آخرین امید در اولین سنگر ۵۰ تا ۵۷ - قسمت نهم - امید بنیانگذاران

در ۷شمارهٔ قبلی از زبان مجاهدانی که خود در زندانهای شاه از شکنجه‌گاههای ساواک تا زندانهای عمومی شاهد صحنه‌ها بودند گفتیم که در سال ۱۳۵۰ با وارد شدن مجاهدین و فداییان به زندان و در پی آغاز مبارزه مسلحانه، چهرهٔ زندانها هم عوض شد و زندان که پیش از این محل گذراندن محکومیت و گذراندن ایام در انتظار آزادی بود، به میدان نبرد با دیکتاتوری سلطنتی تبدیل شد.

هم‌چنین گفتیم که در این نبرد که از همان لحظهٔ اول دستگیری و از همان اتاقهای بازجویی و شکنجه آغاز می‌شد، مجاهدین توانستند در مواردی مثل آزادی تمام اعضای شاخهٔ مسعود رجوی و هم‌چنین با فرار مجاهد قهرمان رضا رضایی ضربات سنگینی به ساواک بزنن.

در قسمتی دیگر به دادگاههای مجاهدین پرداختیم که خودش صحنهٔ دیگری از نبرد با دیکتاتوری سلطنتی بود و گفتیم که دفاعیات مجاهدین جان برکف به‌ویژه بنیانگذاران و اعضای مرکزیت مجاهدین چه آثار گسترده و عمیقی در جامعهٔ آن روز ایران در ساختن زمینه‌های قیامهای ضدسلطنتی در سالهای بعد داشت.

هم‌چنین در قسمتهای دیگر حل مسألهٔ پیچیدهٔ ارتباطات در زندان رو با جزئیات شرح دادیم. ارتباط میان سلولها در شکنجه‌گاه، ارتباط با بندهای دیگر، ارتباط میان زندانی با زندان دیگه و هم‌چنین ارتباط با بیرون از زندان.

اکنون در هشتمین قسمت می‌خواهیم به یک تحول مهم که در زندان و در بستر همین ارتباطات مخفی میان سلولها و بندها و زندانهای مختلف صورت گرفت بپردازیم. این تحول مهم و تاریخی انتقال رهبری از حنیف کبیر به مسعود رجوی است. شاه و ساواک بر آن بودند که پس از شهادت بنیانگذاران به‌ویژه حنیف، پرچم بر خاک می‌افتد و دفتر مجاهدین بسته می‌شود. اما مشیت خدا بر آن بود که نزدیک‌ترین یار و پارهٔ تن حنیف بماند تا پرچم را به دوش گیرد و مجاهدین را از تنگه‌ها و تنگناها و هفت دریای آتش و خون عبور دهد و تا قلهٔ امروز که در آستانهٔ قلهٔ آزادی است برساند.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط