وداع فرمانده وحید بنی عامریان با مادرش از زندان قزلحصار
۱۴۰۵/۲/۲۳
چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق فرمانده وحید بنیعامریان
صدای وحید بنی عامریان - زندان قزلحصار
«مامان جان، سلام.
در شرایطی این پیام رو برای تو میفرستم که بهروز و مهدی رو اعدام کردند و ما هم در صف اعدام قرار داریم تا خواست خدا چی باشه همچنان که بهروز آیه قرآن رو یادآوری و پای ابلاغیهاش نوشته بود.
کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ هر نفسی دیر یا زود مرگ رو تجربه میکنه و خوشا اونهایی که بهقول امام علی در خطبه شصت و چهار نهجالبلاغه وصف حالشون چنینه آمادهٔ مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است چون مردمی باشید که بر آنها بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا خانه جاویدان نیست و آن را با آخرت مبادله کردند خدای سبحان شما را بیهوده نیافرید و بهحال خود وا نگذاشت میان شما تا بهشت یا دوزخ فاصلهٔ اندکی جز مرگ نیست.
بله مرگ بر همهٔ ما مقدر شده و ما در مکتب قرآن آموختهایم که دنیا رو محل آزمایش بدانیم و مرگ را گذرگاهی به سوی دنیای دیگری که حسابرسی میشویم از مکتب امام حسین آموختهایم که إنما الحیاةُ عَقیدهٔ و جِهاد و همانا که معنای زندگی انتخاب آگاهانه آرمان و عقیده منطبق با مسیر توحیدی آفرینش و سپس مجاهدت در این مسیر باشکوه و البته پر درد و رنجه.
تا باز هم بهقول قرآن یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِح إِلَیٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ و انتهای این کدح و حرکت ملاقات پروردگار است.
بله مامان جان تو این آیهها رو خوب میشناسی و بارها برام خوندی و یاد دادی. ایدئولوژی ما پاسخ روشنی به مسأله مرگ دارد و قرآن و نهجالبلاغه رو که باز کنیم و تاریخ انبیاء و امامها روکه بشنویم پر است از یادآوری معنا و فلسفه پرشکوه زندگی پس فقط باید به حقیقت خاشعانه گردن بگذاریم. ولی آزمون من و ما چیه تو این زندگی؟ بذار برگردم به دوران کودکی زمانی که فقر همکلاسیهام وجدان کودکانهام رو آزرده میکرد و روزی از تو خواستم که کفشی که از حاج بابا برام خریده بودی رو به کفش سادهتر عوض کنی چرا که نگاههای مظلومانه و حسرتبار شریفی و محمدی و کرمی را با کفشای پاره و لباسهای مندرس شان روی خودم حس میکردم و این درد من رو با اونها پیوند میداد تو درخواستم رو پذیرفتی و کفش سادهتری برام خریدی و من یقین کردم که کارم درست بوده یقین کردم که نباید فقط به فکر خودم باشم و از اون پس هر بار که غذای خوبی داشتیم قایمکی لقمه میگرفتم در کیفم میگذاشتم تا در نوبت عصر مدرسه برای آنها ببرم و برق چشمانشان را مزد بگیرم و خوشا بهحال من که در دامن مادر پاکی چون تو بزرگ شدم.
اما با همهٔ اذیتهایی که یک فرزند برای مادرش داره بالاخره بزرگ شدم و پا در جامعه گذاشتم تا حالا دردهای بیشتری رو میدیدم و ریشهٔ اون دردها رو باید میشناختم، همزمان که روح جوانم آزرده دیدن دردهای همنوعان تحت ستمم بود بهدنبال پیدا کردن معنای زندگی بودم زندگی چه میتونست باشه؟ درس خوندن و دانشگاه رفتن و شغلی دست و پا کردن و ازدواج کردن و چهبسا خدمتی به جامعه کردن؟ این شرافتمندانهترین و تجویز شدنیتر نوع زندگی بود که بهخصوص در دسترس من بود به صفت دانشآموزی که از قضا درسش هم بد نبود اما کارتن خوابها و دستفروشها و میلیونها خانوادهای که زیر خط فقرند و صدها هزار جوانی که معتاد میشن و میلیونها استعدادی که پرپر میشن و تبعیض و سرکوب زنان چه؟ آیا همچون دوران کودکی میشد با لقمهای نان از سفره خود زدن یا کفشی سادهتر پوشیدن برای تسکین وجدان مسأله رو حل کرد؟ بله من از در پاسخ به ندای وجدان به وادی سیاست کشانده شدم. وادی که بسیاری از مدعیان و بازیگران هفتخطش رو با شرافت میانهای نبود و باید هوشیار میبودم و در جستوجوی راه درست به بیراههها در نمیغلتیدم. در این کوشش و کنکاش اما با ستارگانی آشنا شدم که دردشان از جنس دردی بود که من داشتم و نگاهشان به سیاست نه از در قدرتطلبی و دو دوزهبازی بلکه صداقت و فداکاری برای رفع ستم و تبعیض بود من بینام و نشانهای خاوران را بازخوانی کرده بودم امثال معصومه دوست تو و منصور و سی هزار قهرمان امثال آنها. دیگر انگار اونها رو میشناختم انگار پیوندی ناگسستنی میان من و اونها برقرار شده بود انگار در لحظههای قبل از اعدام میفهمیدم که به چه میاندیشیدهاند و چه اشتیاقی داشتهاند به یکباره همهٔ آنچه که برام معما بودند از دلیل زندان بابا و اخراج و از مدرسه تا ترس و یاس حاکم بر جامعه و سرنوشت انقلاب پنجاه و هفت همه و همه در یک پازل کنار هم جور شدند و من در آستانه انتخاب یک زندگی از جنس دیگر قرار گرفتم همه اینها که میگویم یکدفعه و آنی نبود سالها طول کشید صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت مردم آنقدر حساس نبود و خود خواهیم اونقدر کم نبود که با یکبار دیدن فقر و درد و تبعیض و یکبار سرکوب صدای حق دست به انتخاب بزنم نه یکبار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده میشد تا از خودخواهی هایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم به این راه پر فراز و نشیب پرسنگلاخ پر از دلهره پر از رنجها و فراقها و صد البته پرشور و زیبا از آن جهت زیبا که انسانیت خودت را از بند اسارت و اجبار ظالمان رها یافته میبینی و آزاد و رها میشوی و با برادران و خواهرانی هم آرمان و همجنس خودت پیوند پیدا میکنی و هر روز جلوههای زیبایی از شرف و انسانیت رو میبینی که هیچوقت در زندگی عافیت طلبانه نمیتونستی پیداشون کنی.
مامان جان.
دشمنان و قاتلان مردم ایران بازجویان وزارت اطلاعات بارها در اتاقهای بازجویی سعی کردند که عواطفی رو که نسبت به تو دارم تحریک کنند تا مرا بشکنند دلسوز تو شده بودند و میگفتند بهخاطر مادرت دست بکش. راستش را بخواهی من همیشه با عواطفی که نسبت به تو داشتم در جنگ بودهام، بارها در انفرادی به یاد تو دور از چشم دژخیمان بغض کردم آنجا که در کرج با تو خداحافظی کردم و نمیدانستم که چه در پیش است آخرین دیدار را میگویم ساعتها اشک ریختم اما یک انقلابی یک هوادار مجاهد عواطفش به گسترهٔ تمام کودکان یتیم بینوا، تمام مادران داغدار، تمام زنان سرکوبشده، تمام کارگران زحمتکش وسعت یافته است.
مامان جان من معنای زندگی را در شوریدن علیه ظلم در فدا کردن خود در راه آرمان آزادی و عدالت پیدا کردم و معنای حرفهایی که میزنم رو خوب فهم کردم چون من در فضای مجاهدین تنفس کردم و از میان چندین بار دستگیری صدها روز انفرادی بازجویی و شکنجه صدها بار راهی که انتخاب کردم رو باز بینی کرده و به حقانیتش ایمان آوردم کسی که با مجاهدین آشنا شده و مناسبات انسانیاش رو لمس کرد دیگر آدم سابق نمیشود. بدان که ایستادگی تو و صبر و استقامت تو در این مسیر بهعنوان یک مادر بخشی از مبارزه ما علیه ظلم و ستم است.
وَاللَّهُ سَمِیع عَلِیم و خدا شنوا و دانای به دلهای ماست. این را بدان که روزی ما در این دنیا از هم جدا خواهیم شد و یکی از ما زودتر از دیگری اما مهم است که زندگیمان را چگونه گذرانده باشیم و به آزمایشهای اون چگونه پاسخ داده باشیم و امروز حکم اعدام ما آزمون بزرگی برای من و توست و خداوند نظارهگر من و توست. از تو میخواهم برای من دعا کنی که به پای عهدی که با مردم ستمدیدهمان با مسعود و مریم و با خدای خود بستهام وفادار بمانم و از مرگ نترسم و اگر بهای این وفای به عهد، جان ناقابلم باشد مشتاقانه اون رو بپردازم و عواطفم به تو و به خانواده و به همهٔ برادران و خواهرانی که حالا به اندازهٔ شما دوستشان دارم پایم رو سست نکنند و خلاصه برام دعا کن که ذرهیی سستی در گام هام ایجاد نشه و من هم برای تو دعا میکنم که همانگونه که محکم ایستادهای صبور و مقاوم باشی و به هزاران مادری فکر کنی که فرزندان بیمارشون رو بهخاطر نداشتن پول درمان از دست دادند هزاران مادری که فرزندان عزیزشون رو در خیابانها و زندانها بهشهادت رساندند تنها به جرم حقخواهی. برای تو دعا میکنم که همچون مادری که داستانش رو بهنقل از مولوی برات خوندم دین و ایمانت رو در برابر این دژخیمان محکم نگهداری. از خدا میخوام هر آنچه که خیره برای خلقمون رقم بزنه و چه افتخاری بالاتر از اینکه من و تو بهای این درد و رنج را بپردازیم و در سرنوشت خیر خلق مون اثرگذار بوده باشیم».
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما
غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما
