۱۴۰۵/۱/۲۷
مرگ آخوند موسوی تبریزی دادستان خمینی در کل کشور و قاضی احکام اعدام
۱۴۰۵/۱/۲۴
گفتگو با مهری سعادت از زندانیان سیاسی دهه ۶۰
اخیر شاهد انتشار خبر مرگ آخوند موسوی تبریزی دادستان خمینی در کل کشور و قاضی احکام اعدام بخصوص در آذربایجان و زندان تبریز بودیم. در این قسمت از برنامه میخواهیم نگاهی داشته باشیم به این موضوع.
اخیرا خبر مرگ آخوند موسوی تبریزی اعلام شد. شما که خودتان سالها در زندان تبریز بودید و توسط همین فرد محاکمه شده بودید این فرد را چطور میدیدید؟
«شنیدن خبر به درک واصل شدن موسوی تبریزی جنایتکار برایم دو وضعیت متضاد داشت، هم از اینکه یکی از سران جنایتکار دهة ۶۰ و قصاب جوانان انقلابی و بطور خاص مجاهد به درک واصل شده، خوشحال کننده بود، ولی از طرفی هم دلم میخواست که این جنایتکار توسط مردم به محاکمه کشیده میشد و یک به یک جنایاتش بر ملا میشد و سپس به سزای اعمال ننگین و جنایتکارانهاش توسط مردم میرسید.
این را بگویم که موسوی حتی زمان شاه هم از آخوندهای بدنام آن روزگار بود و او ابتدا جزو آخوندهای ضد مبارزه و همسو با شاه بود ولی با پیروزی انقلاب ۵۷ به سرعت تغییر جهت داده و بسرعت خودش را در جرگة خمینی و اوباش او قرار داد و اتفاقاً به سرعت هم ترفیع درجه گرفت.
من خودم ۳۰ خرداد ۶۰ به همراه خواهر و خالهام دستگیر شدم که آن موقع به ترتیب ۱۶ و ۱۴ و ۱۸ ساله بودیم. قبل از اینکه توسط موسوی تبریزی محاکمه بشوم، بسیار از اعمال شقاوت بار و شنیع او شنیده بودم، چه از زبان زندانیان زن با جرائم عادی و چه زندانیان سیاسی. وی جنایتکار فاسدالاخلاقی بود که حتی دیدن او هم کراهت داشت.
یادم میآید که وقتی که از خواهر مجاهد قهرمان ثریا ابوالفتحی شهید، رو دست خورده و او را آزاد کرده بود، و سپس ثریای شهید شناسایی شد و هویت مجاهدیش مشخص شد، موسوی شخصاً به شکنجة ثریا که در آن هنگام باردار بود مبادرت کرد و وقتی که عاجز شد، پیشنهاد رذیلانهای را به ثریای قهرمان کرد که با تهاجم و جسارت ثریای قهرمان ادب شد و ثریای قهرمان سیلی محکمی بر گوش این آخوند رذل نواخت. البته بعدا هم اعدامش کرد.
در اوایل دهة ۶۰ دادگاه تبریز دو حاکم شرع داشت ولی این موسوی بود که فقط میتوانست حکم اعدام بدهد، محاکمههای موسوی ماکزیمم ۳ الی ۴ دقیقه بود که دادگاه وی تنها اتاق خودش بود که به تنهایی مینشست و پرونده را در عرض دو یا سه دقیقه ورق زده و اغلب به نفرات حکم اعدام میداد.
یادم هست که اوائل دو بار روزهای ۲شنبه و ۴شنبه در زندان تبریز شبهای اعدام بود، اولین بار که با این صحنه مواجه شدم، سوت و کف زدن پاسداران و ترانه خواندن و شادی کردنشان و سپس صدایی شبیه خالی شدن ناگهانی تیرآهن بود که دو روز بعد که به بند منتقل شدیم، فهمیدم که آن صدای تیرباران یاران مقاوم است و از آن پس این صدای شوم، مدام تکرار میشد و قلبهای تپندة مجاهدین و انقلابیان را نشانه میگرفت.
از خواهران و زنانی که در طی چند ماه اول سال ۶۰ خودم شاهد بودم که توسط موسوی جنایتکار حکم اعدام گرفتند میتوانم به اسامی خواهر مجاهد لعیا عنصریان ۱۷ ساله که قبل از ۳۰ خرداد دستگیر شده بود، خواهر مجاهد رقیه موتاب پور رضایی که قبل از ۳۰ خرداد دستگیر شده بود، خواهر مجاهد اکرم محبوبی ۱۷ یا ۱۸ ساله، خواهر مجاهد ثریا ابوالفتحی ۲۰ ساله، باردار، خواهر مجاهد فاطمه مسگر خویی دانشجو که به قدری شکنجه شده بود که خودش امکان راه رفتن نداشت و او را کشان کشان به صورت چهار دست و پا به میدان تیر بردند، اشاره کنم..
همچنین از آنجایی که طبقة دوم بند ما، به میدان تیر مشرف بود، شاهد بودیم که دکتر توکلی به همراه پسر ۱۵ سالهاش در یک شب اعدام شد و این در حالی بود که همان موقع همسر و دختران دکتر توکل از همان بند، پدر و برادر را شناختند و بدون اطلاع قبلی این صحنه جنایتکارانه را دیدند. این در حالی بود که از دستگیری تا اعدام آنها تنها ۲ هفته میگذشت. همچنین از سایر گروهها، اسمر آذری یام هم محلهای خودم، روحانگیز دهقان دبیر مدارس راهنمایی تبریز، و زنان دیگری به اسامی مریم، اکرم و یک نفر دیگر که اسمش را به خاطر ندارم
همچنین برادر مجاهد مجید بناء خطیبی که همسر و خواهر همسر و فرزند ۲ سالهاش در بند ما بودند و حتی همسرش هم خبر اعدام مجید را بطور اتفاقی از یک ورق پارة روزنامه مطلع شد. برادر مجاهد محمود یحیوی آزاد کاندید سازمان از اردبیل به دلیل محبوبیت بالایی که در شهرشان داشت به تبریز منتقل شده و توسط موسوی حکم اعدام گرفت، به دلیل کینهای که از محمود داشتند، بقدری تیر زدند که ما فکر کردیم چندین نفر اعدام شدند، اما موقع تیر خلاص تنها یک تیر خلاص شنیده شد. همچنین کاندیداهای سازمان برای انتخابات مجلس از ارومیه برای اعدام به تبریز منتقل شده و توسط موسوی حکم اعدام گرفتند برادران مجاهد: صمدی تکالو و دکتر نوجوان استاد دانشگاه ارومیه. مادر اکبر قدیری نوبری بطور اتفاقی از طریق پنجرة دفتر بند، شاهد صحنه بردن پسر۱۶ سالهاش به میدان تیر بود که برای آخرین لحظه هم حتی به او ملاقات ندادند و اطلاع هم ندادند. در یکی از روزهای مبعث هم شاهد اعدام برادر مجاهد محمد معزی بودیم که ظهر آن روز در یک ساعت غیر معمول اتفاق افتاد،
محاکمة خودم و خواهرم ناهید تنها ۳ دقیقه طول کشید و در این ۳ دقیقه در آن اتاق بزرگ تنها ۳ نفر بودیم موسوی و ما دو نفر، او پرونده مشترک ما را ورق زد و چند تا گزارش مسجد محل یعنی مسجد حاج شفیع تبریز که یکی از مراکز جدی سرکوب و خبرچین محلات تبریز بود را خواند و شفاهی گفت که حکمتان به دلیل باغی طاغی (یعنی طغیان کننده علیه نظام) یاغی اعدام است. [تکیه کلامی که به همة متهمین میگفت تا شاید آنها را وادار به تسلیم کند] او در این محاکمه صرفاً بدلیل مقایسه قد من و خواهرم، مدعی شد که ما دروغ میگوئیم و به همین بهانه، آنچنان سیلی محکمی به گوش خواهرم زد که او تعادلش را از دست داد.
از زنان با جرائم عادی شنیده بودم که موسوی پیشنهادات رذیلانهای به آنها میدهد و حکم این زنان بسته به جواب آنها تعیین تکلیف میشود.
پاسداران زیردست موسوی هم دست کمی از خودش نداشتند، محافظ خودش به نام حسین، هم شکنجهگر بود و هم در ترددات موسوی محافظش بود. در همان شب اول دستگیری ما ، پاسدران وحشی موسوی ضمن به زبان آوردن کثیفترین و رذیلانهترین حرفها، اعدام مصنوعی را برای آن جمع اجرا کردند، در همان شب برادران مجاهد را چشم بسته آنقدر زده و خونین و مجروح کرده و در کف حیاط دادگاه رها کرده بودند و بعد ما را چشم بسته از همان مسیر برای زدن کابل میبردند، احساس کردیم که زیر پایمان غیر عادی است و باتلاش از زیر چشمبند صحنهای را دیدم که فقط در توصیف عاشورا شنیده بودم. و این صحنهها درست در جلوی اتاق موسوی تبریزی جانی اتفاق میافتاد.
به دلیل اعدامهای بیش از حدی که در همان چند ماه اول بعد از ۳۰ خرداد ۶۰ در تبریز اجرا کرد، خمینی هم خوب او را شناخت و بسرعت او را به تهران برده و ابتدا دادستان تهران و سپس دادستان کل کرد، با این حال موسوی خونآشام و قصاب، هفتگی یکبار به تبریز میآمد و آن شب همة احکام اعدامی را امضاء میکرد و شبهای سنگین اعدام مدام تکرار میشد.
راستش من وقتی که شنیدم او باصطلاح جزو باند اصلاح طلب شده، هرچند که در این رژیم هر دو باند مشخصة اصلیشان جنایت و خونریزی است، با این حال تعجب کردم که او چه چیزی را میخواهد اصلاح کند؟ و حالا رژیم از چند سال پیش با همة جناحهایش توسط مردم مهر باطل خوردهاند و باز هم در سراشیب سقوط به همان جنایات دهة ۶۰ روی آورده است.»
شما چگونه میگویید در سراشیب سقوط به جنایات مشابه دهة ۶۰ روی آوردهاند؟
«یکیش همون قتل عامی است که خامنهای جنایتکار در قیام دیماه علیه هزاران جان شیفته آزادی مرتکب شد و دیگر موج اعدامهایی که پسر ضحاکش مجتبی این روزها مرتکب شده .
راستش را بخواهید، این روزها با عدام جنایتکارانة ۶ مجاهد دلاور و 7 شورشگر قهرمان، بطور خاص با نامهها و دفاعیات و اعلام مواضع آنها که مواجه میشوم، احساس میکنم که این مقاومت ریشه دارد و گویا که نسلی که در دهة ۶۰ آن شهامتها و جسارتها را افریدهاند، امسال در نسل جدید و قهرمان و بالندهای حضور مجدد یافتهاند و میروند که ریشة این رژیم بیبته و بیآینده را برکنند. براستی که نامة برادر مجاهدم وحید بنیعامریان، مرا یاد نامة خواهر مجاهد ثریا ابوالفتحی انداخت که در آخرین نامهاش بعد از گرفتن حکم اعدام خطاب به برادر مجاهد مسعود رجوی نوشته بود که عشق کوچکم را فدای عشق بزرگم کردم. و یا وقتی که برادرم محمد تقوی، چشم در چشم شکنجهگر و بازجو میگوید که به سازمان وصل شدم و ادامه دادم و اگر آزاد شوم باز هم همین کار را خواهم کرد، یاد آن جملة خواهر لعیا عنصریان میافتم که وقتی رئیس زندان به او در لحظات انتقال به میدان تیر گفت که نترس اعدام تنها سه گلوله است و سریع تمام میشود: لعیا با جسارت تمام به او گفت: شما شبپرستها باید از مرگ خودتان بترسید، ما از مرگ هراسی نداریم و پیش محمدآقای حنیف میرویم. یا وقتی که برادر مجاهدم پویا قبادی میکروفون را کنده و میگوید که من مصاحبه نمیکنم یاد لعیا و رقیه عزیز میافتم که حتی اسمشان را هم به پاسداران نگفتند و آیاتی که وحید عزیز در نقش مسیر و یا نامه به مادرش میخواند، مرا یاد اذان گفتنهای لعیای قهرمان میاندازد که هر صبح و شام، با صدای رسا و بلند با جسارت ایدئولوژیکی اذان میگفت.
آری این استمرار و این ریشهداری، بیتردید بیناد این رژیم را بر باد خواهد داد و این آرمان از بین رفتنی نیست و بقول سردار موسی که گفتند: ممکن است ما را بکشید، اما نه این فکر و این آرمان ماندنی است و یقین داشته باشید که آینده از آن انقلابیون است و نیروهای میرا از صحنة تاریخ حذف خواهند شد.»
