گفتنیها؛ هیبتالله علیشاهی؛ چه چیزی یک انسان را به مسیر مقاومت میکشاند؟
وقتی شهادت یک مبارز، زندگی یک نوجوان ۱۵ساله را برای همیشه تغییر داد
سلام. اینجا برنامه گفتنیها است. بهتون خوشآمد میگم. خوشحالم که با ما همراه هستید توی این برنامه همراه با مهمان این بخش از برنامهمون.
تو این بخش از برنامه با مهمانی آشنا میشیم که برای ما از سالهای متمادی مبارزه میگه و اینکه نسلهای متمادی که وارد مبارزه میشن اما بعضی از چیزها در مبارزه علیه دیکتاتوری به عنوان پایه و مبنا عمل میکنه. البته این بحثیست که با هم خواهیم کرد در خلال در واقع سرگذشت ایشون و از خودشون بیشتر خواهیم شنید.
در این قسمت سلام میکنم به مهمان برنامهمون آقای هیبتالله علیشاهی. آقای علیشاهی خوش اومدین به برنامه گفتنیها.
واقعاً تشکر میکنم از زحمات شما که گوشهای از رنج و شکنجه ۶۱ ساله مجاهدین شما به زیبایی به تصویر میکشین.
دقیقاً، اتفاقاً حالا که این مطلب رو شما گفتید، ما قبل از اینکه وارد بحث اصلی برنامه بشیم، یکی از اهداف برنامه هم این هست، یکی از اهدافمون اینه که در واقع بشناسونیم چهرههای مختلف مقاومت رو با سرگذشتهای مختلف، با در واقع اتفاقاتی که برای هر کدوم از این عزیزانی که مهمان برنامه ما هستن افتاده و در کنار اون هم به نوعی شاید تجربه اونها برای ما هم در واقع پندآموز باشه، در واقع به کارمون بیاد در تصمیماتی که این روزها هر کدوممون باید در زندگی خودمون بگیریم. آقای علیشاهی، ما در رابطه با شما باید از کجا شروع کنیم؟ الان یک سفر چند ساله رو میخوایم مرور کنیم.
در واقع بیش از ۵ دهه هست که ما افتخار ادامه این مسیر رو داریم. این مبارزه رو علیه دو تا دیکتاتوری شروع کردیم.
زنده باد.
من خودم اهل زنجان هستم.
درسته.
بعد اولین بار در سال ۵۰ که دبیرستان، ۱۵ سالم بود.
خبر دستگیری در واقع بنیانگذار شهید سعید محسن و دوستاش به این صورت در شهر پیچید، چون پدرشون شخص معروفی بود تو زنجان. بعد داستان مقاومت و پایداری اونها زیر شکنجه دهن به دهن در سر سفرهها بین همه خانوادههای زنجانی میچرخید.
درسته. تو خانواده شما چطور بود؟ چه واکنشی داشتید؟
به همین طور، تقریباً نزدیک یک ماه پدر، مادر، همه احساس همدردی میکردند با خانواده شهید سعید محسن و این داستان که مثلاً تاثیرگذارترین خبر برای من این بود که وقتی خبر اعدام سعید محسنو پخش کردن، تو خانواده صحبت میشد که پدرشون، شیخ سلیمان اسمش بود، بلند شده دو رکعت نماز شکر خونده و این در زندگی من بسیار تاثیر عمیقی گذاشت در واقع این داستان.
اون موقع شما ۱۵ سالتون بود، درسته؟ خیلی نکته جالبی هست. من با چندین تن از دوستانی که همشهری شما بودن، اهل زنجان بودن صحبت کردم، خیلی این واقعه در زندگی اونها تاثیر گذاشته.
دقیقاً.
