گزیدهیی از سخنان شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم
۱۴۰۵/۶/۳
قتل عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟
گزیدهیی از سخنان شاهدان در برنامه ارتباط مستقیم
یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵
امیر برجخانی: ولی منم به عنوان یک شاهد زنده میخوام که در این رابطه برای شما مطالبی رو عرض کنم. قبل از اینکه صحبتامو آغاز بکنم اجازه بدین من یک ترانه سرودی رو که همیشه خودم گوش میکنم و همیشه یک عاملی هستش که من هیچگاه جدا نشم از اون تابستان خونین و مسئولیتهام در حد توانم به اصطلاح انجام بدم مسئولیتامو، اونم این هستش که: شبی ایستاده بود به انکار ۶۷. در انتهای مشرق خونبار ۶۷. خورشیدوارههای زمینی نمردند. تا زنده است آتش تبدار ۶۷. وداع عاشقانه کبوتران ۶۷ دوباره مرا میبرد به بیکران ۶۷. که با صدای برادر مجاهد مون روزبه عماد، من حداقل روزی یک بار اینو گوش میکنم. ببینید در حقیقت همونطور که آقای دکتر زاهدی هم گفتند، مسئله قتلعام ۶۷ خلقالساعه نبود. من در زندانهای اوین، قزلحصار، گوهردشت و در نهایت هم زندان اوین بودم که در سال ۷۱ آزاد شدم. یعنی چهار سال بعد از قتلعام من در درون زندان بودم. میخواستم به شما بگم که اون چیزی که تمامی این فجایع و جنایتها رو رقم زد، هیچ چیز نبود الا اصرار مجاهدین و مبارزین برای حصول آزادی برای ملتشون. وقتی انقلاب ضد سلطنتی اتفاق افتادش، و رژیم گذشته سرنگون شد، مردم به دنبال آزادی بودند و طبیعتاً عناصری که اعتقاد راسخی به این آزادی داشتند، ثابتقدمتر بودند. من یادمه برای اولین بار که به واسطه تلاشهای مقاومت ایران و شهید بزرگ حقوق بشر دکتر کاظم رجوی رژیم ایران محکوم شد در کمیسیون حقوق بشر، رفسنجانی برگشت گفت تو نماز جمعه ما اشتباه کردیم، اینها رو همون سر چهارراهها نکشتیمشون. پس بنابراین مسئله قتلعام و کشتار مجاهدین و مبارزین چیزی مطلقاً خلقالساعه نبود. و ما در زندان که بودیم این به وضوح برامون ملموس بود. منتها نه در ابعاد گسترده، بلکه به صورت کیفرخواستی. و مقاومت هم ببینید فراسوی طاقت انسان مقاومت وجود داشتهش و از اون طرف هم فراسوی شقاوت هیولاها جنایت و شقاوت اتفاق افتادهش. یعنی ما نباید بگیم که رژیم در قبال مجاهدین و مبارزین چه کرده، باید بگیم چه نکرده. تا رسیدیم به تابستان ۶۷. قبل از اون بذارین من یه چیزی رو خدمتتون بگم. ببینید حتی بعد از تابستون ۶۷ که بازماندگان قتلعام بودیم، ناصریان همون موقیسه که توسط آبدارچی قهرمان به درک واصل شد، برگشت گفت ما رو جمع کرد گفت فکر نکنین که مسئله متوقف شده. ما عملی اسلام هستیم. ما هر موقع امام بگه دوباره همون حکم رو جاری میکنیم. همون چیزی که آقای زاهدی فرمودند. پس بنابراین این شمشیر همواره بالای سر ما بوده و حتی لاجوردی به خاطر اون حقد و کینه رو که نسبت به آقای مسعود رجوی شخصاً داشته همواره میگفتش فکر نکنید ما صبر میکنیم خلق قهرمان و مسعود جونتون بیاد شما رو از زندان آزاد بکنه. ما به وقتش یک نارنجک تو سلولهای شما میندازیم. ما از این فاکتها به طور شخصی زیاد داریم. ولی در زندان خب افرادی رو میبردن تا شبی ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا اعدام میکردند در اوایل دهه ۶۰. ولی همه مبتنی بر دستگیری و کیفرخواست بودش و ما کمتر زندانیای رو داشتیم که محکوم شده باشه طبق قوانین ضد بشری خودشون بعد ببرن مگه اینکه مسئله جدیدی رو به اصطلاح لو میرفتش یا میبردن زیر بازجویی مجدد و اعدام میکردند و هیچ مورد هم در زمانی که زندانیها رو میبردن برای دیدن جنازه سردار و اشرف شهیدان اونجا کسانی که مقاومت میکردند اونا رو به جوخه تیرباران میسپردند. ولی بذارین یه چیز بهتون بگم. مقاومت وجود داشتهش. مقاومت در شکل گستردهش همواره در افراد جاری بود. یعنی فرد بنابر باور و بنابر اون توان خودش در مقابل دژخیم چه در بازجوییها، چه در ایام زندان مقاومت میکرد. ولی همواره چون آرمان مشترک بود، یک جمع واحدی وجود داشتش و این جمع واحد به طور مشخص در هواداران مجاهدین ملموس بود. در حقیقت رژیم خسته شده بودش. صورت مسئلهای به نام زندان بود که مقاومت ایران در خارج از کشور به واسطه انعکاس اون و جنایات رژیم اونو متهم به نقض حقوق بشر میکردش و این میتونست رو سرنوشت اقتصادی و سیاسی و اجتماعیش تاثیر داشته باشه و کمااینکه فتوای خمینی هم فقط زمانی قابل اجرا بودش که خود خمینی در قید حیات باشه. با توجه به فشارهای بینالمللی و مقاومت اجتماعی که بعدها به وجود میاومدهش بعد از پذیرش قطعنامه قطعاً کسی اون اتوریته و هیمنه رو نداشتهش که کارو انجام بده. بذارین من راجع به اینکه نام سرخ تا قبل از اینکه برسم به مشاهدات خودم از دادگاه، من به این نام سرخ مجاهد براتون به اصطلاح یه خاطرهای رو بگم. در همون ایام قتلعام زمانی که من به اصطلاح اومدم و در اتاق دربسته قرار گرفتیم، یه جوون ۱۶ سالهای بود به نام پرویز مجاهدنیا. اینو دستگیرش کرده بودند. یعنی در حقیقت میشه گفتش که دایی مجاهد شهید فائزه رجبی بود. یعنی نسبت به اصطلاح با برادرم عبدالرزاق رجبی داشتهش. این میگفتش که فامیلش مجاهدنیا بود. به من میگفت با همون لحجه کرمانشاهی خودش میگفتش که داش حمید. وقتی برای آمار پاسدارها اومدن تو اتاق ما به من منو میگفتن پرویز نیا.
یعنی اون کلمه مجاهد را نمیگفتند ببینید در این حد هم مرز سرخ بود. یا خواهر شهیدمون منیره رجوی علاوه بر استقامت و ایستادگی در زندان، در حقیقت کیفرخواست اصلیش همون نام خجسته رجوی. پس بنابراین نسبت به این کلام، نسبت به این نام و نسبت به این سازمان یک حقد و کینه ای بود که دکتر زاهدی بهتر میدونن که مال الان نیستش. در مقابل کسانی که در زمان شاه وادادند و دستهاشون رو بالا بردند در زندانها در مقایسه با مجاهدین که به قول معروف مثل برادرمون مجید معینی که قهرمان شکنجه هستش خب قابل مقایسه همواره این حقد و کین بود. ما میدیدیم اینو در برخوردهای لاجوردی و سایر مسئولینی که بودند. من شنیدم مجاهد شهید اکبر طریقی به بازجوش میگفته که بزن اونجایی که ازغندی میزده، بزن اونجایی که حسینی میزده. یعنی تحقیر میکرد اینا رو. این داستانها بود. ما داشتیم. یعنی ما همواره منتظر برخورد از بیرون بودیم ولی نه به صورت قتلعام. هر چند و همینطور هم که آقای زاهدی گفتند ببینید از سال ۶۶ به طور مشخص جابجاییها شروع شد. برخوردها شروع شدش و افراد در دوران زندان که به اصطلاح برخورد داشتند و بنابر شرایطشون بر اساس نقطهنظر زندانبان به زعم اونا البته طبقهبندی شده بودند. و به طور مشخص از تقریباً خردادماه ۱۳۶۷ جابجایی شد. یک سری از بچهها رو از گوهردشت بردند به اوین. بند زندانیان ملیکش رو آوردند به گوهردشت. خواهرانمون رو از زندان اوین به گوهردشت آوردند و این جابجاییها بودش و حتی در اوین هم یک سری رو برخورد میکردند و برده بودند زیر فشار برای براندن و این مسئله بود تا اینکه مرداد ۶۷ شروع شد. مرداد ۶۷ در سوم مرداد بود که در گوهردشت عید قربان رو برگزار کردیم. یادش گرامی شهید محمد حسن خالقی یک آیهای رو از قرآن خوند مال سوره صافات که حضرت ابراهیم به اسماعیل میگه یا بنی اِنی اَرا فِی المَنام اَذ بِهوک کفَنُ ما ذا تری. اون میگه یا اَبَط اِفعل ما تؤمر ستجدنی انشاءالله من الصابرین و اونجا وعده میده به فدیناه بذب عظییم که اونجا در تعبیر میگفت و محمود ذکی این شعر رو خوند. آن نفسی که با خودی یار چکار آیدت؟آن نفسی که با خودی بیخودی محو کنار آیدت . جمله نا گوارشت از طلب گوارشت هر چه گوارشت زهر گوار آیدت ببینید این فضایی که بر زندان حاکم بود، مقاومت در اوج خودش بود. ما داستان سید جعفر هاشمی رو داشتیم از بچههایی که از مشهد به تهران تبعید شده بودند با یارانش که چه حماسههایی در سلول انفرادی خلق کردش . ما برخوردهایی رو داشتیم در دوران ورزش که در حقیقت اوج مقاومت بود. یعنی زندان مسئله رژیم بود و اگر رژیم پای پذیرش قطعنامه میرفت و ناچار بود تحت فشارهای بینالمللی اگرچه در ماهیت رژیم نیستش بحث اصلاحات،اگر میپذیرفت برای بقای خودش طبیعتاً این همه کادرهای ورزیده وارد جامعه میشدند و اگر نمیخواستند حتی به درصدی از اونها به ارتش آزادیبخش بپیوندند، قطعاً تاثیراتی که در شعاع خودشون بودش، عیر از حرکت و ایستادگی و به اصطلاح برخورد رادیکالی در مقابل رژیم چیزی نبود. پس همواره این هراس وجود داشتش.
حالا از راهروی مرگ. مجید لشکری اومدش، فکر میکنم در ۱۰ مرداد بود. دوشنبه ۱۰ مرداد اومد تو بند ما و گفتش که اومد تو اتاق ما اون موقع یک قسمتی بود انتهای سالن، سالن به اصطلاح راهروی بند که ما اونجا وسایلمون رو گذاشته بودیم. بهش میگفتند حسینیه. حسینیه به اصطلاح بند. اسمی که گذاشته بودند. رژیم هم یکی از کارهاش این بود که همه چیز رو از معنا تهی میکردش. که در حقیقت تجاوز به ناموس کلمات بودش. و اونجا بودیم. من نشسته بودم با هادی دهناد ، مجاهد شهید هادی دهناد و مجاهد شهید عادل نوری که عادل نوری به تازگی از انفرادی اومده بود و تا اون موقع ۱۰۰۰ روز در مجموع در طول دوران زندانش انفرادی بود. داشت توضیح میداد برخوردهایی رو که از جعفر هاشمی شنیده که یک دفعه ما دیدیم سر و صدا میاد. لشکری گفت همه برن تو به اصطلاح اتاقهاشون. من اومدم تو اتاق نشستیم و قبلش هم من با مجاهد شهید اسدالله طیبی صحبت میکردیم که به اصطلاح اون میگفتش که رژیم دست به اصلاحات میزنه. من گفتم نه ما نه ما اسرای جنگ جهانی دوم هستیم، نه رژیم خمینی به اصطلاح رژیمهای اروپایی هستش. ما طبیعتاً منتها من حالت قانون تشدید مجازات رو پیش خودم میرفتن رو پرونده رو شرایط و اینا به پیش خودم تصور میکردم همیشه با تحلیل فردی خودم. بعد اومدیم و لشکری جدا کرد ۱۰ زیر ۱۰ سال حکم و ۱۰ سال به بالای ۱۰ سال و من اومدم این سمتی که به اصطلاح زیر ۱۰ سال و بالای ۱۰ سال بودش من نشستم. اومد و ما رو بردند بیرون اونجا داوود لشکری برخورد میکردش و ما رو به اصطلاح سوا میکرد یک سری رو فرستاد داخل بند، یک سری رو برد. حدود ۷۰ و خردهای یا ۷۳-۷۴ نفر از بند خارج شدند که ۳۲-۳۳ نفر رفتند به انفرادی و مابقی رو به فرعیهای مقابل بند بندهایی بودن کوچک به اصطلاح فرعی که قرار بود محل استراحت و استقرار به اصطلاح نگهبانها باشه که رژیم اونها رو هم استفاده کرده بود و پر از زندانی بودش. و پس همونجا. موقعی که به سلول من اومدم، به سلول انفرادی اومدم اونجا تا ساعت تقریباً ۲-۳ بعد از ظهر هیچ کسی مراجعه نکردش و من به در کوبیدم و که بعد ساعت ۳ تا ۳ و نیم اون دو تا پاسدار اومدند. به یکی میگفتیم اسماعیل و به یکی میگفتیم ربات. اسماعیل قد کوتاهی داشت. ربات هم واقعاً تنظیمش کرده بودم مثل آدم آهنی. وقتی میگفتم برو چوب تو بندم هست ، ..... توی دستم بود متوجه نمیشد. . همون دنبال چوب بودش. به خاطر این بچهها اسمش رو گذاشته بودن ربات. بعد گفت چرا در زدی؟ گفتم به خاطر اینکه من زخم معده دارم، غذام رو باید بخورم. گفت چشمبند بزن!. گفتم من چشمبند نمیزنم تو سلول. گفت چشمبند بزن،، من چشمبند زدم . خلاصه من رو شروع کردند به ضرب و شتم که ضربههای خیلی سنگینی زدند و بعد عرض کنم خدمت شما یک غذایی گذاشتند تو سلول و رفتند. من دیدم شبش صدای ضرب و شتم شدید میاد از سلول به اصطلاح روبروی من. صدای من خب اون زیر در به اصطلاح دراز کشیدم و دیده بودم وقتی ما رو آوردند،سلول فرستادند، محمد، مجاهد شهید محمد نوپرور رفت تو اون سلول. شروع کردند به زدن، شاید باورتون نشه یکی دو ساعت میزدند. چون بدن قدیی هم داشتش، نقاش هم بود یادش گرامی. والیبالیست خیلی خوبی هم بود. و بعد که اومدند فردا صبحش من رو بردند تو همون سلولی که محمد بودش. سلولها رو جابجا کردند به خاطر عدم تماس با همدیگه. و من دیدم یک پیراهن خونی کف سلول افتاده بود. . و خب محمد رو خیلی زده بودند که به اصطلاح خونی شده بود. خلاصه ۱۲ مرداد ما رو به خط کردند صبح من به اتفاق ناصر .....، حسن عسکری، منصور (حریری) اینها به خط شدیم رفتیم تو اون راهروی مرگ و اونجا نشستیم. من اصلاً خبر نداشتم داستان چیه و بعداً متوجه شدم یکی از بچهها بود که الان هم در ایرانه که این جایی که میریم میآیم هیئت مرگ هست . خواستم برسونم که به هر کی هم که میاومد من تلاش میکردم به نوعی به بچهها علارغم اینکه خب خیلی هم یعنی پاسدار زیاد بود. هم یک سری افرادی رو هم که آورده بودند اینها اصلاً چیز نبودند یعنی قبلاً ما ندیده بودیمشان تو زندان این پاسدارها. مال خود وزارت بودند. نفرات جدیدی بودند. و خلاصه من با تمام توانم تلاش میکردم که برسونم اون چیزی که الان وجود داره چیزیست به عنوان هیئت مرگ. یعنی چیزی نمیدونم قبلاً میگفتن هیئت عفو باید با شما بر اساس صحبتها نبودش. و ولی آقای زاهدی، خانم مهری، من چیزی که اونجا دیدم نه تنها از ایمان این بچهها و مقاومت و برخوردشون کم نکرد بلکه جسورتر میشدند. این من بودم که نشستم و اونها از برق حادثه برخاستند و نام رو گزیدند. ولی این رو خدمتتون بگم که یک صحنه میگم: محمد مهدی وثوقیان رفت داخل همون اتاق هیئت مرگ. من نمیدونم که چی بهش گفتند ولی از کلام، از جواب مهدی من فهمیدم که فحوای کلام چیه. بهش گفتند مهدی برگشت با اون صدای دو رگهش جزو نخبههای دانشگاه بود. نفر ۳۵ام کنکور بودش. بچهای از خانواده زحمتکش مال گلپایگان. برگشت گفت این کثافت، این تو هستی که باید از من عفو بخوای. و مهدی رو از این پشت گردنش گرفتند، کشون کشون آوردند و به خط کردند و بردندش به همین حمید عباسی به خط کرد و بردش برای جوخه دار. و بعد اونجا لشکری میگفتش که چراغهای راهرو، راهروی مرگ خاموش بود که به سمت حسینیه میرفت. لشکری من خودم با گوشهای خودم شنیدم. گفت به همه بچههای تاسیسات، هنری بگین بیان فردا نگین که لشکری نگفته. تمامی ارکان حکومت در زندانها، در بیرون از زندانها چه در مقابله با ارتش آزادیبخش ملی ایران وقتی که خمینی اون بسیج رو داد و بالاترین نفرات چه در داخل زندانها در سراسر کشور حضور داشتند برای این این به اصطلاح انجام این فاجعه و دست زدن به این فاجعه و در صحبتهای آقای منتظری هم ما میبینیم که با هیئت مرگ صحبت میکنه. حتی بر اون چیزی که میتونست برای اونا ارزش باشه این که ما میگیم فاشیسم به هیچ آیینی معتقد نیستش و اینها هم به عنوان اگر دین رو ملعبه کردند برای حاکمیت خودشون میگه الان محرمه به احترام محرم این کار رو نکنید که طرف برمیگرده ما ۲۰۰-۳۰۰ نفر رو آوردیم آمادگی بگذار اینها انجام بشن برگردند توی بند مشکل ایجاد میکنه. پس بنابراین من خیلی گفتنیها زیاده و عرض کنم خدمت شما که ولی به یک چیزی اعتقاد دارم. در هفته قبل وقتی که ۱۳۴مین سهشنبههای اعتراضی و اعتصابی نه به اعدام بودش، زندانیان قهرمان اشاره کرده بودند که این بعد از ۶۰مین زندان به به اصطلاح تعداد این زندانیها اعلام کردند که در ارتباط با قتلعام سال ۶۷ ما باید این دادخواهی رو انجام بدیم. چرا؟ چون به اعتقاد من خورشیدوارههای زمینی نمردند. همونطور که محمد مهدی وثوقیان اون برخورد رو میکنه، یلدا آقا فضلی هم میاد در مرحله چیز میگه من بازجو به من گفتش که نمیدونم معذرتخواهی کن. گفت من نکردم. پس بنابراین این نه اگر ما میبینیم که جعفر هاشمی اون برخورد رو میکنه پویا قبادی فرمانده وحید بنی عامریان اینها تکرار میشوند و از طرف دیگه اگر ما میبینیم که مثلاً بچهها به طناب دارشون بوسه میزنند، ابوالفضل سپاهی هم در اصفهان همین کار رو میکنه. چون ظلم هست، مبارزه و مقاومت وجود داره. و اگر ما نگیم از ۶۷، دو کار کرد، دو خطا انجام دادیم. یک اینکه جنایتی که در سکوت انجام شد باز هم میتونه در سکوت انجام بشه و جنبش دادخواهی به اعتقاد من اگرچه آقای مسعود رجبی از سوم شهریور اون نامه رو نوشتند برای دبیرکل سازمان ملل و از طرف دیگه مادران با پنجههای خودشون در خاوران خاک رو کنار زدند ولی از سال ۹۵ وقتی با کار سیاسی و مستمر به رهبری خانم مریم رجوی آغاز میشه، جنبش دادخواهی به اعتلا میرسه. پس بنابراین الان هم در زندانها جنایت اتفاق میافته. الان هم هواداران مجاهدین اون کلمه مجاهد مرز سرخ هستش و اعدام میشن در میان دستگیریها. الان هم کانونهای شورشی وقتی دستگیر میشن زیر شکنجه میرن. و الان هم مهدی خانکیها و... پس بنابراین من فکر میکنم یک یک زمان، یک ماه میشه در بیان ببخشید اطاله کلام شد در جنبش دادخواهی صحبت کرد ولی چون دادخواهی جنایت مشمول مرور زمان نمیشه دادخواهی هم تا به ثمر رسیدن نمیتونم به ثمر رسیدن محاکمه عاملان و عاملان این جنایت نمیتونه متوقف بشه و از طرف دیگه ما باید بگیم. میگیم نمیبخشیم، نه فراموش میکنیم ولی به دنبال انتقام فردی نیستیم. به دنبال ایجاد دموکراسی و عدم تکرار جنایت میشه. البته بگم خشم اون مادر و اون پدر و اون همسر و اون فرزند داغ دیده رو نمیدونم فقط مجاهدین هستند که دنبال انتقام نیستند. به قول یکی از دوستانمون میگفت:یکی از این رژیمیها برگشته و گفته بود خدا کنه در روز مبادا ما گیر مجاهدین بیفتیم،گیر مردم نیفتیم به خاطر اینکه مردمی که خشمگین و داغدار هستند،هر چند مجاهدین داغ اون مردم رو بر سینه دارند و دادخواه هستند. در هر صورت ممنونم. من خیلی استفاده کردم و هر بار که آقای زاهدی تشریف میارند در برنامههایی که هستند یاد میگیرم که از نظر حقوقی چگونه بیرون از خودم سر مسئله دادخواهی صحبت بکنم و اون مسائلی که اتفاق افتاده و اون پایههای حقوقی که در جهان به واسطه تلاش مقاومت ایران به وجود اومده، تاثیراتی که بر روی بیانیه عفو بینالمللی و کمیسیون حقوق بشر گذاشته، اونها رو به ما میآموزند. سپاسگزارم که این وقت رو در اختیار من گذاشتید. من در خدمتتون هستم.
مجری: ممنون آقای برجخانی ، سپاسگزارم از شما که میدونم که چقدر سخته یادآوری اون صحنهها دوباره برای شما و ممنونم ولی که مشاهدات خودتون رو البته بخش کوچیکیش رو طبعاً با همه هموطنان به اشتراک گذاشتید ولی همچنان که گفتین این کارزاریه که ادامه داره و به همین دلیل هم باید همیشه دربارهاش صحبت کرد و خب طبعاً بهترین نفرات هم شما شاهدان هستین که از صحنه بگین. درسته آقای زاهدی؟
سنابرق زاهدی: بله کاملاً درسته واقعاً من خیلی تشکر میکنم از مجموعه صحبتهایی که کردی امیرجان هم به اصطلاح شهادتهای شخصی خودت خیلی گویا و دقیق بود و هم فهم از معادله سیاسی که وجود داره. من فراموش کردم و کم گفتم در واقع در مورد اینکه خب از یک طرف همونجور که تو به خوبی گفتی که رژیم تمام تلاشش رو کرده بپوشونه ولی از این ور هم به هر حال مقاومت با تمام قوا تلاش کرده که از پوشاندن این حقیقت جلوگیری بکنه و به طور خاص کماآنکه گفتی از سال ۱۳۹۵ با فراخوان خواهر مریم و بعدش هم دیگه کنفرانسها و سخنرانیها و بیانیهها و بعد نمایشگاهها و دیگه نگاه کنین که انواع و اقسام هر فعالیتی که فکر میکنید که متصور هست در واقع در سراسر دنیا تو این مدت صورت گرفته برای اینکه این اون وقت در در جریان خودش تبدیل میشه از یک طرف به به اون بیانیه معروف به اون گزارش بزرگ عفو بینالملل و بعد در ارتقای خودش هم به گزارش جاوید رحمان. منظور این هست که این حرف یعنی بخش به اصطلاح بیان حقیقت از طرف مقاومت این هم خیلی وجه درستیه که شما اشاره کردید. من خیلی کم گفته بودم و جا داره که خیلی خیلی بهش بپردازیم. این یک نکته که به نظرم نکته خیلی مهمی بود که بهش اشاره کردی و یکی هم اینکه در واقع تداوم اون کارزار بگیم، تداوم اون فداکاری، تداوم اون رزم، اون رزم جانانه سر موضعها در اون دوران الان در کانونهای شورشی، در رزمشون، در نبردشون، در مقاومتشون و در به خصوص، به خصوص، به خصوص، بیا بیا گفتنشون به تمامیت رژیم ولایت فقیه و به چالش کشیدن تمامیت این رژیم و اعلام اینکه تمامیت رژیم ولایت فقیه از خامنهای گرفته تا همه سران پاسدارش تا تمام توانمندیهای جناییاش از عهده یک مجاهد سر موضع بر نمیآد. به نظرم این حقیقت بسیار حقیقت درخشانی نه فقط در تاریخ ایران در کل تاریخ انسان در تاریخ جهان که بالاخره یک انسان که وصل هست به یک منبع لایزال خلق و بعد یک مقاومت جوشان این اینجوری جلوی و بعد این سابقه درخشان اینجوری در مقابل رژیم قد علم میکنه و تمام و تمام در مقابلش میایسته و تا لحظه آخر هم سر موضعاش میمونه و تمام آوازه اش هم به ثبت تاریخ میده. به نظرم این خیلی خیلی به اصطلاح حرف درستی و حقیقت درخشانیه که هم باید گفت، هم باید تبلیغ کرد و هم باید بهش باور داشت که فیالواقع یک قطره از اون خونها نه هدر رفته و نه خشکیده بلکه جوشان و خروشان هست تا البته تا روز روزش که بتونه در قیام بزرگ خلق قهرمان و سرنگونی رژیم آخوندی و برقراری جمهوری دموکراتیک و آزادی و دموکراسی به گل بشینه انشاءالله.
مجری: بله عطف به صحبتهای شما آقای برجخانی ، همین کارزار مقاومت که ادامه داشته تصاویر رو با هم میبینیم و از شما خداحافظی میکنیم.
قسمتی از پیام وحید بنیعامریان: بله، من از در پاسخ به ندای وجدان به وادی سیاست کشانده شدم، وادیای که بسیاری از مدعیان و بازیگران هفتخطش رو با شرافت میانهای نبود. و باید هشیار میبودم و در جستجوی راه درست به بیراههها در نمیغلتیدم. در این کوشش و کنکاش اما با ستارگانی آشنا شدم که دردشان از جنس دردی بود که من داشتم و نگاهشان به سیاست نه از در قدرتطلبی و دودوزهبازی، بلکه صداقت و فداکاری برای رفع ستم و تبعیض بود. من بینام و نشانهای خاوران را بازخوانی کرده بودم، امثال معصومه دوست تو و منصور، وسی هزار قهرمان امثال آنها. دیگر انگار آنها رو میشناختم، انگار پیوندی ناگسستنی میان من و آنها برقرار شده بود، انگار در لحظههای قبل از اعدام میفهمیدم که به چه میاندیشیدهاند و چه اشتیاقی داشتند. و یکباره همه آنچه که برام معما بودند، از دلیل زندان بابا و اخراج او از مدرسه تا ترس و یأس حاکم بر جامعه و سرنوشت انقلاب ۵۷، همه و همه در یک پازل کنار هم جور شدند و من در آستانه انتخاب یک زندگی از جنس دیگر قرار گرفتم. همه اینها که میگویم یک دفعه و آنی نبود، سالها طول کشید. صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت به مردم آنقدر حساس نبود و خودخواهیام آنقدر کم نبود که با یک بار دیدن فقر و درد و تبعیض و یک بار سرکوب صدای حق دست به انتخاب بزنم. نه یک بار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده میشد تا از خودخواهیهایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم. به این راه پرفراز و نشیب، پر سنگلاخ، پر از دلهره، پر از رنجها و فراقها، و صد البته پرشور و زیبا. از آن جهت زیبا که انسانیت خودت رو از بند اسارت و اجبار ظالمان رها یافته میبینی و آزاد و رها میشوی و با برادران و خواهرانی همآرمان و همجنس خودت پیوند پیدا میکنی و هر روز جلوههای زیبایی از شرف و انسانیت رو میبینی که هیچ وقت در زندگی عافیتطلبانه نمیتونستی پیداشون کنی.
مجری: بله و تماس بعدیمون آقای رضا رحمانی از انگلستان با ما همراه هستید. خواهش میکنم بفرمایید. سلام به شما.
رضا رحمانی: خیلی خوشحالم که از من دعوت کردید که من بیام. حقیقتش یه مقدار اصرار خودمم بود بهخاطر اینکه من حقیقتش سال ۱۳۶۰ دستگیر شدم و ۱۳۶۵ آزاد شدم. من خودم از شاهدان قتلعام ۶۷ نیستم ولی اطلاعات خیلی خوبی دارم که بهاصطلاح با شما در میون بذارم.
رضا رحمانی: زنده باشید متشکرم. خیلی ممنونم. حقیقتش تا حالا من هر چی دیدم، یعنی بیشتر وقتا دیدم توی برنامهها صحبت از زندانهای تهران شده: گوهردشت، اوین، قزلحصار و صحبت از شهرستانها نشده. من در اهواز دستگیر شدم، همونجا هم پنج سال در زندانهای مختلف و بازداشتگاههای مختلف بودم. سال ۶۰ تا سال ۶۵. حالا خوشبختانه یه حافظه خیلی خوبی هم دارم که واقعاً اینو جدی میگم، من توی تظاهرات اخیر توی پاریس بود یکی از این بچههای محلمون رو دیدم. باورتون شاید نشه من بعد از ۵۰ سال قیافهاش رو شناختم. البته اسمش یادم نبود ولی ۵۰ سال، بعد از ۵۰ سال وقتی به خودش گفتم از بچههایی هست که الان توی سوئده. خیلی تعجب کرد. حساب کنید این خب بهخاطر همینه که این حالا نمیخوام بگم صددرصد ولی وقایع خیلی خوبیه از اون دوران. یعنی به خوبی توی ذهنم نقش بسته. فقط یه موضوعی بود و این برادرمون سنا برق بعد گفت که صحبت از کیفرخواست کرد و من حقیقتش اون موقع یه خرده خندهم گرفت. بعدش بعد از سنابرق بعد چه کیفرخواستی؟ اصلاً من اون موقع که من ۱۰ کل بهاصطلاح محاکمه من توی دادگاه ۱۰ دقیقه بود. توی اهواز. بعد من رفتم منو بعداًرفتم به زندان کارون، از دادسرای انقلاب منو منتقل کردن به زندان کارون، سه چهار روز بعد یه پاسداری اومد اونم شفاهی. گفت که آره مثلاً حالا گفت که میدونی چیه؟ گفتم نه. بعد یه چیزی اشاره کرد غیرمستقیم که مثلاً ۱۰ ساله. به صورتش بود. این یه مورد بود. یه مورد دیگهم گفتید که یه عدهای بودن ملیکش بودن اعدام شدن سال ۶۷ یا اینکه حکم داشتن. خب مواردی بود اصلاً طرف آزاد شده بود. مثلاً در مورد خواهرمجاهد زینب باقری دو ماه قبل از قتلعام از زندان آزاد میشه، از بند میاد بیرون، بچهها داخل جشن، اونجا خیلی خوشحالی میکنن و شادمانی میکنن، از بند میاد بیرون و وسایلش رو میگیرن. میاد دم در. دم در بهش میگن که اون دفتر زندان، بهش میگن که خب حالا بیا یه کاغذی بنویسی، یه همچین چیزی که تو فلانی. بعد میگه که نه من کاری نکردم. بعد از چند سال زندان، تقریباً بعد از شش سال هفت سال زندان، زینب اون موقعها فکر میکنم حدود ۲۶، ۲۷ سالش بود. میگه نه، بعد میگه خب برو برگرد توی بند. خود بچههایی که توی بند بودن، بعداً تعریف میکنم خیلی تعجب میکنم که چرا زینب رو برگردونده. میگه آره یه همچین چیزی، گفت من همچین چیزی جواب دادم. دو ماه بعد زینب اعدام میشه. این مواردی بود که میخواستم بگم و در مورد بهاصطلاح تعداد بهاصطلاح اعدامشدهها، تعداد شهدا، چند روز پیش ما یک جمعی بهاصطلاح صحبت میکردیم که راجع به تعداد. من حقیقتش اسامی شهدا رو که نگاه میکردم، حتی چند تا از چیز، چند تا از بچههایی که اعدام شده بودن توی اهواز اصلاً اسمشون نیست. اینا رو من بعدها پیگیری کردم، از این طرف اون طرف اینا. گفتم که اینا رو من خودم تحقیق کردم از کانالهای مختلف و بهخصوص کانالهای خیلی مطمئن، خیلی صددرصد مطمئن. بهخاطر همینه که درخواست کردم که امروز بیام اینجا خدمت شما. مثلاً فرض بگیرین این در مورد تعداد. ببینید این جوری نتیجهگیری میشه که توی قتلعامها معمولاً اپوزیسیون عدد دقیقتری میگه. عددی که به واقعیت نزدیکه، به حقیقت نزدیکه اونه. خب حالا ما میدونیم که سازمان مجاهدین ۳۰ هزار نفر اعلام کرده بود ولی اگه یادتون باشه یک ویدیو کلیپ من دیدم از یکی از این عواملی که بعدها رفته بود تحقیق کرده بود توی مورد از داخل خود رژیم، از وزارت اطلاعات، که دستگیر هم شده بود عدد بالای ۳۰ هزار، ۳۳ هزار و ۷۰۰ و همچین عددی بهاصطلاح اعلام میکنه. خب این خیلی قابل توجهه. بعد توی این اسامی حالا اینکه مثلاً میگن فروغ جاویدان بوده اصلاً همچین چیزی نیست. ببینید ما سال ۶۳ تقریباً آره دیگه همون حدود سال ۶۳ چند بار هی ما رو بردن مثلاً برای بازجوییهای مختلف. از داخل بند ما رو میبردن توی مسجد زندان کارون برای بازجویی. اونجا مثلاً میگفتن سؤالات رو مینوشتن، فلان اینا. یا اینکه مثلاً توی یه سری جلسات بهاصطلاح که خودشون داشتن ما هم بهاصطلاح میرفتیم. البته ما رفتنمون بهخاطر یه چیزای دیگه بود. بهخاطر اینکه بهاصطلاح یه سری بچهها رو ببینیم. چه اطلاعاتی ردو بدل میشه از این جور چیزا. همونجا یک جنایتکاری به نام رضا سرامی که عامل قتلعام سال ۶۷ توی زندان، از زندان اهوازه، همونجا به حالت تمسخر به یکی دیگه از این مثلاً جانیها میگه که میگه آره حاجی، آقای منتظری گفته اینا رو آزاد کنید. بعد یه پوزخندی میزد و میگفت که ولی نگفته که افقی آزاد کنیم یا عمودی. یعنی اینا واقعیتش رو ما خودمون میدونستیم. الان آقای مرشدخانی هم خودش گفت، گفت ما میدونستیم که اینا یه روزی میخوان چیکار بکنن با زندان تسویه حساب بکنن. چون واقعاً مقاومت بله، این این رضا سرامیه که عکسش رو دارید نشون میدید. هر کسی که اینو میبینه خیال میکنه یه مثلاً یه روشنفکر و یه نویسنده است. درحالیکه یک حیوان وحشی خونریز که واقعاً کپیه لاجوردیه. و بعد از این رئیس چیز بود، سرپرست امور زندانهای خوزستان که بعد از قتلعام هم رفت معاون لاجوردی شد در امور مواد مخدره. الان توی این عکس که دارید میبینید موهاش سیاهه. ولی رنگ کرده. موهاش کاملاً سفید شده بود. من اینو حدود فکر کنم سال ۷۰، این حدودا من دیدمش. ۷۰، ۷۰، بین ۷۰ تا ۷۵ اینو یک بار دیدمش کاملاً موهاش سفید شده بود. خب، بعد شما صحبت از هیئت کردید. در اهواز اصلاً هیئت نبود. همین جانی خودش اسامی رو توی زندان میگفت و تیک میزد. ببینید داستان زندان اهواز رو بذارید من خیلی سریع بهتون بگم چون به منم وقت کمی دادن. ببینید سال سال ۶۴ بهار سال ۶۴، حدود فکر میکنم اردیبهشت بود چون هوا خیلی گرم بود. یه آخرا اردیبهشت. تمام زندان، زندان کارون سه تا بند مردان داشت. یه بند زنان که همه ما رو، یعنی اینا زندانیهای سیاسی بودن. چهار تا بند دیگه عادی هم داشت. اون موقع زندان کارون تحت نظر شهربانی بود اون موقع. همه رو منتقل کردن به یک زندان دیگه به نام زندان فجر. یه قسمت غرب شهر بود. یه سری زندانیها هم از قبل از سالهای قبل اونجا بودن منتها همه زندانیها رو منتقل کردن اونجا. چون اینا میدونستن که اگه یه روزی بخوان بهاصطلاح از به قول معروف از بهاصطلاح قتلعام بکنن بایستی کاملاً یه زندانی باشه که تحت بهاصطلاح نظر خودشون باشه. و شهربانی که کسی اونجا نباشه مثلاً. خب ببینید وقتی که بهاصطلاح داستان فروغ جاویدان شد اینا چون اهواز هنوز بهاصطلاح منطقه جنگی محسوب میشد، تمام زندان یعنی اینجوری شد که من چون تاریخ بهاصطلاح اعدام رو اعدام بچهها رو دقیقاً یادمه. یک روز پنجشنبه ششم بود. یعنی از روز از سه چهار روز قبل از ششم مرداد اینا شروع کردن ارتباطات رو قطع کردن. تلویزیون، روزنامه. حتی کسایی بودن که مثلاً از زندانیها میرفتن بیرون برای خرید، خرید زندان این جور چیزا. حتی اینا رو هم بهاصطلاح کردن داخل بندا. در بندا رو بستن. تلویزیون، روزنامه، همه چی قطع. رضا سرامی روز پنجم مرداد اومد. یه لیست دستش بود و تیک میزد. یه سری از این بچهها، بچههایی بودن که سال ۵۹ توی آبادان دستگیر شده بودن. معروف بودن به زندانیان دادستانی که اسامیشونو رو من اینجا دارم. اینا کسایی بودن که همون سال ۵۹ توی آبان سال ۵۹ توی آبادان دستگیر شده بودن چون فکر میکنم اون موقع دادستان جنایتکار آبادان فکر میکنم فلاحیان بود. یک بهاصطلاح کاغذی نوشت که تمام گروههای سیاسی که توی آبادان مونده باشن اینا اینا بایستی برن بیرون و الا ما اینا رو به عنوان صف پنجم میگیریم. خب یه تعداد زیادی از این بچهها اون موقعها اومدن حتی مثلاً با دوچرخه. از آبادان اومدن شادگان، بعداً اومدن اهواز. یه سری دستگیر شدن. این بچههایی که دستگیر شدن اتفاقاً حالا من نگاه به سابقهشون میکنم اغلب دانشجویای سال بالای پزشکی یعنی این جور چیزا بودن. اینا کسایی بودن که میخواستن توی آبادان بمونن و کمک بکنن. و حتی توی مقاومت هم توی جنگ شرکت داشتن اینا. حالا اونم خودش یه داستانیه. اون داستان بهاصطلاح حضور مجاهدین توی جبههها و این بهاصطلاح جنایتی که رژیم توی جبههها علیه مجاهدین کردن خودش یه داستان مفصلیه که اینو بعداً توی برنامههای دیگه شاید بگم. ببینید افرادی مثل بهمن موسیپور، علیرضا سالاری، دکتر محسن شمس که دکتر محسن شمس توی زندان اوین زیر شکنجه شهید شد. محمد فیروزه، جابر کعبی، شاهین واصفی، عبدالعزیز باقری، انوش ابراهیمی، سعید رسولی، دکتر اکبر صالحی، محمد احمدی، بیژن مکوندی، صادق فریدانی اصفهانی. اینا جزء بهاصطلاح اعدامیای سال ۶۷ بودن. یکی دیگه داشتن به نام ناصر فیروز که از نظر روانی کاملاً دیگه مختل شده بود که متأسفانه خودسوزی کرد. که اینم بهاصطلاح دلایلش اون فشارها و شکنجههایی بود که به ناصر فیروز وارد آورده بودند. یکی از چیزای دیگه که اینا بهاصطلاح میگفتن که نه مثلاً ما خواهر و برادر رو اعدام نکردیم اینم یه دروغ محضه. نمونهش مثلاً مهرداد باقری و پروین باقری. خب اینا از زندان فجر اینا رو بهاصطلاح چیز کردن دیگه و اعدامشون کردن. حالا چجوری بود داستان؟ ببینید اینا رو روز پنجم مرداد بعد از چند روز که بهاصطلاح زندان کاملاً بهاصطلاح چیز شده بود به چی بهش میگن؟ در بندا بسته شده بود. اتوبوسهای خیلی زیادی آوردن. شیشهها رو گلمالی کردن. داخل رضا سرامی جنایتکار از اینا سؤال میکرد. تیک میزد. از بندای مختلف سه، چهار، پنج، شیش همه اینا رو آورده بود توی مسجد زندان فجر. اونجا اینا رو سوار اونایی که میخواستن اعدام کنن رو جدا کردن. حدود ۴۰، ۵۰ نفر بودن. شاید بیشتر. بقیه رو سوار اتوبوس کردن. شب حدود ساعت مثلاً حالا ۱۲ یا بعد از نیمهشب. همه رو فرستادن زندان اصفهان. یکی از زندانای اصفهان. فکر میکنم زندان دستگرد بود یا جایی که میدونم. حالا بعضی از بچههای دیگه میتونن اینو اصلاح بکنن. چون کسی که مثل کسایی که رفته بودن اونجا نمیدونستن وارد چه زندانی شدن. ولی بردن اونا رو پلوی زندانیای چپ. زندانیای غیرمذهبی اونجا گذاشتن. کسایی رو که میخواستن اعدام کنن همه رو برداشتن بردن. به احتمال زیاد چون من دو تا روایت شنیدم. یکی در منطقهای به نام برومی که اونجا یک پادگانی بود. پادگان آموزشی نیروی انتظامی بود. و یکی دیگه هم یک روایتی دیگه بهاصطلاح یه مرکز سپاه پاسداران هست معروف به باشگاه گلف. که این قبل از انقلاب اونجا باشگاه گلف بوده که بعداً شده بود سپاه پاسداران. توی جاده چی؟ جاده ماهشهر. جاده اهواز به ماهشهر. که باشگاه گلف ۵ کیلومتریه. برومی ۱۵ کیلومتریه. کسی که حالا بخوام این نکته رو بگم. این خیلی مهمه. کسی که خودش توی صحنه بوده یعنی یکی از پاسدارا اینو باز اینم راجع به این کاملاً مطمئنم. اگه مطمئن نبودم نمیگفتم. این تعریف میکنه اونجا اولاً من درست یادم میاد روز ۶ مرداد هوا فوقالعاده گرم و شرجی بود. این بچهها رو برمیدارن میبرن اونجا. بعد ازشون سؤال میکنن که شما وصیتتون رو بکنید. اینا میگن ما وصیتی نداریم. فقط تشنهمونو آب بدید بهمون. چون چندین ساعت بود بهشون آب نداده بودن. اینا رو اعدام میکنن. تیربارون میکنن در واقع. اینایی رو که برده بودن اصفهان اونا رو یه مدتی حدود یکی دو ماه توی اصفهان نگه میدارن. بعد از دو ماه اینا رو برمیگردونن. توی اصفهانم که اینا از ساعت ۱۲ شب که میگه توی اتوبوس اینا رو حرکت داده بودن برده بودن اصفهان تا فردا ظهر اینا همه دستبند زده به به خود اون میلههای اتوبوس. پاسدار و چه میدونم شهربانیچی و فلان اینا تا خود اصفهان میگفت ماشین اصلاً نایستاد. و اجازه نمیدادن حتی خود اون پاسدار اجازه نمیدادن حتی این پاسبونا حتی راننده اصلاً بره بیرون. اینا رانندگی میکنن میرن اصفهان. اونجا اونجا یه تعدادی هم موقعی که بر برمیگردن یه تعدادی هم بعداً اعدام میشن. همه این اعدامیا رو میبرن توی منطقه بهاصطلاح که از سال ۶۱ اونجا چیز کرده بودن. بهاصطلاح در نظر گرفته بودن. که فاز ۵ پادادشهره. الان فیلمش رو احتمالاً بعد شما داشته باشید که الان تخریب شده. یعنی تخریب کردن به ، تحت بهانه فضای سبز و این جور چیزا. خب حالا صحبت خیلی زیاده. این بچهها بچههایی بودن که خب آقای آقای زاهدی سنابرق بعد به من گفت این در من گفت که این یک چیز من اسم اینو تراژدی میذارم. یعنی یک یک خلائی به وجود اومد. این بچهها اغلب بچههایی بودن که بین ۲۰ تا ۳۰ سال سنشون بود. یه تعدادشون بچههای به سازمانی اهوازی نبودن. امثال علیاصغر نیکوپردیلامی یا امثال نادر قانع تبریزی اینا بچههای اهواز نبودن. یا اون کسایی که بهاصطلاح حکم داشتن مثلاً سیفالله اسلامی تجدید محاکمه شده بود. ۵ سال حکم حکم مجدد ۵ سال حکم گرفته بود. اینم جزو اعدامیا بود.
مجری: که واقعاً زیاده این چیزا بخواید بگید. هزاران به قول آقای زاهدی هزاران هزار و ۳۰ هزار زندانی و همه اونچه که بر اینها گذشته. واقعاً ممنونم از اینکه شرکت کردین و همینطور که خودتون گفتین بحث شهرستانها رو کردین حالا من در بعد از صحبت با شما از آقای زاهدی میخوام که در رابطه با جنایات قتلعام که در شهرستانها هم صورت گرفته از ما صحبت کنند.
رضا رحمانی: ببینید یکی از کسایی که از اصفهان برگشت و اعدام شد، شخصی بود به نام مهدی حاجیان. این ۳ سال حکم داشت. اعدام شد. یا حتی مثلاً یک کسی مثل فریبرز اسکندری که اونم بعد از اینکه اینا از اصفهان برگشتن اعدام شد. ببخشید من صحبت خیلی زیاده. نمیشه.
مجری: حق دارید. نه حق دارید. به طور واقعی ببخشید ۵ سال شما اونجا بودین و بعد هم در شهرستان مشاهدات حتماً خیلی زیاده. بفرمایید.
سنابرق زاهدی: خب خیلی نکات در واقع یا فاکتهای خیلی قابل توجهی گفت رضا که نمیدونم پیشنهاد میکنم اگر که همه اینا رو مکتوب نکردین مکتوب کنین همه رو بدین به که به اصطلاح به سیستم جمعآوری شهدا و اینا داده بشه. اگر گفتن اوایل صحبتشون گفتن که یه تعداد از اسامی هست که ظاهراً نیست روی لیست که این خیلی قابل توجهه. البته این حرف درسته. یعنی بی تردید خیلی از افراد هستند که اطلاع دارند از از اسامی جدید و متأسفانه هنوز یا دسترسی بهشون نبوده یا به هر حال نتونستیم جمعآوری کنیم. در مورد گفتین در مورد شهرستانها بگم من شما.
خب اگر اجازه بدین من میخواستم چون یه صحبتی کردیم یه مقدار احساس میکنم که ناقص بود در صحبت قبلیمون در مورد اون موضوع به اصطلاح آمادهسازی و سازماندهی قتلعام. من اشاره کردم به گزارش عفو بینالملل که از ذهن گفتم. من این گزارش رو پیدا کردم. جملاتش رو از روش میخونم.
سنابرق زاهدی: و یه نکته مهمتر از این در واقع در مورد خود به اصطلاح اینکه ربطی نداره قتلعام به فروغ خدمتتون بگم. عفو بینالملل یه گزارش مفصلی در این مورد نوشته در مورد این موضوع تو اون گزارش مفصل سال ۲۰۱۸ خودش میگه که زندانهای سابق، زندانیان سابق زندانهای اوین و گوهردشت از مجموعهای از تهدیدها، بازپرسیها، دستهبندیها و نقل و انتقال زندانیان بین اوین، گوهردشت و سایر زندانها در ماههای منتهی به تیر ۱۳۶۷ یعنی یک ماه مانده به شروع قتلعام قبل از حمله مسلحانه سازمان مجاهدین خلق در ۳ مرداد یاد میکنند. در مرور اتفاقات گذشته بسیاری از آنان مطمئنند که این برخوردها مقدمهای برای کشتار زندانیان بوده است. بازماندگان این زندانها به این سازمان گفتهاند که در فاصله پاییز ۶۶ تا اواخر تیر ۶۷ نگاه کنید پاییز سال قبل، زندانبانان با بازجوییهای غیرمنتظرهای به شکل شفاهی یا به صورت پرسشنامههای مفصل کتبی مواجه شده بودند که محور تمرکز آنها عقاید سیاسی آنان و ادامه وابستگیشان به گروههای مخالف نظام بود. بازماندگان همچنین گزارش میدهند که در طول همین دوره مسئولان زندان و بازجوها در مواردی تهدید کردند که آنها را تعیین تکلیف خواهند کرد. این کد، تعیین تکلیف خواهد کرد. و زندانها پاکسازی میشوند. پاکسازی کد. اینا رو میگفتند به حالا. روایت دیگری که به عقیده بعضی از بازماندگان ماهیت از پیش برنامهریزیشده کشتار زندانیان را نشان میدهد موج گسترده دستگیری صدها زندانی، زندانیان قبلاً آزاد شده الان به یک دو موردش اشاره کرد رضا در هفتههای منتهی به مرداد ۶۷ است. پس این این فاکتها نشون میده که این موضوع از پیش طراحی شده و برنامهریزی شده بوده. حالا ادامه اش میگه که تحقیقات عفو بینالملل این در واقع از زندانهای تهران بود. حالا میگه تحقیقات عفو بینالملل همچنین نشان میدهد که انتقال زندانیان به شکل غیرمنتظرهای و بدون توضیح از زندانهای زادگاهشان به نقاط دیگری گاه بسیار دور از استانهایشان در ماههای قبل از امور مرداد ۶۷ روال مرسومی در سراسر کشور بوده است. این این یعنی طراحی. بسیاری از زندانیان سابق بر این باورند که اینها را انتقالها بخشی از کار دستهبندی زندانیان با هدف شناسایی افرادی که به لحاظ عقایدشان، عقاید سیاسیشان هنوز بر سر موضع بودند و جدا کردن آنها برای تمدید و حکم حبس و یا نابودسازی احتمالیشان بوده است. حالا این.
بعدش هم ادامه دارد به هر حال این گزارش بدقت این مسأله آمادهسازی قبلی رو جمعبندی میکنه. امِا اون نکتهای که میخواستم بگم که ربط داره به، به اصطلاح اینکه بگیم که، فروغ جاویدان ارتباطی با قتلعام نداره، متن خود حکم قتلعام خمینیه. من یه بار تو همین سیمای آزادی این رو با تفصیل توضیح دادم. حالا خلاصه میگم. ببینید تو متن حکم خمینی در واقع گفته شده که خب همة زندانیان مجاهد سر موضع باید اعدام بشن. ولی مطلق و بعد هشت تا دلیل رو آورده که اونا نباید اعدام بشن. مطلقاً هیچ اشارهای به عملیات فروغ جاویدان نیست. اگر که این دست حکم خمینی بعد از فروغ جاویدان یا حتی در شروع فروغ جاویدان بود، بیتردید به این حادثه اشاره میکرد. چون این حادثه، حادثة بسیار مهمی بود. این حادثهای بود که همین الآن چیز اشاره کرد، آقای برجخانی اشاره کرد. این حادثه تمامیت رژیم رو لرزوند. چیزی به اصطلاح روشنی بر همه. بنا بر این اگر بخاطر عملیات فروغ جاویدان خمینی دستور قتلعام زندانیان مجاهد رو داده بود، میبایست در حکمش به این اشاره میکرد. نه به تفصیل، نه به اشاره. هیچ چیز در مورد فروغ جاویدان توی حکم قتلعام خمینی نیست. به عکس، در واقع به کلیات میپردازه، به اینکه اینا منافقند، به اسلام اعتقاد ندارند، با ما جنگیدند، میخوان رژیم رو نابود بکنند، نمیدونم سراسر ایران میجنگند، از شمال و غرب و جنوب کشور همه جا حمله کردند، جنگ کردند. خب پس بنا بر این پس چرا هیچ اشارهای به این تو عملیات فروغ جاویدان، هیچ اشارهای نکرده؟ به همین خاطر فکر میکنم که این حرف که حکم قتلعام خمینی ارتباط فروغ جاویدان داره، نمیتونه مطلقاً مستند باشه.
امِا در مورد شهرستانها که شما فرمودین، ببینید خب در مورد شهرستانها متأسفانه اطلاعات کمتر از تهرانه. علتش هم دو تا چیزه. یک علتش اینه که خب محل محدودتر بوده، بنا بر این اطلاعات کمتر تونسته چیز بشه، به اصطلاح خارج بشه. ولی دلیل اصلیش اینه که در بسیاری از زندانهای شهرستانها حتی یک نفر زنده نمونده.
همة بچهها رو اعدام کردند. خب، کسی وقتی همه رو اعدام کردن، چجور کی اطلاعات بده دیگه. اون جنایتکارایی مثل همین رضا که الآن گفت، مثلاً رضا خب من میشناسم، میدونم میشناسم که یعنی اینکه میدونم که چه کاره بوده. الآن هم تو همین اواخر هم از مقامات رژیم بود. فکر کنم داستان تهران رو اشتباه نکنم، یعنی بهش پست خیلی بالایی دادند. به هر حال جنایتکاری مثل اینکه یک کلمه در مورد اعدامها حرف نزده که. کما اینکه بقیهشون. بنا بر این اونایی که تو شهرستانها جنایت کردند، خب جنایتکارا که حرف نمیزنند، قربانیان رو که اعدام کردند، بنا بر این بسیاری از اونها مطلقاً اطلاعی به اصطلاح اطلاعاتی ازشون نیست. با این وجود، سازمان مجاهدین اخیراً کتابی درآورده که این کتابیه که الآن دست منه: "نسلکشی مجاهدین، قتلعام ۶۷ در شهرستانها". که در این کتاب که بیش از ۶۰۰ صفحه است، به تفصیل با توجه به مجموع اطلاعاتی که تا الآن جمعآوری شده. چون بالاخره درسته که در بسیاری از زندانها همة افراد اعدام شدند، ولی خب خانوادهشون هستند، دوستان و یارانشون مثل همین دوستمون رضا که الآن داشت صحبت میکرد، زنده هستند. خب اینها تونستن اطلاعات رو منتقل کنند به سازمان و سازمان تونسته این اطلاعات رو جمعآوری بکنه و این اطلاعات رو در این کتاب منتشر کرده. در این کتاب در واقع تقریباً همة تقریباً در همة استانهای کشور و در بیش از ۱۰۰ شهر در زمان قتلعام کشته صورت گرفته. حالا ممکنه چند صد نفر باشه یا اونچه که ثبت شده یا حتی چند نفر باشه. ولی به هر حال در سراسر ایران قتلعام صورت گرفته و در این کتاب در واقع جزئیاتش از بسیاری از عکسها، بسیاری از گورهای دسته جمعی الآن اشاره میکرد، از گورهای دسته جمعی اهواز که اونا تلاش کردند نابود بکنند و روش جاده ساختند یا ساختمون ساختند، از این کارا زیاد کردند. اینا رو مورد به مورد اینا رو ثبت کرده که در این کتاب اینها همش هست. همراه با عکس بسیاری از شهدایی که در در شهرستانها، در استانهای مختلف به اصطلاح شهید شدند و در اونجا در اون تاریخ اعدام شدند. گورهای دسته جمعی، مثلاً در گورهای دسته جمعی ۵۵ مورد گور نه گور، بلکه محل گور دسته جمعی که شاید در بعضی جاهاش چندین گور دسته جمعی باشه، در ۵۴ شهر در واقع ثبت شده. بعد اسامی هیأتهای مرگی که در کشورهای مختلف بودند، در استانهای مختلف ثبت شده. همینجور هست که این کار در واقع بعد از بعد از چهار دهه، بیش از چهار دهه تحقیقات و جمعآوری اطلاعات تونستن این رو توی این کتاب جمعآوری کنند که خب احتمالاً در اختیار عموم هم قرار میگیره و میتونن مطلع بشن از اونچه که در سراسر کشور اتفاق افتاده.
زهره رستگار: سلام عرض میکنم خدمت خواهر عزیزم مهری. با سلام خدمت برادر گرامی سنابرق زاهدی. سلام بر شما. با عرض ادب و احترام به شهدای راه آزادی. با سلامهای گرم و صمیمی به دلاوران کانونهای شورشی. با هزاران درود به زندانیان مقاوم، دلیر، شجاع که با مقاومت و ایستادگیشون با اعلام مواضع "نه شیخ و نه شاه"، رژیم تا دندان مسلح رو به زانو درآوردند.
من میخوام از قبل از ۶۷ بگم. من در سال ۶۰ تا ۶۱ اوین بودم. ۶۱ تا ۶۴ قزلحصار بودم. ۶۴ تا ۶۸ به زندان وکیلآباد مشهد منتقل شدیم. ۶۸ تا ۷۰ دوباره مجدد به اوین برگشتیم. ۶۴ ۱۲ نفر از ما که خانوادههامون شهرستان بودند رو به وکیلآباد منتقل کردند. سال ۶۶ من از دوران زندان وکیلآباد میذارم. سال ۶۶ حدود ۱۲ نفر از ما رو از بند عمومی بعنوان اینکه تشکیلات داریم به قرنطینه بردند. خب در این مقطع روحیة مقاومت در زندان به وضوح مشخص بود. زندانیان هویت سیاسی بودن خودشون رو به اثبات رسونده بودند، چرا که رژیم برای از بین بردن روحیه مقاومت، زندانیان سیاسی رو به رسمیت نمیشناخت. به خانوادهها گفته بودند اگر دست از این کارا برندارند براشون گرون تموم میشه. بارها به خودمون هم میگفتند که ما نمیذاریم از اینجا زنده بیرون برید. ما رو قرنطینه بردند. قرنطینه اتاق بزرگ دربسته بود. روزی یه ساعت هواخوری داشتیم و ملاقات داشتیم.
از اواسط اردیبهشت ۶۷، رفتار نگهبانها با ما تغییر کرده بود. مثل قبل از بیرون نمیتونستیم خرید بکنیم. بهداری خیلی سخت میبردند. خرداد ۶۷ هواخوری رو قطع کردند که ما از طریق خانوادهها وقتی به رژیم فشار میآوردند که هواخوری رو باز کنند، گفته بودند اگر به رفتارشون ادامه بدن، ملاقات رو هم قطع میکنیم. اوائل تیرماه ملاقات رو قطع کردند، تلویزیون رو از بند بردند و مرتب قرنطینه رو بازرسی میکردند.
شهریور مرداد ۶۷، ۱۲ نفری که ما از تهران آورده بودند وکیلآباد، که هواداران مجاهدین بودیم، از اوین به از اوین برده بودند، از قرنطینه بردندمون. برخوردهای خیلی عصبی و توهینآمیز، مرتب میگفتند بالاخره از دستتون راحت میشیم. وقتی ماشین از محوطة زندان خارج میشد، فضا رو طوری امنیتی کرده بودند که واقعاً فکر میکردیم دارن ما رو برای اعدام میبرند. یه کلاه بزرگ رو سرمون گذاشته بودند. با زنجیر پاهامون رو بسته بودند. به جایی که بعداً فهمیدیم سپاه ما رو بردند. رفتار نگهبانها خیلی عجیب، انگار خیلی عجله داشتند، با استرس کار میکردند. وقتی ما رو به اتاق بردند، نگهبان اومد ازش چیزی خواستیم، گفتیم مسواک بدید. گفت: به چیزی احتیاج ندارید چون آقا دستور داده همة شما رو اعدام میکنم.
همانجا دو تا از بچهها رو برای بازجویی،
خانم مهری بهبودی: این چه تاریخی بود زهره عزیز؟
زهره رستگار: بله. ۱۷ مرداد ۶۷.
زهره رستگار: دو تا از بچهها رو برای بازجویی بردند که به قول خودشون دادگاه بود. فقط پرسیده بودند آیا مصاحبه میکنید یا نه. اسم من و یکی دیگر از بچهها رو خوندند که گفتن آماده باشین. ما منتظر بودیم ولی خبری نشد. بعداً در به بهانة اینکه یکی از بچهها حالش بد شده، ما رو به هواخوری بردند. اسم چند تا از بچهها رو روی دیوار دیدیم که اعدام شده بودند، چند تا از برادرا. امیر نجاتی، صفدری که دو برادر بودند که یکی از اونها حکمش تموم شده بود و منتظر سند برای آزادیش بود. خلیلزاده، و تعداد دیگهای از برادرا رو که اعدام شده بودند. از بند خواهران دو نفر رو که قبلاً برده بودند، شنیدیم اعدام کردند. شیرین اسلامیمقدم که یه دختر دو ساله داشت و مادر شمسی براری ۵۰ ساله که با همسرش حاج مصطفایی و برادرش رسول براری که هوادارای مجاهدین بودند رو اعدام کردند. ما یک هفته در سپاه بودیم بدون هیچ خبری از بیرون. بعد از یک هفته نگهبان اومد گفت آماده باشین و برین خداتون رو شکر کنین که آقا دستور داده اعدام رو متوقف کنند. ما رو به زندان وکیلآباد برگردوندند. هنوز از عمق فاجعه خبری نداشتیم. فقط میدونستیم تعدادی از زندانیها رو اعدام کردند. شرائط خیلی سخت، هواخوری نداشتیم، بهداری نمیبردند، تلویزیون، روزنامه، ملاقات نداشتیم. هر بار اعتراض میکردیم، چیزی میخواستیم، نگهبان میگفت که خداتون رو شکر کنین که زندهاید. در اولین هواخوری که داشتیم، ما از طریق زندانیها که ملاقات داشتند، لباس رد و بدل میکردیم، اخبار رو از این طریق رد و بدل میکردیم، از عملیات فروغ جاویدان رو ما باخبر شدیم. و شنیدیم که به هر کدوم از خانوادههای ما یک شمارة قبر دادند و گفتند چون با ما همکاری نکردند، اعدام شدند. که به خانوادة خودم هم یک شمارة قبر داده بودند که اونا تا مدتها فکر میکردند که ما اعدام شدیم.
زهره رستگار: دلم میخواد اینجا بگم که رژیم از مزار شهدای ما هم وحشت داره. شهیدان ۶۷ رو در بهشت رضای مشهد، در مکانی دفن کردند که در حال حاضر رژیم با ریختن خاکریز مانع خانوادهها، رفتن خانوادهها بر سر مزار شهیدان میشن. البته در تمام این سالها بارها و بارها مزار شهیدان رو خراب کرده و آب بستند، با بولدوزر اونجا رو خراب کردند. ولی الآن خانوادهها رو مانع رفتن خانوادهها سر مزار عزیزانشون میشن. اردیبهشت ۶۸ بدون هیچ اطلاعی به ما، با اتوبوس تعدادی از با تعدادی از برادرا همون ۱۲ نفری که از اوین آورده بودم، برگردوندند به تهران. در مسیر راه، با تماسی که با برادرا داشتیم فهمیدیم که تعداد خیلی زیادی از بند برادرا از همة زندانها، بخصوص تهران اعدام کردند. که به گفتة یکی از اونها، از یک بند ۲۵۰ نفره فقط ۳۰ نفر باقی مونده بود. بعد از یک ماه انفرادی، به بندی که آموزشگاه بود بردند. وقتی من سال ۶۴ از تهران به مشهد منتقل میشدم، بند ۲۴۰ بالا و پایین، ۲۴۶ بالا و پایین، آموزشگاه، آسایشگاه مملو از جمعیت بود. و دقیقاً یادمه که روزی که اسم منو برای انتقالی خوندند، توی راهرو وقتی با بچهها خداحافظی میکردم، اینقدر جمعیت زیاد بود توی راهرو، من از لابهلای جمعیت باید رد میشدم. ما جا برای خوابیدن نداشتیم. وقتی برگشتیم، همة این بندها به یه بند آموزشگاه تقریباً ۷۰ الی ۸۰ نفر تبدیل شده بود. وقتی رژیم در به تسلیم کشوندن زندانیها شکست خورده بود، با برنامهریزی از پیش تعیین شده دست به کشتار و قتلعام زد. شیرزنانی مثل مژگان سربی، خیریه صفایی، شهین جلغازی، منیره رجوی، سوسن صالحی، رقیه اکبری، اعظم طاقدره، ناهید عبدی، آزاده نامفهوم است، حوریه اکبری، زهرا بیژنیار، ملیحه اقوامی، ای کاش وقت بود تا میتونستم بیشتر از این از یارانم . اینها هر کدوم فقط یک اسم نیستند. دریایی از عشق و صفا، از خودگذشتگی بودند.
زهره رستگار: در واقع واقعاً هر کدوم برگ زرینی از ایستادگی، مقاومت در برابر دجالترین دشمن زنستیز در تاریخ ایرانزمین هستند. رژیم با این جنایت هولناک قتلعام زندانیهای سیاسی، که بیش از ۹۰ درصد اونها هوادارای مجاهدین بودند، میخواست واژة مبارزه، مقاومت، پایداری رو از بین ببره و نادیده بگیره. امِا یک محاسبه اشتباه کرده بود و اون آرمان از حنیف تا مسعود که امروز در چهرة برجستة خانم مریم رجوی و در ۱۰ مادهای اون تبلور یافته و از بین رفتنی نیست. امروز میبینیم این صدا، این مقاومت، این پایداری، نه تنها از بین نرفته، نه تنها فراموش نشده بلکه در صدای زندانیان شجاع، دلاور مثل وحید بنیآمریان، یارانش و دیگر زندانیان دلاور، با اعلام مواضع مشخص هواداری از سازمان پر افتخار مجاهدین، نه شاه و نه شیخ، تعیین تکلیف کرده. با تشکر از وقتیکه به من دادین.
