بخوان بنام گل سرخ ـ شماره ۹۴ ـ مجاهدین شهید نسرین حاجی سلیمی و مازیار لطفی
۱۴۰۵/۱/۲۱
مجاهد شهید نسرین حاجی سلیمی در سال۱۳۳۹ در خانوادهای نسبتاً مرفه در تهران بدنیا آمد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان برد و برای ادامه تحصیل به مدرسه عالی بیمه تهران وارد شد.
نسرین خواهری سختکوش، متواضع و بسیار جدی و سرحال و شاداب بود، در روزهای قیام علیه رژیم دیکتاتوری شاه خائن، او به همراه دیگر دانشجویان به صفوف خلق پیوست و در تظاهرات علیه رژیم سلطنتی شرکت میکرد.
پس از انقلاب، در دیماه ۱۳۵۷ بهدنبال آزاد شدن گروهی از زندانیان مجاهد خلق، او توانست با سازمان ارتباط برقرار کند و با خطوط و ایدئولوژی سازمان مجاهدین آشنا شود. نسرین شیفته اسلام واقعی بود که در مجاهدین و عملکردهای این سازمانیافته بود، و پا در راهی گذاشت که از روی آگاهی و اختیار کامل آنرا انتخاب کرده بود.
او بعد از قیام بهمنماه ۵۷ با ستاد مجاهدین در بخش دانشجویی شروع به همکاری کرد، و توانست بعد از مدتی بهمراه سایر همرزمانش در دانشکده، انجمن دانشجویان مسلمان را تأسیس کنند.
نسرین از قدرت تأثیرگذاری بالایی برخوردار بود و بین همرزمان و سایر دانشجویان خیلی محبوب بود، او جزو هیأت مسئولان انجمن بود و با سختکوشی و تلاشی که در کار داشت بهزودی توانست تعداد هواداران سازمان در دانشکده را زیاد کند و نقش زیادی هم در گسترش فعالیتهای انجمن داشت.
بهدنبال بستهشدن خوابگاهها و تحصن دانشجویان، نسرین بهمراه ۲۶نفر دیگر بهعنوان نمایندگان دانشجویان انتخاب شدند و برای افشاگری بیشتر به مجلس رژیم رفتند، که توسط پاسداران دستگیر و روانه زندان قصر شدند، اما بهدلیل پایداری آنها مزدوران خمینی ناگزیر شدند بعد از ۳۴روز آنها را آزاد کنند.
وقتی نسرین و همرزمانش جایی برای برگزاری جلسات کاری و سازمانی نداشتند، نسرین مخفیانه در خانهاش را به روی سایر همرزمانش باز میکرد طوری که کسی متوجه نشود و آنها را به اتاق خودش میبرد و جلسه برگزار میشد.
زمانی که همرزمان مجاهدش بهلحاظ مالی در مضیقه بودند نسرین ۹هزار تومان پولی را که از طریق کارآموزی بهدست آورده بود صرف مخارج سازمان کرد، او در راهی که انتخاب کرده بود حاضر به پرداخت همهچیز خودش بود و از مایهگذاری فروگذار نمیکرد.
در تظاهرات مسالمتآمیز ۳۰خرداد شرکت فعال داشت و زمانی که رژیم تظاهر کنندگان را به گلوله بست، نسرین هم مجروح شد. بعد از ۳۰خرداد نسرین از قسمت دانشجویی سازمان به قسمت محلات در جنوب تهران منتقل شد و از نزدیک همدل و همدمِ مردم محروم گودنشین شد، مردمی که نسرین به عشق آنها پا در راه مبارزه و مجاهدین گذاشته بود.
در روز ۲مهر سال۶۰ مزدوران کمیته منطقه ۱۳ تهران، نسرین را دستگیر و به یک خانه مخفی منتقل کرده و او را با چشمبند و دست و پای بسته زندانی کردند، اما نسرین در آنجا فعالیت خود را برای کسب اطلاعات از محل آغاز کرد، و توسط مورسزدن از طریق اتاقهای کناری و سایر همرزمانش که آنجا زندانی بودند، آدرس خانه را بهدست آورد و توسط فردی که بعداً آزاد شد آنرا به سازمان رساند.
چند روز بعد از دستگیری نسرین رئیس کمیته منطقه ۱۳ به نام اکبر، به خانه نسرین زنگ زد و از خانوادهاش خواست تلفنی با نسرین صحبت کنند و از او بخواهند که با رژیم همکاری کند.
رئیس کمیته به خانواده نسرین گفت: ”ما آدمی به این لجوجی ندیدیم. او حاضر به هیچ همکاری نیست و قصد دارد د بازجویی ما را دست بندازد»، اما نسرین حاضر به گرفتن گوشی و صحبت نشد.
بعد از چند روز، نسرین به زندان اوین منتقل شد و سرانجام پس از سه ماه مقاومت در زندان و زیر شدیدترین شکنجههای وحشیانه، در ۱۷ دیماه ۶۰، بهمراه ۳۰تن از خواهران و برادران مجاهدش به جوخه اعدام سپرده شد. پیکر آنان بهطور مخفیانه به قطعه ۹۲ بهشت زهرا منتقل و دفن گردید و چند روز بعد خبر شهادتش را به خانواده وی اطلاع دادند.
مجاهد شهید مازیار لطفی در سال۱۳۴۵ متولد شد و در سال۶۰ در حالی که بیش از ۱۵سال نداشت توسط پاسداران جنایتکار خمینی دستگیر شد و پس از ۵سال تحمل شکنجه و اسارت در اواخر سال۶۵ از زندان آزاد شد.
اما پس از مدت کوتاهی در اوایل فروردین۶۶ دستگیر و تحت شکنجههای وحشیانه قرار گرفت و به فاصله چند روز در تاریخ ۲۹فروردین تیرباران گردید، وی به هنگام شهادت ۲۱سال داشت.
خاطرات یکی از همبندیهای مازیار شهید:
نظم و دیسیپلین و متانت یکی از ویژگیهای اصلی و جدی مازیار بود، چه آن زمان که بند۸ بودیم و چه زمانی که بند۲ بودیم.
زمانیکه در آن سلولهای تاریک و یا قفسهای نئوپانی، یا هر جای دیگر که بودیم، همیشه نظم مازیار برای من برجسته بود، الآن هم یاد آن روزها میافتم متانت و نظم او در برایم خیلی جدی و برجسته است.
مازیار لطفی یکی از آیینههایی بود که به جرمِ انعکاسِ حقیقت، قصد شکستنش را داشتند، غافل از اینکه خودشان شکسته میشوند، و انعکاس مازیار و مازیارها تا وقتی که ذرهای تیرگی در جهان به جا مانده باشد ادامه خواهد داشت.
نسل فدا و ایمان که از زندگی و خانمان و عزیزان خودشان دست شستند تا منعکس کنندگانِ حقیقتِ آزادیخواهی شوند.
در بند۸ بچهها را به مدت ۵، ۴، ۳روز سرپا ایستاده نگاه میداشتند بهحالتی که دستها کاملاً باز، پاها باز و نمیگذاشتند کسی دستش را پایین بیندازد.
مازیار معمولاً با روحیه بالا و قبراق در هر صحنهای که بود به بچهها روحیه میداد، همچنانکه در روزهای آخر که از بند۸ به جایی منتقل میشدیم که قفس مانند بود، آنجا نیز مازیار به همزنجیرانش روحیه میداد و با حضور مازیار من احساس میکردم هیچ کمبودی ندارم.
مازیار همواره به یاد بچههایی بود که در منطقه مبارزه میکردند و به یاد سازمان و رهبری بود.
