۱۴۰۴/۹/۲۰
شعر و ادب در آینه ـ یک نگاه کوچک به سعدی
۱۴۰۴/۱۲/۶
ثروت در یکی از شعرهای سعدی
شاید بعضی وقتها فکر میکنیم که معنای خیلی از شعرها را فهمیدهایم. اما شاید با یک نگاه عمیق در آن رازهای بسیار پرمعنا پیدا میکنیم. رازهایی که به روان ما توان و استحکام میدهند. امروز به چند نمونه از اینگونه شعرها یا حتی تک بیتها اشاره دارم. با من همراه باشید.
این کار رو با یک بیت از سعدی شروع میکنم.
بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
در لایهی اول معنای شعر همه میگوییم خوب این یک پند است. که باید همه با هم دوست باشیم.
اما یک لایه که عمیقتر شویم می بینیم که سعدی نمیگوید "فقط بدانید که دیگران درد دارند"؛ او میگوید اگر درد مردم را دیده ای و "قرار" یعنی «آسایش خودت» را از دست نداده ای یعنی بیتاب نشده ای برای آن که کاری بکنی از گوهرِ انسانیات دور شدهای. اما معنای از گوهر انسانی دور شده ای اگر باز ش کنید به چه معناست؟
یعنی به زبان صریح تر میگوید در دایرة آدمیت نیستی! بیت سوم این است:
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت دهند آدمی
همین حرف سعدی را من در کلام مونتسکیو خوانده بودم که گفته بود:
حس ترس باعث حکومت دیکتاتوری میشه. وقتی مردم به ترس تن بدهند اون که مردم را می ترسانه و با ایجاد ترس و رعب حکومت میکند میشود دیکتاتور. و حس دیگری هم در انسان هست بنام فضیلت. که اگر مردم به آن بها بدهند یعنی به کرامت انسانی خودشان بها بدهند یعنی از حقوق و کرامت خودشان دفاع کنند این حس یک حکومت جمهوری می سازد که خواست و نظر همه مردم در حقیقت حکومت میکند.
از کتاب سوم و فصل نهم از "روحالقوانین"
« در حکومت استبدادی، "ترس از حاکم" اصل ضروری و محرک است. در این نوع حکومت، نیازی به فضیلت نیست و افتخار حتی میتواند بسیار خطرناک باشد. قدرت بیحد و حصر حاکم به کسانی که او مسئولیت اداره امور را به آنها واگذار میکند، منتقل میشود. افرادی که برای خود ارزشی قائل هستند، ممکن است باعث ناآرامی شوند. بنابراین، ترس باید روحیه آنها را سرکوب کرده و حتی کوچکترین حس جاهطلبی را از بین ببرد در چنین حکومتی، سرنوشت مردم مانند غیرانسانها است که تابع غریزه، اطاعت و مجازات هستند».
اما این شعر سعدی یک عمق دیگر در لایه ی سوم هم دارد. اینجاست که نتیجه ی درد داشتن ثروت و سرمایه ای برای خود انسانی که دردمند شده می آورد.
وقتی شما تلاش میکنید درد دیگران را درک کنید و درد خودتان بدانید آنوقت شخصیت خودتان یک شخصیت توانمند و عظیم می شود. میگن دل به دریا بزن.! اگر درد یک درد عمومی جامعه است شما با شریک شدن در آن درد، دلتان را به دریای دردها زده اید. یعنی دیگر خود تنهای دنبال منافع خود بودن از بین رفته و به یک خود توانمند که همان عضوی از پیکر دیگران و جامعه شدن است به وجود میاد.
خب! در کتاب هنر عشق ورزیدن (اسم نویسنده؟؟) هم خوانده بودم که خیلیها دنبال خوشبختی می گردند. اما نه ثروت بهشون خوشبختی میده نه قدرت نه ... اون حس درونی خوشبختی تنها با عشق به مردم.
اریک فروم در کتاب "هنر عشق ورزیدن در فصل نظریة عشق" دیدگاه خاصی در مورد خوشبختی ارائه میدهد از جمله این که:
"خوشبختی انسان زمانی حاصل میشود که او بتواند فعالانه از نیروهای خود بهره گیرد، جهانی را که در آن به سر میبرد به طور عینی درک کند و رابطه معناداری با انسانهای دیگر برقرار کند."
به عبارت دیگر، از دیدگاه فروم، خوشبختی صرفاً به معنای دریافت و مصرف نیست، بلکه ریشه در فعالیت سازنده، درک واقعبینانه و ارتباط عمیق و عشقورزانه با دیگران دارد. این خوشبختی نه از داشتن، بلکه از بودن و عمل کردن ناشی میشود.
میبینیم که چیزی را که اریک فروم در قرن بیستم بیان میکند سعدی ما در قرن دوازده میلادی قرن هفتم هجری گفته است.
حالا ببینیم همین سعدی که در قرن هفتم هجری یعنی ۹۰۰ سال پیش آن پند عمیق را به بشریت میده، خودش چه روح والایی پیدا کرده. خودش خودش را توصیف میکند. در این ابیات ثروتی که عشق به سعدی داده را میتوانیم ببینیم. میگوید:
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
خیلی واضح است که این عشق یک عشق جسمانی نیست. این سلطانی که مطرح میکند معبود کل عالم است.
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم (آن ذوب شدگی و از خویش بیخویش شدن در عشق و بی رنگ شدن و بی نشان شدن و خالی شدن از خویشتن خودخواه و تمایلاتش )
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم (استواری در راه عشق. یعنی از این راه برگشتنی نیستیم)
چون دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم این اوج عشق است. اوج پرداخت. حتی رخ نمیگردانیم. موقع سرباختن. این چه جور انسانی است؟
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم صحبت یار یعنی وصل بودن و همنشین و جزو پیروان یار یا همان معبود بودن.. و بهایی که میخواهد که زر نیست بلکه سردادن است.
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم (اینجا هم حکایت دوست... خودش همان بیان وصل بودن در عشق به معبود ) سعدی نمیگوید این حکایت دوست فراتر از آن چیزهای دیگری ست که گفته. میگوید از آن ها پشیمانیم. یعنی قدر و قیمتی اصلا ندارند پیش این حکایت دوست..آن هم در تمام عمر خود هرچه کسب کردیم و ادعا کردیم و ....پشیمانیم....
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم این دیگر اوجی دیگر است. که یار و معبود و عشق را یک طرف میگذارد و در کفه ی دیگر تمام عالم. میگوید همه عالم را به ما بدهند با این صحبت یار معاوضه نمیکنیم.
خب! شما فرض کنید اینچنین انسانی آیا در زندگی از چیزی واهمه دارد؟ آیا از نداشتن نام و مال و شغل و مقام و همه علایق دیگر هیچ واهمه ای دارد؟. هیچ غمی به او راه پیدا میکنه؟. میدانید که وقتی میترسیم و میلرزیم که نمی خواهیم چیزی را از دست بدهیم. مثلا وقتی ثروتی داشته باشیم و در خطر قرار بگیره... اونوقت دست و دلمون به لرزه در میاد. یا حتی در میدان جنگ وقتی میترسیم که می بینیم جانمان به خطر می افتد. و نمی خواهیم از دست بدهیم. یا در برابر شکنجه... آنها که نمیترسند و مقاومت میکنند حتما که از پیش از جان خود دست شسته اند.
دیدید که سعدی هم به نام اشاره کرد هم به جان. چیزهایی که برای انسانها جاذبه دارد. در رمانی از یک قهرمان ویتنامی حکایت شده بود که زیر همه شکنجه ها طاقت آورد... اما وقتی به او گفتند که کاری میکنند که در نظر مردم خبر اینطور برسه که او در تصادفی کشته شده ... یعنی دیگر نام قهرمان تحمل شکنجه را از دست میداد شکست و تسلیم شد.یعنی حب نام و شهرت چیز کمی نیست و همیشه در ادبیات کهن ما نام و نان و جان.... اینها وابستگیهای بشری نام برده شده اند.
