گفتنیها؛ غلامرضا قهرمانی؛ از حلبیآبادهای جنوب تهران تا آشنایی با مجاهدین
چرا تماشای دادگاه گلسرخی بهجای ترساندن غلامرضا قهرمانی، او را به پرسش درباره فقر، تبعیض و آزادی کشاند؟
بینندگان عزیز، دوستان خوش آمدید به برنامه «گفتنیها». با یک قسمت دیگر با شما همراه هستیم و البته همراه با یک مهمان دیگر. مهمان برنامهمان مثل بقیه مهمانها گفتنیهای زیادی دارد که برایمان بگوید. گرچه شاید حوادثی که دربارهشان صحبت میکند برای ما آشنا باشد، ولی جزئیاتی در آن نهفته و تصمیماتی که شاید ما از آنها اطلاع نداشته باشیم و دانستن آنها برای ما امروز مفید خواهد بود.
پس دیگر من بیشتر از این توضیح نمیدهم و میسپاریم که مهمان برنامه هم خودش را معرفی کند و هم ما را با این سفر آشنا کند. مهمان این بخش از برنامه ما آقای غلامرضا قهرمانی هستند که خیلی لطف کردند و دعوت ما را پذیرفتند.
آقای قهرمانی، خوش آمدید به برنامه «گفتنیها».
خیلی خوشحالم از اینکه توی برنامه شما شرکت کردم. برنامه شما را خیلی دوست دارم و نگاه میکنم، تقریباً همهشو. بعد، من همانجور که گفتی، غلامرضا قهرمانی هستم. بعد توی جنوب تهران، خزانه بخارایی، زندگی میکردیم و دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف...
درسته. همین اول رفتیم سراغ زمان دانشجویی دیگه. اینکه منو دعوت کردید به این برنامه خیلی خوشحالم.
بسیار عالی. پس مقدمه را خیلی قوی شروع کردید. آقای قهرمانی، همین چیز را گفتید، ولی میرسیم به اون نقاط. ولی قبل از اینکه از موضوع دوران دانشجویی، که فکر میکنم برای خیلیها در واقع این سفر پرفرازونشیب شروع میشه از اون دوران، بهخصوص کسانی که دانشجو بودن، و قبل از اینکه به اونجا برسیم، بذارید که قبلش هم بپردازیم. قبلش، قبلش چگونه بود برای شما؟ تو چه محیطی بودین؟ تو چه ملأ اجتماعی، سیاسی بودین؟
بله، من همونجور که گفتم، توی منطقه جنوب تهران، در واقع از کودکی خب با فقر آشنا بودم. بعد، تبعیض طبقاتی که میدیدم؛ خب یه سری به نون شبشون محتاجن، یه سری هم تو ناز و نعمت زندگی میکنن. و خصوصاً مناطق حلبیآباد و اینا بودش؛ کسانی که واقعاً توی خونهای که با حلبی درست کرده بودن زندگی میکردن. بعد که همیشه برام سؤال بود که چرا اینجوریه.
بعد دیگه مثلاً من بخوام بگم، اولین جرقه سیاسی که تو ذهنم زد، دادگاه گلسرخی بود، سال ۵۲، اگه اشتباه نکنم، بود که رژیم شاه خب دادگاه گلسرخی را به صورت علنی پخش کرد. خب این معمولاً اشتباه دیکتاتورهاست که برای اینکه قدرتنمایی بکنن، میان این دادگاهها را علنی پخش کنن، ولی نمیدونن که همین موضوعات میشه نقطه جرقه گرایش خیلی از جوانها به این موضوعات و آشنایی.
چرا دادگاه گلسرخی بهجای ترساندن، یک نوجوان را به فکر فرو برد؟
بذارید یک سؤال نسبتاً چالشی کنم. چرا فکر میکنید، چرا برای شما دادگاه گلسرخی یا مسائل سیاسی اینچنینی الان یادم نمیتونم دقیقاً شما اون روزها چند سالتون بود، وقتی این را نگاه میکردید، چرا برای شما دقیقاً همون تأثیری که دیکتاتور میخواست را نگذاشت که مثلاً شما را از این موضوعات دور کنه، یا اینکه اونها را تروریست معرفی بکنه و همین روایت هم در واقع پذیرفته بشه؟ چرا عکس این اتفاق میافته؟
من اون موقع ۱۴ سالم بود.
۱۴ سالتون بود؟
۱۴ سالم بودش. بعد صبح همون روز وقتی که رفتیم کلاس، اصلاً محیط کلاس فرق میکرد با روز قبل.
مثلاً دبیرستان بودین شما؟
آره. یعنی همون ویدیویی که شب تو تلویزیون نشون داده شد، تلویزیون عمومی، به همه داده بودن فردا.
بله. اولاً که دادگاه که بود، همه خانوادهمون مینشستیم کامل نگاه میکردیم و خیلی تأثیری داشت، مثلاً روی محیط خانوادهمون و اینا.
جو سیاسی خانوادهتون چی بود؟
عادی بودش. اون موقع عادی بود، گرایش سیاسی خاصی نداشتیم. ولی صبح که رفتیم تو مدرسه، همون یادمه که کلاس ادبیات بودش. دبیر ادبیاتمون که اومد تو کلاس، یکی از بچهها بلند شد، دست بلند کرد، گفت: «آقا، ژورنالیست یعنی چی؟»
بعد همین سؤالها شروع شد. معلممون که دانشجو بود، خودش هم دانشجوی دانشگاه تهران بود، گفت: «میدونم در مورد چی سؤال میکنید، الان بهتون میگم.»
بعد اون زنگ کلاس کامل شد. توضیحاتی که معلممون میداد، میگفت سر جنایتهای شاه، دزدیهاشون، غارتشون، میگفت ما رو دریای نفت زندگی میکنیم، ولی خب یه سری فقیرن، یه سری این چیزا. و اینکه مثلاً گفتش که اینا از آگاهترین قشر جامعه هستن که الان دارن محاکمه میشن و در واقع چیز، اتهام قرار گرفتن.
تو این محیط دبیرستان، با چند تا از دوستامون که بیشتر اونام سیاسی بودن، اینا چیز شدیم دیگه؛ با همدیگه کتاب رد و بدل میکردیم، میخوندیم و این چیزا.
درسته. یه کانون، به قول معروف، یه محفل سیاسی. ولی در دوران دانشجویی، نسل شما چه آرزوهایی داشت؟ حالا نه فقط شخص شما، ولی همون اطرافیانتون، ملکهتون چی میخواستید؟ دقیقاً چی دوست داشتید؟
این اول بگم قبل از اینکه بریم به دانشگاه، چون در واقع اون سالهای دانشگاه ما هم تقریباً ۵۶، ۵۷، توی کوران انقلاب، توی کوران انقلاب بود. هم توی محیط دانشگاه تظاهرات و اینا بودش، بعد هم بیرون تظاهرات. مثلاً من یادمه تظاهرات تاسوعا، عاشورا.
من اون موقع تازه با نام مجاهدین آشنا شدم.
چطور یک نوجوان مذهبی به مجاهدین گرایش پیدا کرد؟
با نام مجاهدین آشنا شدم، ۵۶ بود. از طریق یکی از فامیلهامون فهمیدیم که رادیو میهنپرستانی هست. گوش میکردیم. هر روز توش نکاتش، اینا را گوش میکردیم و گرایش سیاسی پیدا کردیم.
توی تظاهرات تاسوعا، عاشورا، من خودم آرم سازمان را روی پارچه بزرگ کشیده بودم. بعد روی بالای یک مینیبوس، با یکی از دوستام گرفته بودیم. از اول مسیر تا آخر مسیر بالای مینیبوس اینجوری گرفته بودیم و چیز میکردیم.
پس آشنایی شما به هم میگرده به قبل از اون. در واقع اونجا داشتید ابراز، به قول معروف، سمپاتی و هواداری میکردید. درسته؟ چی شد که احساس کردین که جذب شدید؟ یا احساس میکردید که این جریان اون چیزی که شما میخواین؟ اون چی بود؟
این جوون همیشه دوست داره که آزادی باشه.
درسته.
از اونور ما میدونستیم محدودیتها چیه. یه سری محدودیت؛ مثلاً چرا نباید راحت کتاب میخوندیم؟ چرا یواشکی باید میخوندیم؟ خب، این برای همین، با چند تا از دوستامون یه تقریباً جمعی شده بودیم که مینشستیم.
اون موقع سال ۵۶ کتاب «طبیعت»، کتاب «چیست؟» را شناخت و همچنین «تاریخ ایران» را، از «مشروعیت» از همین جور میخوندیم، به صورت مخفیانه تو خونه یکی از اینا را میخوندیم.
جزوههایی بود که از زندان بیرون اومده بود.
درسته.
اینا را ما از طریق یکی از دوستامون گرفته بودیم. واقعاً زیاد نمیفهمیدیم از زندان اومده. بعداً فهمیدیم که این جزو جزواتی که تو زندان خب تألیف کردن و فرستادن بیرون، فرستاده بودن.
اینا بله. بعد اون، اینجا کمکم گرایش سیاسی پیدا کردیم. بعد و دیگه من چون خودم هم مذهبی و نمازخون بودم، مجاهدین را انتخاب کردم.
تو گروههای سیاسی، اینا، مجاهدین احساس میکردم حرف نو دارن. مثلاً همین که اولین بار که شنیدم که میگن مرد بین حق و باطل، مرد بین باخدا و بیخدا نیست، بلکه مرد بین استثمارشده و استثمارگره، این برای من خیلی حرف جدیدی بود. از این کار سؤالجواب، خیلی سؤالها را از اون گرفتم.
درسته. یعنی چی؟
یعنی اینکه میفهمیدم که یعنی درستترین حرف همینه؛ چون تبعیض طبقاتی، اینا را دیده بودم. حق و باطل نمیتونست باخدا و بیخدا باشه؛ استثمارکننده و استثمار، کسانی که تحت ظلم بودن، کسانی که ظالم بودن؛ که الان هم وجود داره.
گفتنیها؛ غلامرضا قهرمانی ـ قسمت دوم
نظر و پیشنهاد شما
برای بهبود وبسایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.
