روایت ماندگار ـ چهرههای اثرگذار تاریخ ایران ـ قسمت اول ـ ستارخان
درسهایی از تاریخ
این نماییست از یک تصویرنگاره دیواری. دیوارنگارهای که گویای ۱۲۰ سال رزم و تجربه خونین اما پرارزش و بیجایگزین ایرانیان تا امروزه
در این برنامه و برنامههای دیگر میخوایم نگاهی کنیم به تجارب قیمتی نهفته در پشت این تصاویر
تجاربی که بهاش خون هزاران هزار رزمنده خرد و کلان میهنپرست ایرانیست.
از همون اولی شروع میکنیم
از ستارخان. سردار بزرگ انقلاب مشروطیت ایران که در زمان خودش،
تقریباً در تمام دنیا شناخته شده و مورد ستایش و احترام بود.
ستارخان سردار بزرگ انقلاب مشروطه ایران، سال ۱۲۴۵ خورشیدی در آذربایجان به دنیا آمد و سال ۱۲۹۳ دیده از جهان فرو بست.
سال ۱۲۸۶ خورشیدی پس از به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی در تهران توسط قوای محمدعلیشاه (به سرکردگی لیاخوف فرمانده روسی نیروی قزاق)، فرماندهی نبرد در برابر قوای استبداد در آخرین سنگر آزادی یعنی تبریز و بهدست گرفت و در برابر دیکتاتور تازه از راه رسیده، یعنی محمدعلیشاه ایستاد تا سرانجام محاصره تبریز و در هم شکست و باعث شد کمی بعد رزمندگان آزادی از گیلان، اصفهان، لرستان و آذربایجان روانه تهران بشن و شاه مستبد را از ایران اخراج کنن.
با نبردهای ستارخان و بعد هم بقیه رزمآوران مسلح آزادی بود که انقلاب مشروطه پیروز شد و تونست شاه مستبد را از ایران بیرون کنه.
ستارخان ۴۸ سال، قهرمانانه زیست و پاکدست و مظلوم و شرافتمند جاودانه شد.
ستارخان، انقلاب بزرگ مشروطیت ایرانو (که پیشتاز انقلابهای مشابه خودش در آسیا و خاورمیانه بود) در یک مقطع (حقیقتاً یک تنه و به تنهایی) از شکست کامل نجات داد، گرچه خودش بعدها گرفتار فاجعه توطئههای مشترک میوه چینان تازه بهدوران رسیده، خائنان و فرصتطلبان شد و با دریغ و درد و با تیری که نه از دشمن شناخته شده بلکه از خائنان دوستنمای رفیق نیمهراه خورد، به خاک افتاد.
ستارخان بهعنوان بزرگترین سردار انقلاب مشروطه تمام هستی خود را به پای انقلاب و مبارزه با استبداد شاه و ارتجاع آخوندی گذاشت
از یکطرف موقع محاصره تبریز با لشگری که شاه به سرکردگی عینالدوله و با یکان جدید مسلسلچیهایش به سرکردگی رضاخان قزاق فرستاده بود، مقابله میکرد
و از طرف دیگه در داخل همون شهر محاصره شده تبریز با ارتجاع آخوندی به سرکردگی آخوند بدنام میرهاشم دوچی میجنگید.
در حالیکه فرصتطلبها هم دمی از نیش زدن به سردار کوتاهی نمیکردند. همونها که بعد از پیروزی و در پارک اتابک تهران او و مجاهدانش را محاصره کردن و به سردار شلیک کردن و قهرمان بزرگ مشروطه رو از پا انداختند.
ستارخان برای مبارزه با شاه و شیخ مرتجع و فرصتطلبها و استعمار، کارزاری بزرگ راه انداخت
بهنوشته کسروی، ستارخان هر جمعه مردم تبریز و برای آموزش نظامی به منطقهیی در حاشیه شهر میبرد و همراه با باقرخان و بقیه یارانش به آمادهسازی و آموزششون مشغول میشد.
یک عده نظام جمع تمرین میکردن
یه عده آموزش کار با سلاح را میدیدن
یک عده تمرین تیراندازی میکردن
و خلاصه همه شهر برای جنگ با شاه و مزدوراش آماده میشدن
کسروی نوشته:
ستارخان در داخل تبریز هم برای بهسامان کردن اوضاع شهر کلی کار کرده بود
برای هر محله، یکانی از جوانان مجاهد داوطلب اون محله رو آموزش داده و سازماندهی کرده بود
نگهبانی شب برقرار کرده بود
قیمت ارزاق و امنیت شهر و بازار و تأمین میکرد
نیروی پلیس آموزش دیده با لباس یکسان تربیت کرده بود
ستارخان و یارانش در انجمن غیبی تبریز در کنار علی موسیو، رئیس انجمن که در واقع مغز متفکر انجمن غیبی بود، نظمی نو در تبریز برای ایران ایجاد کرده بودند.
پوشش و لباسی نو
نشریه و فرهنگی نو
و البته همه اینها همراه با مناسباتی نوین و برادرانه بین مردم
اما همین سردار فراموشیناپذیر انقلاب مشروطه که در جهان هم نامدار و نامآور بود
سرانجام در محاصره شاه و شیخ و فرصتطلبان خائن، با همه توان و نیروی رزمندهاش،
با تیر خائنان از پا افتاد و ضد انقلاب دوباره بر سرنوشت مردم مسلط شد
و در گام بعد یک قزاق بدنام و مزدور بیگانه به اسم رضاخان به کرسی سلطنت نشست و سرنوشت ایران و ایرانی رو همراه با پسرش برای ۵۷ سال به قهقرا ببرد
فاجعهای که تاریخ ایرانو از مسیر ترقیخواهی منحرف کرد و دهههای پس از اون رو هم به آخوندهای مرتجع سپرد.
اما با همه اون فراز و فرودها
ستارخان انقلابی بزرگی بود که به نسلهای بعدی یاد داد
برای پیروزی بر شاه و شیخ و استعمار
باید جنگید، باید نبرد کرد!
باید ارتش آزادیبخشی ساخت متکی بر یک تشکیلات پولادین و انقلابی که در هر حالت و هر وضعیتی، و در هرکجای ایران، حاضر بهجنگ باشه.
این چنین ارتشی باید یک نیروی سیاسی بهعنوان آلترناتیو در کنار خودش داشته باشه
و همزمان بهیک سازمان سیاسی حرفهیی، قدرتمند و منسجم با رزمندگانی تمام وقت
که آموزش سیاسی و نظامی دیده باشن، متکی باشه
رزمندگانی همهجانبه که توان عبور از هر کمینگاه نظامی و هر باتلاق سیاسیای رو داشته باشن
متأسفانه آرزوهای سردار در زمان حیاتش محقق نشد
چرا که سردارمان را در نیمه راه آزادی، با خنجر خیانت از پشت و از طرف دوستنماها، زمینگیر کردند
اما حالا امروز سردار با اون نگاه عمیق و غمینش بر دیوار نگاره مشاهیر،
بهخاطر بزرگترین دارایی امروز میهن
یعنی ارتش آزادیبخش
میتونه لبخند رضایت بر لب بیاره و به ما و نسل امروز بگه یاشاسین!
و من فکر میکنم که سردار اگه بود حتماً به بچههای امروزی میگفت:
برید و در کانونهای شورشی و یکانهای ارتش آزادیبخشتون منسجم بشید
برید پیرامون پرچم آلترناتیو سیاسیتون متمرکز شید
برید صفوفتونو در سازمان پیشآهنگ حرفهیی و تمام وقتتون برای مجاهدت در راه خدا و خلق مستحکمتر کنید
و البته سردار بزرگمون ستارخان اگه بود با توجه به همه خیانتهایی که بهش شد میگفت:
آی بچهها! هوشیارتر از همیشه، نسبت به توطئههای ارتجاع و استعمار و فرصتطلبها
این راه و این مسیر رو تا پیروزی نهایی، بدون توقف و سستی طی کنید.
مسعود رجوی: «اینجا بود که معطل نشدیم، مرکب عشق و امید سردار را سوار شدیم، تفنگش را هم بوسیدیم و برداشتیم،
مثل ”علی موسیو“ و ”حاجعلی دوافروش“ که شماها باید خوب بشناسیدشان،
مرکز غیبی درست کردیم،
رفتیم و رفتیم.
هر وقت که راه پرفراز و پرسنگلاخ بود، پرفراز و نشیب بود، هر وقت که فشارها زیاد بود، درست مثل سربازهای سردار در بحبوحهٔ جنگهای تبریز، صدای صمیمی سردار را شنیدیم که با عتاب میگفت آهای آهای آنام قربان
و بلند شدیم».