اما سعدی میگوید بنده را نام خویشتن نبود. هر چه ما را لقب دهند آنیم.
دیدیم که این توان، این استواری، این متانت و وقار در برابر حوادث و خطرات و بخصوص در برابر تمایلات نفس را همان بیت نخست سعدی به ما میدهد یعنی درد اعضا دیگر را داشتن. اگر بخواهیم یک نام دیگر برایش بگذاریم چی باید بگیم؟ من درد دیگری را خوب حس میکنم و وقتی او بی طاقت میشه من طاقتم از دست میره. وقتی مردم رنج میکشند من درد میکشم. این مگر همان عشق نیست. عشقی والاتر از عشقهای جسمانی فردی. عشق به انسانیت. عشق به کرامت انسان.
پس عشق به انسان متانت و توان و استواری و پایداری میده. همه این چند کلمه را در هم بگنجانیم می شود سکینه! آرامش! تزلزل پیدا نکردن. همان نترسید نلرزید در برابر دشمن. حالا همین مفهوم را در یک بیت از صائب تبریزی ببینیم.
ببینید که چطور ادبای ما شاعران ما چه مفاهیم عمیقی در بحث تعالی روح و روان بشریت به ما داده اند. بیت صائب را می خوانم. که خودش یک
یک تصویر "فوقمتناقض" و بقول غربیها سوررئال بسیار زیباست.
میگوید:
گوشهگیری درد را از یادِ انسان میبرد موج در آغوشِ دریا از تپش آسوده است»
میگوید معمولا گوشه گیری باعث بیخبری از مردم و درد مردم می شود.
یعنی برای آرامش یافتن معمولا می روند گوشه دنجی برای خودشان بر می گزینند. اما آن واقعا آرامش نیست. آرامشی آرامش است که از ذوب شدن و حل شدن در دریای درد یعنی از همان عشق ناشی بشه. موج وقتی به دریا می رسد اما بلافاصله ِ "در آغوشِ دریا بودن" آرامش می گیرد. این چه تناقضی است؟ او ما میگوید: تنهاییِ مضطربِ تو، شبیه به تپشِ موجی است که خیال میکند از دریا جداست. موج تا وقتی میخواهد "فقط یک موجِ تنها" باشد، مدام مضطرب است، مدام میتپد و با صخرهها میجنگد. اما وقتی موج میپذیرد که بخشی از دریاست و در آغوش دریا غرق میشود، آرام میگیرد
غرق شدن در دریای آرمانهای بزرگ و دردهایِ مشترک انسانی به انسان آرامش میدهد.
وقتی تو خودت را به "دریا" (یعنی به مردم و رنجهایشان) وصل میکنی، و مثلا به زندان میافتی. دیگر تنها نیستی؛ تو خودِ دریا شدهای و از تپشِ تنهایی نجات یافتهای.»
من به راز صبر و پایداری و تحمل سالهای سال اسارت در سلولهای انفرادی برخی زندانیان فکر میکردم پاسخ آیا در این بیت نیست که آن ها در چشم ما تنها هستند. و در سلول حبسند. اما آنها به دریای وجود و هستی وصل هستند.
غزل کامل صائب تبریزی
هر که از قیدِ علایق رست، جاویدان شده است هر که از خود غایب آمد، در حقِ خود جان شده است
۲. جادهی این راه، چون مژگان، به هم پیوسته است هر که با خود بود، از خود زود بیرونمانده است
۳. از برای زیردستان، چون زمین، آغوش گشا تا ببینی هر چه از حق، بر سرت افشان شده است
۴. خضر راه خویشتن شو، در سواد زندگی کاتش موسی ز هر خاری عیانگردان شده است
۵. گوشهگیری، مانع تفتیدگی مغز است و بس موج در آغوش دریا از تپش آسوده است
۶. در هوای جلوه، چون طاووس، بال و پر مزن بر زمینِ خویش، هر کس خار شد، گلستان شده است
۷. صائبا، زین بحر پرشور و فغان، بیرون خرام هر که از خود دست شست، آسوده از طوفان شده است
