پاراگراف سفید؛ دو جهان‌بینی، دو مسیر؛ حقیقت را با عقل می‌توان شناخت یا با تجربه؟

از فلسفه و شناخت جهان تا بن‌بست عقل‌گرایی افراطی و تجربه‌گرایی مطلق

اینجا با تصادم دو جهان‌بینی روبه‌رو هستیم؛ دو جهان‌بینی که از دو اندیشه متفاوت سرچشمه می‌گیرند.

از یک‌سو، با بینشی وسیع و گسترده مواجهیم؛ بینشی که هستی را در مجموع خود، لایتناهی و «إنا لله» می‌بیند و انسان را در تمامی آن شریک می‌داند.

و از سوی دیگر، با نگاهی روبه‌رو هستیم که این شراکت را از یاد برده؛ تا آنجا که حتی عبادتش هم در نهایت به خودش ختم می‌شود.

اما سؤال اینجاست: وقتی انسان می‌خواهد جهان را تبیین کند، دقیقاً به دنبال چیست؟

می‌خواهد بفهمد قانونمندی این دنیا چیست؟ این جهان به کجا می‌رود؟ و جایگاه خود انسان در این مجموعه کجاست؟

بنابراین، تلاش برای رسیدن به شناخت و تبیینی درست و واقعی از جهان، در حقیقت هسته مرکزی هر جستجوی فکری است.

در «پاراگراف سفید» با شما هستیم؛ در جستجوی درک گستره‌ای هستیم و به پرواز کبوتر ذهن

برای فهم مسائل و روش‌ها، باید بتوانیم یک تبیین واقع‌گرایانه از جهان داشته باشیم.

در واقع می‌خواهیم از دل قواعد تکامل، به یک تبیین از جهان برسیم.

آیا هدفی پشت پیدایش جهان وجود دارد؟

آیا بالاخره نجات و هلاکتی در کار است؟

آیا در این جهان نشانه‌هایی وجود دارد که بتواند به پرسش‌های ما پاسخ بدهد؟

و از همه مهم‌تر، می‌خواهیم ببینیم انسان در طول تاریخ فلسفه، برای پیدا کردن پاسخ این پرسش‌ها و فهم جهان، چه مسیری را طی کرده و سرانجام به کجا رسیده است.

در طول تاریخ اندیشه، انسان همواره در پی شناخت و تبیین جهان بوده است.

اما این تلاش همیشه به نتیجه درست منتهی نشده؛ بارها انسان از مسیر شناخت منحرف شده است.

وقتی عقل به‌تنهایی معیار حقیقت می‌شود؛ راه شناخت است یا آغاز یک انحراف؟

از گذشته تا امروز، دو شیوه نادرست و افراطی در شناخت و تبیین جهان شکل گرفته‌اند که هر دو، در نهایت به بن‌بست رسیده‌اند.

در یک رویکرد، عقل به‌عنوان یگانه ابزار معتبر شناخت، مطلق می‌شود و تجربه، علم و حواس، جایگاهی فرعی و کم‌اهمیت پیدا می‌کنند.

روش استدلالی غالب در این جریان، منطق قیاسی است؛ یعنی حرکت از یک داده کلی ذهنی و رسیدن به نتیجه‌گیری درباره کل جهان.

برای مثال گفته می‌شود: «هر چرخ، چرخاننده‌ای دارد؛ پس چرخ فلک هم چرخاننده‌ای دارد.»

در این نگاه، خدا به‌مثابه چرخاننده اصلی، صرفاً از دل یک قیاس ذهنی استخراج می‌شود.

نمونه تاریخی و بارز این گرایش را می‌توان در فلاسفه اسکولاستیک قرون وسطی دید؛ کسانی که با تکیه بر منطق قیاسی ارسطو و بدون اتکا به تجربه و علم، در پی شناخت جهان بودند.

اما این جریان به‌تدریج از واقعیت فاصله گرفت و سرانجام به دام ایده‌آلیسم و پندارگرایی افتاد.

جهان دیگر آن‌گونه که واقعاً هست تعریف نمی‌شد؛ بلکه بر اساس یک تصور ذهنی تعریف می‌شد.

به بیان دیگر، مفاهیم ذهنی جای واقعیت عینی را گرفتند.

در واقع، می‌توان گفت یکی از دلایل اصلی نرسیدن انسان به شناختی جامع و کامل از جهان در طول تاریخ، همین افراط در یک جنبه خاص شناخت بوده است.

این مکاتب تاریخی، با محدود کردن خود به یک جنبه غالب ــ چه عقل محض و چه تجربه ــ نتوانستند به شناختی جامع و کامل از جهان دست پیدا کنند.

اما اگر فقط آنچه می‌بینیم حقیقت باشد، تکلیف واقعیت‌های نادیدنی چه می‌شود؟

در مقابل عقل‌گرایان افراطی، جریان دیگری شکل گرفت؛ جریانی که این بار عقل را کنار گذاشت و حس و تجربه را مطلق کرد.

این جریان به نام امپیریسم یا تجربه‌گرایی شناخته می‌شود و در شکل افراطی‌تر خود، یعنی پوزیتیویسم یا اثبات‌گرایی، به اوج می‌رسد.

در این نگاه، اگر چیزی زیر تیغ آزمایش و مشاهده نیاید، اساساً حقیقت ندارد.

تا جایی که گفته می‌شود: «اگر خدا را زیر تیغ جراحی نبینم، باور نمی‌کنم.»

پس پوزیتیویسم تنها به آن بخش از واقعیت اعتبار می‌دهد که قابل مشاهده باشد.

از نظر حس‌گرایان افراطی، صحبت از تبیین و تفسیر، اساساً امری بی‌فایده است.

اما منطق پوزیتیویستی هم در نهایت به پرتگاه ایده‌آلیسم می‌افتد.

چرا؟

چون وقتی گفته می‌شود تا پدیده‌ای رخ ندهد و تجربه نشود، حقیقت ندارد، در عمل بسیاری از واقعیت‌های عینی انکار می‌شوند.

مثلاً نمی‌توان گفت روزی دیکتاتورها سرنگون می‌شوند یا استثمار از بین می‌رود؛ چون هنوز چنین چیزی دیده نشده است.

اینجاست که پوزیتیویسم هم به دام ایده‌آلیسم می‌افتد؛ چرا که حقایق واقعی در بطن تاریخ و جامعه را نفی می‌کند.

در دیدگاه پوزیتیویسم، نباید با نگاه به تابلوی تاریخ نتیجه گرفت که بر دفتر سرنوشت نظام‌های سرکوبگر و ضدمردمی، نابودی و سرنگونی نوشته شده است.

بله، می‌توان گفت مردم ایران با قیام خود در سال ۱۳۵۷، دیکتاتوری سلطنتی را سرنگون کردند.

اما آیا از این واقعیت می‌توان نتیجه گرفت که سرنوشت محتوم تمام دیکتاتورها، سرنگونی است؟

مبادا بگویید: «إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ.»

چرا که اگر از این نتیجه‌گیری‌ها بکنیم، دیگر مگر می‌توانیم نظام‌های استثماری را همچنان ادامه بدهیم؟

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط