روایت شاهدان؛ یوسف پوراصغریان؛ زندانی سیاسی سال ۶۱ تا ۶۴

۱۴۰۵/۷/۱۴

از شوتبال و شکنجه تا سلول انفرادی؛ یک زندانی سیاسی از سال‌هایی می‌گوید که در اوین چه بر سر زندانیان می‌آمد

به نام خدا، به نام خلق قهرمان ایران. من یوسف پوراصغریان.

در سال ۱۳۵۶، با خواندن «آن‌ها که مرگ را برگزیدند» با سازمان مجاهدین خلق آشنا شدم.

اولین دستگیری‌ام در فروردین ۱۳۵۹، جلوی دانشگاه تهران بود که من را به دادستانی قصر منتقل کردند و مدت ۵ روز آنجا زندانی بودم. دستگیری دومم در سال ۵۹ بود که به کمیته مفتح، روبه‌روی حسینیه ارشاد، منتقل شدم و مدت ۲۵ روز در آنجا زندانی بودم و دستگیری سوم هم در میدان اعدام تهران بود که مستقیماً به اوین منتقل شدم. بعد از یک‌ونیم سال، در یک دادگاه نمایشی توسط محمدی گیلانی، حاکم شرع جنایتکار، به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران و مصادره سلاح از پادگان شهید بهشتی در انقلاب ضدسلطنتی، ابتدا برای فشار روانی به اعدام محکوم شدم و نهایتاً به ۳ سال زندان محکوم شدم.

مجموعاً مدت ۴ سال در زندان‌های اوین و قزل‌حصار زندانی بودم. یک سال بیش از حکمی که داشتم در زندان بودم که ما بهش می‌گفتیم «ملی‌کشی».

در اسفند ۶۴ از زندان آزاد شدم و در اواخر ۶۵ ابتدا به ترکیه آمدم و پس از آن به عراق آمدم و در منطقه مرزی به واحدهای رزمی مجاهدین پیوستم.

از «ارشاد» روزانه تا شکنجه شبانه؛ پشت درهای کمیته مفتح چه می‌گذشت؟

در دستگیری اولیه اولم در مهر ۵۹، به دادستانی قصر رفتم. اون چشمم را خیره کرده بود. نظم، دیسیپلین و برنامه‌ریزی بود که زندانیان مجاهد در این محل داشتند؛ از برنامه روزانه، از ورزش روزانه، از کار جمعی روزانه، مشخصاً از زمانی که برای اعتراض به این‌که آقا، به چه دلیل در این شرایط ما را زندانی کردید، به صورت دقیق برنامه‌ریزی شده بود.

اما در دستگیری دومم صحنه کاملاً متفاوت بود. در کمیته مفتح، روزها رئیس کمیته و معاونش به‌اصطلاح ما را ارشاد می‌کردند که به خط امام بیاورند. همین‌ها شب‌ها با ۶، ۷ تا پاسدار گردن‌کلفت، که هر کدام‌شان کلاه کوکلوس‌کلان داشتند، دایره‌ای شکل می‌دادند که ما وسطش بودیم و در این حین ما را با مشت و لگد به همدیگر پاس‌کاری می‌کردند که ما اصطلاحاً به این گفتیم «شوتبال». این شب متوالی ادامه داشت.

یک شب با دوستانم قرار گذاشتیم که به این‌که بشناسیم این‌ها از چه کسانی هستند، این‌ها چه کسانی هستند، کلاه کوکلوس‌کلان را از سرشان برداریم. همین کار را هم کردیم. در حین پاس‌کاری و ضرب و شتم، کلاه کوکلوس‌کلان را از سرشان برداشتیم. متوجه شدیم که همین دو نفر که روزها ما را می‌خواستند مثلاً ارشاد کنند، همان‌هایی هستند که دارند ما را شکنجه می‌کنند.

رضا شافعی، رئیس کمیته، که بعداً وزیر صنایع رژیم شد و محمدرضا خاتمی، معاون او که بعداً معاون وزیر صنایع شد. طبعاً این‌ها برای خوش‌خدمتی به این درجه رسیده بودند.

در یک شب، وضعیت ضرب و شتم بسیار سنگین بود. آش‌ولاش در منطقه کمیته مفتح افتاده بودیم که من و دوستم با هم قرار گذاشتیم، طرح فراری را ریختیم و همان شب اقدام به فرار کردیم و بعداً به افشای کمیته مفتح پرداختیم.

اوین؛ وقتی شکنجه از بازجویی شروع می‌شد

سومین دستگیری در میدان اعدام تهران، در حالی که بر سر قرار حاضر شده بودم، متوجه شدم که میدان تحت محاصره وزارت اطلاعات است. همان‌جا در این محاصره من را دستگیر کردند و با ضرب و شتم به اوین منتقل کردند.

آنچه در اوین به خاطر می‌آورم، ابتدا به دادسرا و بعد شعبه ۷ منتقل شدم. در بدو ورود به من چشم‌بند بسته‌اند و از اینجا به بعد در همه صحنه‌ها این چشم‌بند همراه بود.

در شعبه ۷ من را در راهرویی بردند. در این راهرو، در محل، خواهران و مردان مختلف زندانی بودند. هر کسی، هر پاسداری که از کنار ما رد می‌شد، یک لگدی به ما می‌زد؛ گویی که لگد زدن امری عادی و روال کارشان است.

بعد از ۳ ساعت من را به اتاقی بردند. در این اتاق یک تخت فلزی بود که باید از زیر چشم‌بند می‌توانستم ببینم. به تخت بستند. دهانم را با پارچه کثیف پر کردند و پاهایم را با کابل بستند. بدون اینکه سؤالی بپرسند، شروع کردند به ضربات کابل.

به نحوی که در نقطه‌ای تعداد و رقم تعداد کابل یادم رفت، اما احساس کردم که تمام گوشت تنم داره رو به هوا پرتاب می‌شه و لحظه سختی بود. بعد از مدتی پارچه را از دهانم برداشتند و پاسداری پرسید: «اسمت رو بگو.» من طبق همان طرح خودم گفتم: «اصلاً برای چی من را اینجا آوردید؟ به چه دلیل من را دستگیر کردید؟» مجدداً پارچه را توی دهانم گذاشت و این سیکل را ادامه داد.

این روند ادامه داشت تا جایی که دیگر نوبت من تمام شد. من را در حالی که راه نمی‌توانستم بروم، به راهرو پرتاب کردند.

در راهرو ماندم، همان شب. پاسداری از توی راهرو آمد و گفت: «امشب ادامه می‌کنیم.»

در این حالت، ۳ تا پاسدار من را به اتاق انتهای راهرو شعبه ۷ بردند. در کنار دیوار نگه داشتند. پاسداری که بعداً فهمیدم سربازجو است، بست به نام رؤوف، فرمان داد: «این منافق را بزنیم.»

بعد از این صدای «گرنگ» آمد. ۳ بار این صحنه تکرار شد. احساس کردم که کارم تمام شده. امروز خواندم، اما دیدم شلیکی به من صورت نگرفت و مجدداً من را زیر باد کتک و ضرب و شتم و مشت و لگد گرفتند و آش‌ولاش به راهرو پرتاب کردند.

۴ روز و نیم در این حالت بودم. در همان راهرو، طبعاً در این ۴ روز و نیم شاهد شکنجه و صدای ضجه خواهران و برادرانی بودم که بعضاً بی‌دلیل دستگیر شده بودند.

بعد از ۴ روز پاسدار آمد. گفت که طبق سنت معمول این‌طور بود که هر شب می‌آمدند و می‌گفتند: «بنده کجاست؟» که به آن منتقل کند.

پاسداری بعد از ۴ روز آمد و به من گفت: «تو کدوم بندی؟»

من که اصلاً بندهای اوین را نمی‌شناختم، به حرف کنار آمدم که گفت ۲۰۰ و نکته کار کردم و گفتم من هم ۲۰۹ هستم. این را گفتم برای اینکه خلاص بشم از وضعیتی که درش بودم. من را به ۲۰۹ بردند. ۳ ماه هیچ‌کس نمی‌دانست من کجام و اصلاً چه کار می‌کنم و هیچ مراجعه‌ای به من نشد.

در ۲۰۹، بعد از ۳ و نیم ماه، در حالی که به ظاهر پرونده من گم شده بود، مجدداً سراغ من آمدند.

یک هم‌سلولی، یک نی‌لبک و نوری در دل تاریکی

ما را به زیر بازجویی بردند و در آنجا بقیه مجاهدین دیگر هم بودند. معلوم بود که یک روال معمول است و به نوبت هر کدام را برای شکنجه بردند و با مشت و لگد گرفتند.

و به نوبت، بعد از اتمام این ضرب و شتم، می‌انداختند توی راهرو. با من هم همین کار را کردند و بعد از ضرب و شتم سنگین، من را به راهرو پرت کردند.

در آنجا باز من همان جمله‌ای که از ابتدا گفته بودم را تکرار کردم که: «به چه دلیل من را دستگیر کردید؟»

همچنان معلوم بود که وضعیت درهم‌وبرهمی برایشان بود. در این فضا من را به سلول برگرداندند.

ساعاتی نگذشته بود که مجاهدی به نام حسین پناهی‌فرد را به سلول من آوردند. برای دیدن یک مجاهد بعد از چند ماه در تنهایی، بسیار امیدبخش بود. ابتدا بعد از چاق‌سلامتی، حسین خودش را معرفی کرد. من هم خودم را معرفی کردم. حسین گفت: «من مال مشهدم.»

کمی به وضعیت آش‌ولاش پایش رسیدگی کردم که بسیار دردناک بود.

حسین گفت که «غصه این را نخور» و شروع کرد به ترفندها و رکاب‌هایی که با جا می‌زدند که برای من واقعاً جدید بود و بسیار آموزش دیده‌ام، چون خالی از ذهن بودم.

جالب اینجاست که در عین این فضای آش‌ولاش، با دهانش صدای نی‌لبک درمی‌آورد که برای من این موضوع بسیار درون تاریکی انگیزاننده بود.

در همین فاصله کوتاه، حسین دیگر فقط یک هم‌سلولی نبود. احساس می‌کردم که نه‌تنها درد و فشار و شکنجه را احساس نمی‌کند، بلکه سراسر شور، نور و انگیزه است.

واقعاً در چهره‌اش هیچ دردی احساس نمی‌کردم.

حسین به من گفت که: «احتمالاً دنبالم بیا، من را برای اعدام می‌برند.»

ساعت ۹ شب بود که سراغش آمدند و آخرین عینک را بر من زد و بردنش و بعد از اون دیگر خبری ازش نداشتم.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط