روایت شاهدان؛ مهدی حسینی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۴
۱۴۰۵/۶/۳
روایتی تکاندهنده از جوانی که از روزنامههای دیواری جنوب تهران به اتاقهای شکنجه و صفهای مرگ اوین رسید
من مهدی حسینی اهل تهران هستم. جنوب تهران، توی شهبازی جنوبی اونجا زندگی میکردم. در دوران انقلاب ضد سلطنتی تو این خانوادهی مذهبی و سیاسی بودیم، توی تظاهراتها شرکت میکردیم. منم چون اون موقع تازه تحصیلاتم تموم شده بود دیپلم گرفته بودم، کار آزاد میکردم، دنبال همین تظاهراتها بودم.
دوربینم با خودم میبردم، فیلم میگرفتم، عکس میگرفتم، بعد اینا رو میبردم چاپ میکردم که میبردم تو محلهمون، میچسبوندیم به دیوار. اون موقع میگفتن بهش روزنامههای دیواری. ما اینا رو که میچسبوندیم بعد هر روز صبح هرکی محله مثلاً میرفتن سر کار، مردم، زن و بچهی مردم، همه میاومدن جمع میشدن تماشا میکردن. این که راه انداخته بودیم، من من یواشیواش رفتم یه تعداد، یه سری کتاب خریدم آوردم.
کتابهای مثلاً دفاعیات مهدی رضایی، مال الجزایر، مال جنگ ویتنام، دیگه جنگ مسلحانه. یه چیزایی که بیشتر انگیزه میداد به جوونا و خودم هم خیلی دوست داشتم این چیزا رو، که همه مثلاً بخونن که برن بیشتر در تظاهراتهای ضد شاه شرکت بکنن. این خیلی، به قول معروف، گرفته بود. تو همین میز کتابی که توی محلهمون میزدیم، یه روز این، یه تیم، از تیمهای مجاهدین، تیمهای امداد بودن. یه بازوبندایی داشتن نوشته بودن امداد و تو محلهها میاومدن کمکرسانی میکردن و اینا.
یادمه فکر کنم مثلاً حمید خادمی بود. اومدن با من صحبت کردن و گفتن چیکار میکنی، منم همین توضیحات رو دادم بهشون و اینا، بعد اونا گفتن که چیز کن، بیا از چیز، بنیاد علوی، بیا اونجا که ما مثلاً بهت چیزهای دیگه بیشتر بدیم، فعالیت بیشتری بکنی. این شروع آشنایی و وصل من به سازمان، دیگه میرفتم توی بنیاد علوی. بعد هم دیگه وصل به سازمان بودیم، بعد کتابها کلاً دیگه بیشتر کتاب به ما میدادن.
ما اومدیم یه دونه کتابفروشی، یه مغازه، خونهی، زیر خونهی یکی از بچهها بود، اونجا کتابفروشی رو راه انداختیم. دیگه این کتابفروشی ما خیلی سر و صدا کرد تو محل. توی ۵۹ که بود یعنی اولای همان چیزا که بود من چون دوران سربازیم شده بود باید میرفتم اینو تعیین تکلیف بکنم. میتونم هم نرم، میتونم هم برم و اینا. بعد بچهها به من گفتن که نه، برو خدمت، اونجا فعالیت رو شروع بکن. دیگه من رفتم سربازی.
منتقل شدم به لشکر ۱۶ زرهی توی قزوین. اونجا توی پادگان من فعالیتم رو شروع کردم. تراکت، تراکت تبلیغاتی میبردم، نشریه میبردم. مثلاً هر هفته من مثلاً نشریه رو میبردم، اونجا استوارها بودن، سربازها بودن، همه، بین اونا پخش میکردن. اونجا هم وصل شدم به انجمن توی قزوین، الان اسمش یادم نیست. سربازیم که تموم شد، من یک سال سربازی بود. دیگه بعد از ۳۰ خرداد من دیگه نمیتونستم تو محلهمون علنی بشم. اول شهریور، یه روز اومدم سمت محلهمون، اونجا چون منو دیدن، ریختن و پاسدارها و کمیتهچیها ریختن و یه بزنبزنی اونجا شد و خیلی شلوغپلوغ شد، دیگه منو دستگیر کردن.
منو دستگیر کردن بردن کمیته ۱۰ علمالهدی توی میدان خراسون که این، این کمیته ۱۰ خیلی معروف بود به جنایت. پاسدارهای توش بودن که همه، چون ما، خودم بچه شهباز جنوبی، میدان خراسون بودم دیگه، هم وقتی رفتم اونجا دیدم هرچی لاتولمپته اومده پاسدار شده. شیش هفتم، شیش هفت شهریور بود که منو منتقل کردن به اوین.
منو بردن توی اتاق بازجویی. منو بردن تو اتاق بازجویی و بعد بازجوه اسمم رو سؤال کرد، منم اسمم رو گفتم. گفتش که برای چی گرفتنِت؟ گفتم نمیدونم برای چی گرفتنِم. گفت نمیدونی برای چی گرفتنِت؟ گفتم نه من خبر ندارم برای چی گرفتن منو. ریختن سر ما رو زدن و یه هفته هم اونجا نگهداشتن، اصلاً نمیدونم برای چی گرفتن منو. بعد گرفت یه فصل کتک منو زد، گفت تو رو گرفتن چون هوادار مجاهدین هستی.
دو روزی اونجا بودم، بعد صدام کردن گفتن که برو تو این صف. رفتم توی صفی، گفتن دستت رو بذار رو شونهی نفر جلویی، برو. ما رو برداشتن بردن بند ۲ اتاق ۵. یه روز صبح بود، ساعت ۸ صبح. معمولاً ساعت ۸ میآمدند برای بازجویی میبردن. دریچه رو باز کردن و اسم منو خوندن و اسم یه تعداد بچهها خوندن، گفت چشمبند بزنین. بعد منو بردن توی اتاق بازجویی. من اونجا بودم و دیدم الان سکوت، همه دور دیوارها بودن چون من چشمبندم پارچهام یه مقداری نازک بود، بعد زیرش هم زدم بالا نگاه کردم، دیدم همینجوری ردیف کنار دیوار نفر نشسته، خواهر و برادر، پیر و جوون، همه جور آدم اونجا نشسته. صدای داد و بیداد از هر اتاقی میاومد. هر ضجهای از یه دونه اتاق میاومد، داد و بیداد. سختترین شکنجه، همین قسمته. شنیدن این همه صدا، این همه ضجه، زن و مرد، اصلاً قابل تحمل نبود.
اتاق بازجویی اوین؛ جایی که شکنجه از سؤال شروع میشد و با کابل ادامه پیدا میکرد
خلاصه منو بردن، صدا کرد، بازجوه صدا کرد و برد تو. برد تو و بعد گفت، یه دونه ورق کاغذ گذاشت جلو من، بعد گفتش که بنویس. بعد من گفتم چی بنویسم؟ گفت بنویس، گفتم خب اسممو بیارم، نوشتم اسممو. گفت کجا زندگی میکنی؟ اونم نوشتم. بعد شروع کرد که آره، با کی بودی؟ با چی بودی؟ سلاح چی بوده؟ فلان بوده و اینا.
من گفتم با کی بودی با چی بودی چیه؟ سلاح چیه؟ من اصلاً این چیزا رو نمیدونم چی هستش که تو داری میگی و اینا. دیالوگ بین ما شروع شد. یه خرده که شروع شد یه مشت و لگد اینا زد، هی اون میزد و ما هم هی داد و بیداد میکردیم. هرچی سؤال میکرد من فقط داد میزدم. کابلهاش هم هی بعضی موقعها کابلها عوض میشدن، کابلها هم وقتی، کابلهای سه فاز بود، این وقتی که میزد انگار مثلاً تو کلهی آدم یه سنگ میزنن تو کله. یعنی همینجوری میزد. این همینجوری شروع کرد زدن. منم همین داد و بیداد میکردم، هیچی رم قبول نمیکردم. دیگه من صبح بود که رفته بودم تو، تا ظهر این وضعیت من بود.
ضجههای پشت دیوار؛ زن و مرد، پیر و جوان در انتظار سرنوشت نامعلوم
یکی دو تا دیگه هم اونجا بودن، یه نفر بودش آویزون بود، که آویزونش کرده بودن به، نمیدونم، دستهاش که بسته بودن به یه قلابی چیزی آویزون کرده بودن که یک جا من اونو دیدم، یکی از بچهها بود، ناله میکرد. ما هم اون وسط انداخته بودن. طرف دیگه نزدیک ظهر شده بود، خسته شد. من فهمیدم که این خسته شده، به هنوهن افتاده. یه صندلی آورد گذاشت که دیگه سر پا وانسته، بعد شروع کرد به، دوباره زدن. محکم زد پشت سر من، این چونهی من خورد به زمین. این چون دهنم هم باز بود، چونهی من خورد به زمین، اینجا باد کرده بود و خون شده بود. بعد اون کابل هم چون میزد، توجه نمیکرد که همینجوری که میزنه اینا، کابل سه فاز خورد، خورده بود زیر صورتم، اینجا اینقدر باد کرده بود چشام سیاه شده بود. این ضربهای که خوردم، بعداً باعث شد که دندونهای جلوی من لق بشه بریزه که دیگه اونا بر اثر همین این ضربهای که زده بودن توش.
دیگه تا ظهر بود، نمیدونم یا بعد از ظهر بود اینا، این دید فایدهای نداره دیگه، یعنی هیچی دستگیرش نشد. منو بلند کردن پرت کردن بیرون. من رفتم یه خرده نشستم کنار دیوار، یه خرده خودم رو جمعوجور کردم ببینم اولاً... عصر که شد، دیدم که اسامی میخونه. ما رفتیم بیرون، بیرون که رفتیم ما رو به سمت بند بردن، بعد متوجه شدم که اون صف، صف اعدامی بود. هر روز عصر توی همون راهروی اوین، دو صف میرفت، بعد ما رو که جدا میکردن در میبردن، میبردن توی بند. من اولین نفری بودم که شکنجه شده بودم و در رفته بودم، ما رو برده بودن تو.