بسیار عجیبه که چطور شهادت یک انسان، یک شخص، یک کسی که در برابر ظلم میایسته و کوتاه نمیاد چه تاثیر عمیقی داره و نسلهایی رو به قول معروف به یک آگاهی میرسونه، به یک، به این مسیر آشنا میکنه. الان شما هم داشتین میگفتین این دقیقاً یادم اومد. یادم نیست کدوم یکی از مهمانهای دیگه بود، همین جا نشسته بود، اتفاقاً میگفت وقتی که این اتفاق در زنجان افتاد این یک آغازی بوده برای ما. الان شما هم دقیقاً همین عبارت رو به کار بردین.
دقیقاً. به این صورت بود که من تو اون رویای در واقع جوانی خودم که در واقع واسه من شاگرد زرنگی بودم دبیرستان، میخواستم برم درسمو ادامه بدم، یک زندگی آنچنانی، یه مرتبه متوجه شدم که کسایی هستن که علیرغم اینکه مدارک دانشگاهی رو تمام کردن و همه امکاناتو بهش دسترسی دارن، انتخاب کردن یک مبارزه با یک در واقع دیکتاتوری فاسد که دیگه تمامی امکانات یک جامعه رو داره به اصطلاح به هدر میده. این برای من انگیزهدهنده بود.
چرا چنین چیزی که توش هیچ نفع هیچ نفع شخصی توش نیست، هیچ نفع فردی توش نیست، جاذبه؟
ارزشش یک هویت انسانیه. ارزشش مثلاً به دنبال این ما مواجه شدیم با محاکمه گروه شهید گلسرخی در واقع با یه اختلافی.
درسته.
درست از همین با همین انگیزهای که از اونجا گرفته بودم، من تو خونمون تلویزیون هم نداشتیم به دلیل مذهبی پدرم مخالفت میکرد. بعد ما ساعتها مینشستیم تو قهوهخونه تو خیابون و تمام محاکمات من شهید گلسرخی از طریق همون تلویزیون دولتی دنبال کردم. اونجا هم برای من این بود که در واقع این کسایی که در واقع روشنفکرهای جامعه میبودن، واسه هیچ مشکلی، کمبودی، هیچی نداشتن به لحاظ زندگی فردی و شخصی، این چنین از همه چیزشون گذشتن، حتی از جونشون گذشتن و میخوان یک رابطه ظالمانهای رو تو ایران در واقع نفی کنن. این برای من انگیزهدهنده بود و این از همان سال تو ذهنتون باقی مونده که بعداً که خودتون این داستانو تجربه کردید، برای من در واقع دیدم که این ارزش بذرش اونجا کاشته شده بود.
بعد خودتون وقتی در موقعیت مشابهی قرار گرفتین، همون تجربه گلسرخی که در جوانی در تلویزیون دیده بودین به کمکتون اومد، درسته؟ مثل یک نهیبی که فرق تو چیه پس با بقیه، درسته؟ همچین نهیبی که آدم به وجدان نهیب میزنه به قول معروف. همین اتفاق برای شما افتاد.
دقیقاً.
بعد این از آشنایی بود. بعد چطور وارد این جنبش و یا در واقع فعالیتهای سیاسی شدین؟
بعد از این دیدن داستان گلسرخی و شنیدن شهادت بنیانگذارها، به صورت خودکار با سه تا از همکلاسیهام که با هم خیلی رفیق بودیم و همفکرم بودیم، تصمیم گرفتیم که یه اقدامی بر علیه رژیم شاه بکنیم. به لحاظ دستگاه نوجوانانی اون روز که ما شبها با هم قرار میذاشتیم میرفتیم هر جا پرچم این حزب رستاخیز بود اون موقع، میکشیدیم پایین، پایین میکردیم یا آتیش میزدیم.
بعد از تاسیس حزب رستاخیز.
بله، بعد در واقع الان در واقع وقتی کارهایی که کانونهای شورشی در ایران انجام میدن، یاد نوجوانی خودم میافتم تو کوچهها میدویدیم و این پرچمها را پایین میکشیدیم، آتیش میزدیم. درست همون مشابه همین کارو اون موقع ما شروع کردیم.
بعد، بعد ادامه تحصیلات، زندگی، بعد افکار مبارزاتی، اینا چطور در شما پیش رفت؟
در واقع اینجا یه نطفهای در درون من بسته شد. خب یک فرد مذهبی بودم.
درسته.
بعد، بعد از گرفتن دیپلم، بعد تصمیم گرفتم که برم ادامه تحصیل آلمان.
بعد اون موقع فضای آلمان اینطوری بود که دیگه هر دانشجویی حتی به اصطلاح غیرسیاسی هم بود وقتی میاومد، فضای آلمان بسیار فعال بود، جنبش دانشجویی بسیار قوی داشت. مثلاً...
اینکه میگیم مال تقریباً چه سالیه؟ نزدیک چه سالیه؟
من سال ۵۴ از ایران خارج شدم.
۵۴، مثلاً میشه ۷۵، ۱۹۷۵.
بله، تقریباً سه سال قبل از انقلاب.
بعد، تقریباً میشه ۷۵ از ۱۹۶۸ تا ۷۵ مثلاً میشه ۷ سال بعد از اون جنبش بزرگ دانشجویی توی اروپا که فرانسه و آلمان اینا بسیار جنبشهای دانشجویی چپ قویای داشتند.
بله. بعد ما اومدیم آلمان اون موقع بچههای کنفدراسیون را که اکتیوتر بودند، بعد میرفتیم تو جلسات هفتگی داشتند، موقع بحث سیاسی داشتیم تو غذاخوری دانشگاه. بعد خب اغلب جو حاکم بر کنفدراسیون اون موقع در واقع مارکسیست بودند ولی چون روابطشون دموکراتیک، منم به عنوان یه دانشجو مذهبی هم میرفتم باهاشون تو جلساتشون شرکت میکردم. من تقریباً یه یک ماه هنوز تو همون شهر میبودم خبر نداشتم که تو این شهر یه انجمن اسلامی هم هست که اون موقع انجمن اسلامیها در واقع طرفدار خمینی بودند که بعد یک ماه به صورت اتفاقی با اینا آشنا شدیم. اینا فعالیت علنی اون صورت نداشتند فقط هفتهای یک بار تو مسجد اون موقع شهر، شهر جمع میشدند، بحث سیاسی میکردند. ولی من به دلیل اینکه هوادار سازمان شدم و کتابهای سازمانو خوندم در نتیجه با همین ایده تو انجمن اسلامی سه نفر دیگر را پیدا کردم که با هم همفکر بودیم. بعد هر کدوم یه تعهدی را پذیرفتیم. مثلاً من تعهدم این بود که کتاب شناخت رو بخونم، مسلط بشم. اون محمدرضا گودرزی بود که تو فروغ شهید شد، اون تعهد داد که...
عملیات فروغ جاویدان.
تو عملیات فروغ جاویدان شهید شد، اون تعهد داده بود که کتاب راه انبیا، راه بشر را بخونه، مسلط بشه. یه جلال هوتچی بود که تو نشریه پیام خلق بعداً رفت ادامه داد که اونم تو داخل شهید شده بود. اون تعهد داده بود که کتاب تکاملِ چز... بعد ما وقتی هر کدوم از این تعهدا که برداشته بودیم، همه منابعی که تو کتاب اشاره کرده بود رفتیم دونه دونه تهیه کردیم، همه را خوندیم. یعنی هر منبعی خارج از این کتابها هم بود رفتیم خوندیم. به طوری که من تقریباً نزدیک ۳۰ بار، ۳۵ بار این کتابو خونده بودم، کتاب شناختو. هر کی یه جملهاش واو، واو و پس و پیش میکرد من حتی با گوش دادن میگفتم اینجا را غلط خوندی به این صورته. در نتیجه ما با این اعلام آمادگی دیگه اومدیم به اصطلاح تو غذاخوری دانشگاه دیگه مثل بچههای کنفدراسیون اومدیم میز کتاب گذاشتیم بعد آرم سازمان میزدیم و فعالیت میکردیم.
یعنی جدا شدین از اون، از اتحادیه انجمن اسلامی؟
از اتحادیه انجمن اسلامی جدا شدیم بعد با بحث با اونا، چون اونا موافق فعالیت سیاسی علنی نبودن. بعد هر کی نیروی رزمنده و انقلابی داشت از اونا جذب میکردیم. ما در واقع محل تغذیهمون انجمن اسلامی بود ولی با عنوان انجمن دانشجویان مسلمان طرفدار مجاهدین فعال، فعالیت میکردیم.
داستانهای جالبی هست به خصوص داستانهای کنفدراسیون اون زمان فضای دانشجویی خیلی اکتیوی که در خارج از کشور وجود داشت به نوعی پیرو جریانهای مبارزه سیاسی در داخل ایران بودند. از اون زمان چه، چه خاطره جالبیِ دیگهای دارین؟
خاطره جالبی که برای من الان بهش نگاه میکنم در مقایسه با شرایط فعلی، اولاً جنبش، یعنی هیچ دانشجویی شما نمیدیدین که به اصطلاح یه درصدی از وقتشو برای مبارزه علیه و فعالیت علیه دیکتاتوری نگذاشته باشه. یعنی بلااستثنا مثلاً...
یه جور رسم بود، درسته؟
اصلاً ۹۰ درصد، بله، ۹۰ درصد دانشجوها ضد دیکتاتوری شاه بودند. بعد چیز جالبتر این بود که علیرغم اینکه اینا با دست باز همه کتابها را خونده بودند، تمامیِ به اصطلاح به لحاظ تئوریک آدمهای مسلطی بودند ولی خودشون همیشه زیر هژمونی سازمانهای انقلابی تلقی میکردند. مثلاً بعضاً هر حرفی که سازمان مجاهدین یا چریکهای فدایی خلق زده بود مستند بود برای اونها. یعنی از خودشون دیگه بالای اون حرف هیچ حرفی نمیزدند. این یه چیز نکته جالب... در حالی که مثلاً امروز آدم میبینه که طرف تا دیروز زیر چتر خامنهای و به اصطلاح چیز بوده، میاد ادعای رهبری میکنه.
آره، ادعای رهبری میکنه.
از پرچمهای شاه تا میز کتاب در دانشگاه؛ مبارزه چگونه از یک اعتراض نوجوانانه به یک انتخاب آگاهانه تبدیل شد؟
در نوجوانی، یک خبر و یک شهادت کافی بود تا مسیر زندگی تغییر کند؛ اما این مسیر بعدها با مطالعه، فعالیت سیاسی و حضور در جنبش دانشجویی شکل تازهای به خود گرفت.
آلمان ۱۹۷۵؛ دانشگاهی که مبارزه سیاسی بخشی از زندگی دانشجویان بود
خاطره جالبی که برای من الان بهش نگاه میکنم در مقایسه با شرایط فعلی، اولاً جنبش، یعنی هیچ دانشجویی شما نمیدیدین که به اصطلاح یه درصدی از وقتشو برای مبارزه علیه و فعالیت علیه دیکتاتوری نگذاشته باشه. یعنی بلااستثنا مثلاً...
یه جور رسم بود، درسته؟
اصلاً ۹۰ درصد، بله، ۹۰ درصد دانشجوها ضد دیکتاتوری شاه بودند. بعد چیز جالبتر این بود که علیرغم اینکه اینا با دست باز همه کتابها را خونده بودند، تمامیِ به اصطلاح به لحاظ تئوریک آدمهای مسلطی بودند ولی خودشون همیشه زیر هژمونی سازمانهای انقلابی تلقی میکردند. مثلاً بعضاً هر حرفی که سازمان مجاهدین یا چریکهای فدایی خلق زده بود مستند بود برای اونها. یعنی از خودشون دیگه بالای اون حرف هیچ حرفی نمیزدند. این یه چیز نکته جالب... در حالی که مثلاً امروز آدم میبینه که طرف تا دیروز زیر چتر خامنهای و به اصطلاح چیز بوده، میاد ادعای رهبری میکنه.
