گفتنی‌ها؛ علی امامی؛ یک زندگی چگونه به مسیر مبارزه گره خورد؟

۱۴۰۵/۷/۱۱

از یک خاطره تلخ در کودکی تا فعالیت‌های سیاسی پیش از انقلاب و همکاری با مجاهدین؛ علی امامی در «گفتنی‌ها» از مسیری می‌گوید که زندگی شخصی و مبارزاتی او را شکل داد.

بینندگان عزیز، خوش آمدید به یک قسمت دیگر از برنامه «گفتنی‌ها».

در برنامه امروز هم با یک مهمان محترم همراه هستیم؛ مهمانی که گفتنی‌های فوق‌العاده زیادی دارد، از تاریخچه پرباری که هم در زندگی مبارزاتی و هم در زندگی شخصی‌شان تجربه کردند و برای ما در این برنامه تلاش می‌کنند که خلاصه‌اش را بازگو کنند.

مهمان این بخش از برنامه «گفتنی‌ها»، آقای علی امامی هستند که لطف کردند، دعوت ما را پذیرفتند و ما امروز در این بخش همراه ایشان هستیم.

آقای امامی، فکر می‌کنم معرفی شما برای من کار خیلی سختی باشد. به خاطر همین شما خودتان این وظیفه را به عهده بگیرید و بار این وظیفه سخت را از دوش من بردارید. بسیاری از بیننده‌های ما با شما آشنا هستند و خیلی‌ها شما را در برنامه‌های سیمای آزادی به دفعات مختلف دیدند. همچنین به واسطه شهید شدن پسر شما، حنیف امامی، فکر می‌کنم خیلی از بیننده‌های ما شما را می‌شناسند و وقایع را می‌دانند.

لذا کمک کنید و شروع کنیم. این موضوع برایم مهم است. حالا خودتان را معرفی کردیم، ولی بگذارید بگویم که شما از کجا وارد سیاست شدید. درست زمانی که نوجوان بودید؟ در زمان کودکی چه فضای اجتماعی حاکم بود؟ جو خانواده یا محیطی که در آن بودید؟

من زندگی خودمان را، به قول معروف، بازبینی کردم. اولین جرقه‌ای که در ذهنم خورد، صحبت عمویم بود.

اما من ۱۰ سالم بود. او تعریف می‌کرد که یک خانمی را که باردار بود، از پشت کوه ـ اسمش بود... ـ به خاطر اینکه جاده نداشتند، دکتر نداشتند، این را بالای اسب...

حدود ۴۰ کیلومتر در جنگل این را آوردند، بیاوریم کجا؟ شهر که حمل‌ونقل و چیز کند، از... و بعد این خانم فوت کرد.

در زمان به دنیا آمدن بچه، قبل از اینکه در مسیر به روستا برسد.

من آنجا خیلی چیز شدم. خب، من مادرم را می‌دیدم و صبح هر چیز می‌کردیم، ولی آنجا ضمن جوری شد.

بعد توی یک خانواده‌ای که بودم، یک خانواده بودند که به هر حال...

من پدرم، مثلاً ۲۷ سالش بود، فوت کرد.

من چهار ماهه بودم، پدرم را ندیدم. بعد توی آن خانواده دوم که زندگی می‌کردم، دقیقاً... کلاس هشتم بودم. ۱۱ خرداد امتحان که تمام شد، آمدم تهران، دیگر نرفتم. دنبال کار طلاسازی کار گرفتیم، دیگر الکتریکی... ته خط رسیدیم. کجاها رفتند؟ بازار تهران. آنجا بازار تهران کار گرفتم.

نزدیک‌های ۵۰ بود. چیز نشد.

۴۹ تمام نشده بود، آنجا استخدام شدم. چهار سال و نیم آنجا بودم تا ۵۴.

۵۳، ۵۳ رفتم فرودگاه مهرآباد، کار گرفتم.

شب‌ها درس می‌خواندم. بعد رفتم فرودگاه مهرآباد کار گرفتم، شدم انباردار ارشد هواپیمایی کشوری که تمام فرودگاهی را تأمین می‌کرد.

اولین جرقه‌های آگاهی از کجا زده شد؟

در انبار، چی به همه‌چیز داشتیم. ۸ هزار قلم جنس داشتیم. یعنی انبار، منظورم بال هواپیما بود یا موتور هواپیما داشتیم، تا دیگر چیزهای برف‌روب و دیگر چیزهای لامپ و هرچی که بود، دیگر باند فرودگاه، هرچی بود، تمام اتصالات، چیزهای فنی هواپیما دست من بود. در مهرآباد بود.

بعد آنجا چهار سال... تا ۵۶ بودم آنجا. در جنگ و دعوای زیاد داشتیم. درخواست دادم من را بفرستید گرگان.

من می‌خواهم بروم گرگان پیش خواهرم. خواهرم... ما آنجا پنج تا خواهر داشتم. مادرم آنجا سرپرست ندارد. یک تیمسار بود آنجا، معاون هواپیمایی کشوری بود، حکم را امضا کرد و ۶ بهمن ۱۳۵۶ من رفتم گرگان.

رفتیم آنجا. گفتم که رفتیم توی چی؟ یک گروه خودجوش داشتیم، به آنها ملحق شدیم. ماجرا از اینجا ادامه پیدا کرد.

از اینجا رفتیم آنجا، با دوستامون بودن. خیلی دوست‌داشتنی هستند. از دهه... از سال ۵۶ تا الان. ولی ۵۶ باید چی؟ آنجا دیگر رفتیم.

آنجا خودم را معرفی کردیم. دیگر آمدیم توی این داستان. همین گروه کار را انجام می‌داد.

انقلاب که شد، با این گروه چیکار می‌کردید؟

ما مثلاً تمام اعلامیه‌های خمینی ملعون را، وقتی هنوز سمت‌وسو معلوم نبود، همه را تکثیر می‌کردیم. زیر انواع و اقسام اسم می‌زدیم؛ مثل گروه میثم، گروه فاطمه و فلان.

اینها، که بگوییم زیاد بد تیم‌بندی بودیم، می‌بردیم در شرایط پخش می‌کردیم. در گنبدکاووس با این گروه بودیم. این بچه‌ها بودند. اینها از اسمش چی؟ «آکسین» درست کرده‌اند، کتاب‌فروشی درست کردند. این کار را می‌کردیم تا اینکه انقلاب پیروز شد.

انقلاب که پیروز شد، من شدم مسئول جنگل.

بعد انقلاب شد، انقلاب شد. گفتم که مسئول جنگل بوده و امداد و علاوه...

۵ تا دکتر هم، دکتر خلقی، به قول موقع، خودجوش، مردم کمک می‌کردند، آنجا بودند.

ژاندارمری محل را گرفته کرده بودیم، امداد. تقریباً ۱۲۰، ۲۰۰ تا ۵ تا روستای منطقه هم می‌آمدند آنجا. غلغله بود.

روش را حل‌وفصل می‌کردیم، می‌فرستادیم.

ولی اینکه دیگر درست...

دوم اردیبهشت بود.

چگونه فعالیت‌های سیاسی به همکاری رسمی با مجاهدین رسید؟

با تشکیل انجمن جوانان یزد و منطقه، من رسماً حرفه‌ای با سازمان کار کردم.

در ادامه، خانه ما چی شد؟ خانه ما شور... تقریباً یکی از خانه‌های بسیار فعال مجاهدین شد.

آه، که غلطکی صحبت می‌کردیم. داشت این رابطه به موضوع انتخابات صحبت می‌کردید.

انتخابات که حالا من گفتم، اولین انتخابات خبرگان...

خبرگان و آنجا ناظر بودیم.

انتقاد این‌جوری می‌شه. چه نقشی داشتید؟

انتخابات؟ گفتم که من ناظر بودم.

که تمام شد. من چی شدیم؟ انتخابات... چی شد انتخابات؟

مجلس هم که سازمان کاندید داشت، من از طرف سازمان آمدم آنجا. چون ناظر بودیم، آنجا در مسجد رأی‌گیری شد.

گفتنی‌ها؛ علی امامی؛ یک زندگی چگونه به مسیر مبارزه گره خورد؟ ـ قسمت دوم

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط