌زمین

چشم وطن منتظر عشق فروزان شماست

منتظر اراده و خروش توفان شماست

حالا خدمت، به خدمت همه هموطنان و همیاران این شعر رو تقدیم می‌کنم.

به شاعران نیازی نیست.

به شاعران نیازی نیست آنگاه که شور همدلی غوغا می‌کند و هر کلام، شعری‌ست.

به نسیم نیازی نیست، به نسیم نیازی نیست وقتی نفس‌ها این چنین عطر عشق می‌پراکنند.

به آفتاب چه حاجت، به آفتاب چه حاجت وقتی محبت این چنین آتش می‌پراکند.

به ابر نیازی نیست، به ابر نیازی نیست وقتی چشم از شور دوستی گریه‌اش می‌گیرد.

منتظر بهار نمی‌مانم، بل گل‌ریزان شما را تماشا می‌کنم.

تنها در صداهایی که به گوش می‌رسید، گوش‌هایم می‌دید، دلم می‌دوید و قلبم زیبایی را می‌نوشید.

و از خود پرسیدم دیگر از چه چیز بیشتر می‌توان لذت برد؟ دیگر از چه چیز بیشتر از این می‌توان لذت برد؟ وقتی که صدای انسان پی‌درپی شراب‌های شیرین در جان تو می‌ریزد.

و جام نگاه دیگر از چه چیز می‌تواند پر شود وقتی تماشا بیداد می‌کند؟

در آن شور همدلی‌ها، در آن شور همدلی‌ها چه چیزها که ندیدم و نشنیدم.

پیام حکیمی بر زبان کودکی روان می‌شد، پیام حکیمی بر زبان کودک روان می‌شد و سرود چریکی بر کلام مادری.

شهیدان با دست‌های زندگان به کمک شتافته بودند، پیرمردان سوگند وفاداری می‌خوردند، و مرگی باردار، مرگی باردار هزاران میلاد زندگی به ارمغان می‌آورد.

سعدی را صدا کن، سعدی را صدا کن زیرا سخن از بهاری که دل‌ها آفریدند، گلستان دیگری بود که تمامش نمی‌توانستم کرد.

پس به آخرین بیت این گلستان گوش کن:

من کینه را دیدم، من کینه را دیدم که در پای محبت از شرم می‌گریست و از دل‌های جانیان بیزاری می‌جست.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط