روایت شاهدان ـ آنچه پشت درهای بسته زندانها در ایران گذشت
۱۴۰۵/۴/۳۰
سیدعباس ترابی ـ زندانی سیاسی به مدت هشت سال ـ سال ۶۰ تا ۶۸ ـ قسمت اول
من، عباس ترابی، اهل استان سیستان و بلوچستان و متولد شهرستان زابل هستم. سال ۱۳۵۴ دیپلم گرفتم. به توصیه برادرم که در آن زمان دانشجوی سال آخر دانشگاه تهران بود، در کنکور شرکت کردم. در چند رشته و دانشگاه قبول شدم، اما تا جایی که به خاطر دارم، در نهایت در دانشکده آمار و انفورماتیک پذیرفته شدم و وارد دانشگاه شدم.
در همان محلی که زندگی میکردیم، همراه با چند نفر دیگر از دانشجویان، هم درس میخواندم و هم فعالیتهای سیاسی محدودی داشتم. در سال اول آشنایی زیادی با فعالیتهای سیاسی نداشتم، اما از سال دوم فعالیتهایم بیشتر شد. در آن زمان هنوز با سازمان آشنایی نداشتم و تنها با عنوان «دانشجویان مبارز» فعالیت میکردیم. کتابهای مختلف به دستمان میرسید و آنها را در میان دانشجویان توزیع میکردیم. همچنین کتابخانهای داشتیم و یک کتابفروشی نیز در اختیار همان بچهها بود. برخی کتابهایی که به صورت غیرقانونی چاپ میشد، به آنجا میآوردیم و برای چاپ و مطالعه در اختیار دیگران قرار میدادیم.
این روند تا سال ۱۳۵۶ ادامه داشت. در آن سال یکی از دانشجویان همان دانشکده که پیشتر زندانی شده بود، پس از آزادی از زندان برای ادامه تحصیل بازگشت. زمانی که با او صحبت میکردم، از خاطرات دوران زندان خود برایم میگفت. همانجا بود که برای نخستین بار نام مسعود رجوی و موسی خیابانی را شنیدم و متوجه شدم که از رهبران سازمان مجاهدین هستند. او تاریخچه بسیار کوتاهی از سازمان برایم تعریف کرد، اما در آن زمان آشنایی و اشراف بیشتری نسبت به این موضوع نداشتم.
تا اینکه به پیروزی انقلاب رسیدیم. در تمام تظاهرات شرکت میکردم. هم در تظاهرات خیابانی تهران حضور داشتم و هم در فعالیتها و اعتراضهایی که در دانشکده آمار و انفورماتیک و دانشگاه تهران برگزار میشد، شرکت میکردم. هر فراخوانی که اعلام میشد، بدون استثنا در آن حضور پیدا میکردم.
پس از پیروزی انقلاب، که همزمان با سال آخر تحصیلم بود، بیشتر با سازمان آشنا شدم. نخستین بار که سخنرانیهای برادر در دانشگاه تهران آغاز شد، در آن جلسات شرکت کردم. آن سخنرانیها برای من بسیار جذاب بود و از آن زمان به تدریج به سازمان نزدیک شدم.
پس از پایان تحصیلات، در سال ۱۳۵۸ از دانشگاه فارغالتحصیل شدم. به ما اعلام کردند که باید به خدمت سربازی برویم. برای دوره آموزشی به پادگان ۰۶ فرحآباد اعزام شدیم. در آن پادگان، تقریباً همه افسر وظیفه بودیم و هر گروه برای خود تابلویی داشت؛ از جمله سازمان مجاهدین، چریکهای فدایی و سایر گروهها. در عمل، اداره امور بیشتر در اختیار خودمان بود و فرمانده پادگان عملاً نمیتوانست دخالت چندانی داشته باشد. شورایی توسط خود ما تشکیل شده بود که برنامه نگهبانی و سایر امور پادگان را تنظیم و مدیریت میکرد.
در همان دوران، انتخابات ریاستجمهوری برگزار شد و برادر نامزد انتخابات بود. من همچنان در پادگان فرحآباد و در دوره آموزشی بودم، اما به طور مستمر به انجمن دانشکده خودمان رفتوآمد میکردم، فعالیتها را انجام میدادم و دوباره به پادگان بازمیگشتم. با اینکه خدمت ما شبانهروزی بود، از روی دیوار پادگان بیرون میرفتیم و پس از انجام فعالیتها دوباره بازمیگشتیم.
تا اینکه به من گفتند باید به زابل بروم و تعدادی تراکت، اطلاعیههای سازمان و تبلیغات مربوط به انتخابات ریاستجمهوری را به بچههای زابل تحویل بدهم. در آن زمان سرباز بودم و باید به صورت شبانهروزی در پادگان حضور میداشتم، اما مأموریت داشتم این تراکتها را به زابل برسانم. نمیتوانستم با وسیله شخصی سفر کنم، زیرا رفتوآمد چند روز طول میکشید. در نهایت از یکی از دوستان مقداری پول قرض گرفتم، بلیت هواپیما تهیه کردم و همراه با تراکتها به زاهدان رفتم. از آنجا نیز با خودرو راهی زابل شدم.
با اینکه از پادگان مرخصی نداشتم، از روی دیوار بیرون رفتیم و به دوستانمان سپردیم که مراقب باشند برای من غیبت ثبت نشود. پس از رسیدن به زابل، زمانی که برای تحویل تراکتها به انجمن مراجعه کردم، به من گفتند که خودم باید آنها را توزیع کنم، زیرا آنها درگیر کارهای دیگری هستند و فرصت انجام این کار را ندارند.
از آنها پرسیدم که تراکتها را کجا توزیع کنم. گفتند باید به منطقهای نزدیک مرز به نام «دوستمحمدخان» بروم. آن زمان روستا بود و اکنون نمیدانم شاید به شهرستان تبدیل شده باشد. به من گفتند تراکتها را در آن منطقه پخش کنم.
من نگران بودم که هرچه زودتر بازگردم تا برای خدمتم مشکلی پیش نیاید. همراه یک یا دو نفر از بچهها با خودرو به دوستمحمدخان رفتیم. در آن منطقه، به دلیل همجواری با مرز افغانستان، تعداد زیادی از ساکنان بلوچ و افغان بودند. تمام تراکتها را توزیع کردیم. هر کس میپرسید اینها چیست، توضیح میدادیم که مربوط به انتخابات ریاستجمهوری و نامزد سازمان مجاهدین است و توضیح مختصری درباره آن ارائه میکردیم.
پس از پایان کار، بلافاصله گفتم که باید هرچه سریعتر برگردم تا در سربازی برایم مشکلی پیش نیاید، زیرا کسی نمیدانست که من آنجا هستم و نمیخواستم غیبت برایم ثبت شود. دوباره به زاهدان برگشتم، از یکی از بچهها پول قرض گرفتم، بلیت هواپیما تهیه کردم و به تهران بازگشتم. وقتی وارد پادگان شدم، هیچکس متوجه نشده بود که من رفتهام یا بازگشتهام.
