روایت شاهدان ـ عادل سعادتمند ـ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۵
۱۴۰۵/۱/۱۸
من عادل سعادتمند اهل همدان در انقلاب ضد سلطنتی شرکت داشتم. اواخر سال ۵۷ بود که توسط مجاهد شهید محمدعلی شیشهگران با سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شدم. در انجمن فعالیتهای خودم را شروع کردم. فعالیتهای من نشریه فروشی و حافظت از میزهای کتاب که فالانژها حمله میکردند و خراب میکردند باید حفاظت میکردیم.
در اول مرداد سال ۱۳۶۰ دستگیر شدم و در اول مرداد سال ۱۳۶۵ از زندان آزاد شدم و در سال ۱۳۶۷ به ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوستم. در شروع فاز نظامی توسط مجاهد شهید محسن شفیعی توجیه شدیم. من این افتخار را داشتم که تحت مسئول مجاهد شهید عباس خورشیدوش بودم.
عباس خورشیدوش از فرزندان دلیر مردم همدان در سال۱۳۴۳ متولد شد و همانجا تحصیلات متوسطه را ادامه داد. او سپس توانمندیهای خود را در رشتههای مختلف ورزشی فعال و شکوفا کرد تا آن که در سال۱۳۵۶ قهرمان کشتی آزاد نوجوانان کشور شد. عباس بعد از انقلاب ۵۷ با مجاهدین و راه و رسم صدق و فدای آنان آشنا و بهزودی در کسوت میلیشیایی پرشور، در بخش دانشآموزی همدان مشغول فعالیت شد. او مدتی در دبیرستان مسئول نرمش میلیشیا بود و تشکیلات دبیرستان را با روحیهای پرشور اداره میکرد. عباس سری پرسودا و دلی عاشق نسبت به راه و آرمانش داشت. او قهرمانی بود که در نوجوانی مدال میادین ورزش کشتی را بارها برگردن انداخت. البته آخرین و برترین مدال قهرمانی که او برگردن انداخت، طناب دار وفای به عهد در روزگار حاکمیت سیاه ارتجاع بود.
از ویژگیهای برجسته عباس و آنچه در او بسیار بارز بود، وحدت با مسئولیتهای انسانیاش بود. امکان نداشت کاری برعهده عباس گذاشته شود و او آن کار را تا آخر انجام ندهد.
عباس، در مرداد ۶۰، وقتی که برای انجام یک قرار در خیابانی در کرمانشاه، اقدام میکند، در محل قرار، متوجه فضای مشکوک اطراف شده و میفهمد که قرار لو رفته است. گشت سپاه و مزدوران بسیج به ناگهان عباس را محاصره میکنند. عباس شروع به دویدن، بهمنظور فرار از حلقه محاصره میکند. اما تمامی راههای خروجی بسته شده بود و به این ترتیب عباس دستگیر میشود.
عباس ۱۷ساله را به زندان بسیج همدان منتقل میکنند. از همان اول شکنجهها شروع میشود. شلنگ آب را در دهانش قرار میدهند تا حدی که شکمش پر از آب میشود. در همین حین پاسدارای وحشی با مشت و لگد، بهمنطور بهدست آوردن اطلاعات به جانش میافتد. ولی او سرسختانه مقاومت میکند و میگوید چیزی برای گفتن ندارم. در همین حین از شدت ضربوشتم، چندین بار بیهوش میشود. مزدوران وقتی میبینند که کاری از پیش نمیبرند، چند بار اقدام به اعدام مصنوعی او میکنند. اما این هم اِفاقِه نمیکند و عباس لب از لب باز نمیکند. او قسم خورده بود که اسرار خلق را در سینه نگه دارد و قسم خورده بود که در میدانِ جنگ با صلابهی شکنجهگران وحشی، باز هم فاتح باشد و مدال افتخار را بر گردن بیاویزد. راستی که دژخیم وارد بدمیدانی برای جنگیدن شده بود. میدانی که نتیجه آن شکست محتومش بود و بس. دژخیم نمیدانست که قهرمان در زنجیری چون عباس، پیش از هر چیز، قهرمان شرف و غیرت یک خلق است.
یکی از همبندیهایش مینویسد:
«در زندان، عباس برای همه زندانیهای مجاهد، الگوی شایسته مناسبات و تنظیم رابطه بود. هر چند که مدتها در سلول انفرادی بود. اما کافی بود که تنها یک روز با عباس باشی، تا معنی مجاهد بودن را بفهمی. بعد از شهادت مسئولان سازمان در زندان همدان، از آنجایی که برای تشکیلات بهای زیادی قائل بود، خودجوش مسئولیت جمعکردن بچهها و اداره تشکیلات را بهعهده گرفت و در این کار مایه زیادی گذاشت.
جزوات آموزشی سازمان را مطالعه میکرد و آنها را به بقیه منتقل میکرد. همیشه به فکر فرار از زندان بود. میگفت باید فرار کنم تا انتقام بچهها را بگیرم. دو بار هم اقدام به فرار کرد ولی متأسفانه موفقیتآمیز نبود.
مجاهد قهرمان عباس خورشیدوش ۲۴ساله، دردهم مرداد سال۶۷ در قتلعام زندانیان سیاسی خون پاکش را هدیه آزادی خلقش کرد. اویکی از۳۷ نفر آخرین بازماندگان زندانیان مجاهد در همدان بود که بهصورت جمعی تیرباران شدند.
آنها هنگام تیرباران، سرود ایرانزمین را میخواندند.
