اوین در شب اعدام بنیانگذاران مجاهدین ـ سوم خرداد ۱۳۵۱ ـ گواهی یک زندانی مارکسیست
۱۴۰۱/۳/۴
مقاله ی از مصطفی مدنی به نام: اینجا اوین است و ما در کجای تاریخ ایستاده ایم ـ ۴خرداد۱۴۰۱
ردیف وسط، سلول یازده
۰۹ مرداد ۱۳۹۴
دیری نپائید که مرا از ردیف سلولهای بالای اوین به پایین منتقل کردند. خرداد ماه ۱۳۵۱ بود. صدای رسولی از دور شنیده میشد. بلند بلند نام مرا تکرار میکرد. فکر میکنم اگر عزرائیل به سراغم میآمد برایم خوشایندتر میبود. این بار ولی از زیرزمین خبری نبود. به سرباز کنار دستش اشاره کرد:... ببرش ردیف وسط، سلول یازده.
سرباز در سلول را باز کرد. چشمبند را باز کردم. یک گوژپشت کناره راست سلول نشسته بود و پیرمردی در سمت چپ. سلام کردم و وارد شدم. پیرمرد عزیز یوسفی از رهبران کرد بود، و شخصی که پشت خمیدهای داشت، اصغر بدیع زادگان از رهبران مجاهدین بود. عزیز را از زندان قصر آورده بودند. زیر فشار گذاشته بودند تا تقاضای عفو کند. پیرمرد ۱۸سال زندان میکشید تا این خفت را به دوش نکشد. اصغر بدیعزادگان را ظاهراً شهربانی به آن روز انداخته بود. او در سمت استاد شیمی در دانشگاه آریامهر تدریس میکرد. پشت او را زیر شکنجه با اتو سوزانده بودند. مچاله شده بود و دولا راه میرفت. حکم اعدام داشت و در انتظار تیرباران به سرمی برد.
بیرون از زندان نام هر دوی آنها را شنیده بودم. حالا از دیدنشان احساس غرور میکردم. خیلی زود صمیمی شدیم. بدیع زادگان از من از اخبار بیرون را پرسید و نظر افکار عمومی نسبت به فدایی و مجاهد را. پخش اطلاعیهها و جزوههای فدائیان و مجاهدین در محوطه دانشگاهها را بهانه کردم و از نظرات مسعود احمدزاده و امیر پرویز پویان برایش گفتم. بیاندازه کنجکاو بود که بداند جوهر این دو نظریه چیست. نوشته پویان را تقریباً در حافظه داشتم، با دقت گوش میداد و تحسین میکرد
در این ایام طوفانی تمامی رهبران فدایی را تا رده اعضا به جوخههای تیرباران سپرده بودند.
نوبت به رهبران مجاهدین میرسید. به فاصله کوتاهی اصغر را برای تدارک تیرباران از ما جدا کردند و به سلول انفرادی بردند. عزیز را نیز بیهیچ نتیجهیی به زندان قصر بازگرداندند. سلولها را برای اعدامیهای مجاهد خالی میکردند.
«من آمادهام!»
ناگه خبری در سلولها پیچید. نفس در سینهها حبس شد. شنیدیم: پنج تن از رهبران مجاهدین خلق، محمد حنیفنژاد، سعید محسن، عبدالرسول مشکینفام، علی اصغر بدیعزادگان و محمود عسگرزاده را فردا (چهارم خرداد ماه ۱۳۵۱) به جوخههای اعدام میسپارند.
آن شب تا صبح ما سه تن بیدار ماندیم و گوش بزنگ بودیم. این صحنه برای من همیشه یک کابوس است. تصور میکنم هیچ شکنجه روحی هولناک تر از این نباشد که جلوی چشم یک محکوم به اعدام، محکوم به اعدام دیگری را برای اجرای حکم از سلول بیرون بیآورند. و شاهد این صحنه بودن خود از این هر دو نیز هولناکتر است.
سپیده صبح هنوز طلوع نکرده بود که صدای آهن و سرنیزه، ما سه نفر را در جایمان میخکوب کرد. در سلولهای کناری ما با صدای دلخراشی یکی پس از دیگری باز میشد و قدم پاها از به استقبال رفتن مرگ خبر میداد. لحظهای سکوت برقرار شد. قدمها دور شدند و به خاموشی گرائیدند.
ناگهان صدای کوبیدن در از سلول روبهرویی ما در راهروی زندان طنین انداخت. صدایی پرقدرت با لهجه غلیظ ترکی «من آماده هستم»، «من آماده هستم». «کجا هستید چرا مرا نمیبرید؟» گویی به ضیافتی دلنشین دعوت داشت. «من آماده هستم»! با صدای تق تق برگشت چکمهها، آهنگ شومی در راهروی بند میانی اوین، پیچید. در سلول عبدالرسول مشکینفام باز شد و او در صف سربازان، بسوی معیادگاه خود شتافت.
بیش از چهل سال از این واقعه دلخراش میگذرد. ….
هر زمان این جمله [من آماده ام] را بهمناسبتی و از همراهی میشنوم بیاختیار در غمی سنگین فرو میروم و از رفتن بازمیمانم. از خودم میپرسم ما در کجای تاریخ قرار داریم؟ و چرا تک آواز «من آماده هستم» در نظام اسلامی به یک گروه کر تبدیل شد؟
مطالب مرتبط
۴خرداد سالگرد شهادت بنیانگذاران مجاهدین و دو تن از اعضای مرکزیت سازمان ـ قسمت دوم ـ ۴خرداد۱۴۰۰
