روایت شاهدان؛ علی محمد سینکی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۷
۱۴۰۵/۶/۳۱
از دانشگاه تا زندان؛ چه شد که یک دانشجو وارد مسیر مبارزه شد؟
به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران. من علی محمد سینکی، متولد تهران، در سال ۱۳۵۴ برای ادامه تحصیل دانشگاهی در مقطع لیسانس، در رشته مهندسی هستهای به دانشگاه امآیتی آمریکا رفتم.
در سال ۱۳۵۵ که هوادار سازمان مجاهدین خلق شدم، در مقطع فوقلیسانس بودم که بعد از اخذ فوقلیسانس رشته مهندسی هستهای، برای ادامه تحصیل در دانشگاه میشیگان برای دوره دکترا رفتم.
در دوره دکترا که در دانشگاه میشیگان بودم، شاه یک سفری به آمریکا داشت که به دعوت آن موقع کارتر، رئیسجمهور آمریکا، بود.
که من در آن تظاهرات شرکت داشتم، شاهد آن تظاهرات بودم. بعد از آن نتوانستم دیگر آنطوری که باید و شاید فکر و اندیشهام را صرف درس و تحصیل بکنم.
چون انقلاب ایران تقریباً بعد از اینکه تحولی در جامعه ایران به وجود آمد، بهخصوص بعد از سفر کارتر به تهران، که به نوعی یک آزادی نسبی، اگر بخواهم بگویم، به وجود آمده بود، فضای نسبتاً باز سیاسی به وجود آمده بود، فعالیتهایی شده بود.
شهدایی تقدیم کرده بود، انجام گرفته بود، بهعنوان روشنفکران شهر گذاشته بود و یک حرکت باز سیاسی در ایران به وجود آمده بود.
من افکار و اندیشهام دیگر متوجه این تحولات شده بود، چرا که من از همان اول از مجاهدین خلق بودم.
دیگر نتوانستم خودم ادامه تحصیل در مقطع دکترا را بدهم.
در اواخر سال ۱۳۵۶ من به ایران برگشتم.
وقتی که به ایران برگشتم، متعجب شدم که فضا عوض شده و یادمه که در اول تظاهرات که شرکت کردم، روز عید فطر سال ۱۳۵۷ بود که این تظاهراتی از قیطریه در شمال تهران شروع شد و تا میدان انقلاب تهران ادامه پیدا کرد که من در آن تظاهرات برای اولین بار در آن شرکت کردم.
تظاهرات میدان شهدا و میدان ژاله پیش آمد که با کشتار هفده شهریور مواجه شد.
دیگه بعد از اون من دیگه کامل برای فعالیت سیاسی پیش شدم.
ادامه داشت، اینکه تظاهرات ادامه پیدا کرد.
علیرغم اینکه حکومت نظامی شاه اعلام شده بود، ادامه پیدا کرد.
من در آن تظاهرات شرکت کردم.
همینطور به ترتیب تا مقطع پیروزی انقلاب و سقوط سلطنت در بیستویکم بهمن ۱۳۵۷.
از پیروزی انقلاب تا فعالیت سیاسی؛ مجاهدین چگونه وارد زندگی او شدند؟
بعد از آن بلافاصله، حدود یک هفته بعد، جنبش ملی مجاهدین در تهران تشکیل شد.
اقشار مختلفی، دانشآموز، دانشجو، کارمند، آدمهای معمولی، صاحبان حرف مختلف و اینها به این جنبش میپیوستند.
من هم از فرصت استفاده کرده، چون هوادار بودم، به جنبش ملی مجاهدین پیوستم و فعالیت خودم را در بخش کارمندی جنبش ملی مجاهدین آغاز کردم.
فعالیت من شامل فعالیتهای فرهنگی، انتشار نشریه، اولین فعالیتهای جدید و مستمر من در انتخابات ریاستجمهوری، کاندیداتوری برادر مسعود بود که بهعنوان کاندیدای نسل انقلاب عنوان شده بود.
به این ترتیب فعالیت من ادامه پیدا کرد.
در اداره من خودم فعالیتهایی داشتم، در کادر وزارت نیرو فعالیتهایی داشتم، تا اینکه در مقطع سی خرداد، اگر یادتون باشه، علیرغم اینکه قبلش دیگه در خیابونها متمرکز بود، چون که جنبش ملی مجاهدین بهوسیله دادستانی آن زمان، از این فرصت استفاده میکردیم برای اینکه عمده اکثر فعالیت سیاسیمون رو در کادر هواداری از سازمان مجاهدین خلق انجام بدیم.
در دهم شهریور سال ۶۰ به دلیل هواداری از سازمان مجاهدین در اداره دستگیر شدم، به یک کمیته منتقل شدم. بعد از چند روز که به زندان اوین منتقل شدم، چند ماهی بعد به زندان قزلحصار انتقال پیدا کردم. چند سالی در زندان قزلحصار بودم. جمعاً حدود هفتونیم سال زندان بودم که شامل این زندان قزلحصار، گوهردشت و مجدداً اوین بود.
در زمستان سال ۱۳۶۷ از زندان اوین، بعد از هفتونیم سال زندان، آزاد شدم.
در سال ۶۸ از طریق مرز ایران و پاکستان به پاکستان آمدم و بعد در سال ۶۸ به عراق و به ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوستم.
۲۰ متر برای دهها زندانی؛ پشت دیوارهای اوین چه میگذشت؟
در ورود به زندان اوین، همان موقع ورود کتکزدن و اینها آغاز شد و ما را از یک دالان عبور میدادند و این کشید تا حدود شب.
ما را بردند به یک سلولی. سلولی بود مساحتش حدود بیست متر مربع بود.
ابتدا مثلاً روی هم ما ده، پانزده نفر بودیم توی آن اتاق.
دستگیر شده بودیم، توی یک سلولی بودیم. اون هفتههای اول مساحتش کلاً ۲۰ متر مربع بود.
استانداردش بقیه که اون زمان قبل مثلاً حدوداً ده تا زندانی سیاسی بود.
ولی که بعد به مرور، ما چند روزی که توی سلول موندیم، تعداد ما به حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر رسید.
در همان مساحت ۲۰ متر مربعی.
در نتیجه تنها نشستن امکان بود.
اونم تیغهای کنار هم.
کنار هر کسی اکسیژن کم و حالت کولر و اینا که نبود، پس هوا نبود، خفقانآور بود.
ولی، بنابراین اصلاً دیگه استراحت و خواب امکانپذیر نبودش برای پنجاه ـ شصت نفر.
در نتیجه به نوبت میخوابیدن.
بعضی هم مینشستن، نشسته میخوابیدن، بعضیها میخوابیدن روی زمین، ولی وقتی هم میخوابیدن، تیغهای میخوابیدن.
چون امکان استراحت نبود.
که این خودش یک نوع شکنجه محسوب میشد چون اصلا نمیشد استراحت کرد.
همزمان با همین تحولات، بازجویی هم شروع شد. زندانیها را از سلول میبردن دادستانی برای شکنجه و بازجویی و بعد از بازجویی، با پاهای خونین به زندان، به سلول بازمیگشتند.
یادم میاد که کسایی که پایشون خونین بود، ما همون امکانات حداقلی که داشتیم پانسمان میکردیم و رسیدگی میکردیم به زندانیها.
بهطوری که اینا نمیتونستن حتی راه برن و اصلاً با خدمات و غذا رو توی سلول بهشون انجام میدادیم.
صدای تیر خلاص؛ وقتی شبهای زندان رنگ دیگری گرفت
همزمان با این تحولات، اعدامها هم شروع شد.
یه شب ما نشسته بودیم، قبل از شام بود.
یه دفعه دیدیم یک صدای مهیبی، مثل خالی کردن تیرآهن از یک کامیون، شنیده میشد.
خیلی صدای وحشتناکی بود. اون موقع شب، افتاد. فکر میکنم مثلاً تیرآهن خالی میبود که بچههایی که میدونستن، گفتن نه، دارن اعدامهای دستجمعی انجام میدن.
اعدامهای دستجمعی انجام میدن. پیرو بودن بچههایی که توی سلول بودن. تعداد تیرخلاصها، اینکه شروع شده بود، میشمردند.
که این روند ادامه داشت. عمدتا هر شب این اتفاق میافتاد، مثل خالی شدن تیرآهن و اعدام دستجمعی زندانیان سیاسی، بهخصوص مجاهدین. بچهها هم که تکتیرها را شمارش میکردند، گاها بعضی شبها تعداد تکتیرها به صد، صد و بیست و یا حتی بیشتر هم میرسید.
که خیلی فضای، مثلاً، سکوت مرگباری بعد از شمردن تک تیرها بر زندان حاکم میشد.
بعد از اینکه این مقطع را گذرانده بودیم، یه روزی تو زندان بودیم، آمدن گفتن چشمبند بزنین، بیاییم بیرون. روز بود، نزدیک ظهر. زندانی چشمبند زدن، نمیدونستیم چرا. با چشمبند آمدیم، نمیدونستیم کجا میرویم. آمدیم یه جا، گفتن بشینیم. نشستیم. گفتن حالا چشمبندها رو بردارین، بالا سرتون رو نگاه کنیم.
نظر و پیشنهاد شما
برای بهبود وبسایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.
