روایت شاهدان؛ ربابه حقگو مردخی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۶؛ قسمت اول

چطور یک دختر ۱۶ ساله در برابر شکنجه و اعدام، هویت خود را حفظ کرد؟

من ربابه حقگو هستم. به مدت ۶ سال در زندان‌های رشت، رودبار، اوین، قزلحصار و تبریز بودم. سال ۵۷ توسط برادرم با سازمان آشنا شدم. تیر ۵۹ به‌طور حرفه‌ای فعالیتم را شروع کردم. سال ۶۰، ۸ تیر، روزی که انفجار مجلس اعلام شد، رژیم، دستگاهش همه به هم ریخته بود. پاسدارها و حزب‌اللهی‌ها و این‌ها همه در خیابان‌ها ریخته بودند. دیگر دنبال این بودند که خلاصه مجاهدین و میلیشیاها را گیر بیاورند و عقده‌هایشان را این‌جوری خالی کنند. همان روز من هم یک مأموریتی داشتم.

داشتم می‌رفتم که توسط یکی از مزدوران رژیم که به «ساتوری» معروف بود، شناسایی شدم. کسی بود که خیلی نسبت به میلیشیاها کینه داشت. همیشه ساتور به‌دست دنبال مجاهدین یا میلیشیاها می‌دوید و هرجور شده این‌ها را مورد ضرب و شتم قرار می‌داد.

این من را هم می‌شناخت. آن روز، با اینکه تغییر قیافه داده بودم، چادر سر کرده بودم، عینکم را برداشته بودم و این‌ها، ولی از حالاتم، از دور من را شناخت. من سوار تاکسی بودم، دنبال تاکسی راه افتاد. آمد توی مرکز شهر، اصلاً بدون اینکه من متوجه بشوم، در یک آن تاکسی را متوقف کرد.

تمام مزدورها و حزب‌اللهی‌ها همه ریختند روی این تاکسی. از هر طرف من را می‌کشیدند. من هرچه دست‌وپا می‌زدم و مقاومت می‌کردم، دیگر فایده نداشت. من را از تاکسی کشیدند بیرون، انداختند روی زمین و دیگر تا می‌توانستند مشت و لگد و کتک و این‌ها می‌زدند. طوری که من روی زمین افتاده بودم، سرم را که بلند می‌کردم، دور تا دور همین‌جور این حزب‌اللهی‌ها فقط مشت و لگد و این‌ها می‌زدند.

دیگر حسابی هم به‌هم ریخته بودند، از اینکه انفجار صورت گرفته بود، دیگر عقده‌شان را داشتند خالی می‌کردند. دیگر نه چادری، نه روسری، هیچی؛ همین‌جور فقط می‌زدند. بعد دیگر سه چهار نفر من را گرفتند و بردند توی ماشین، یک ماشین پاترول سپاه. بعد به این شکل دیگر من را بردند سپاه.

وقتی شکنجه شروع شد، مهم‌ترین مأموریت چه بود؟

وقتی آنجا رسیدیم، من را بردند اتاق رئیس سپاه. آنجا شروع کرد به بازجویی کردن. این‌ها خیلی به‌هم ریخته و عصبانی بودند و دیگر فقط اصلاً برایشان مهم نبود که چی به چیه. تلاش می‌کردند فقط خودشان را خالی کنند، کتک بزنند و این‌ها.

یک هفت، هشت ساعت من آنجا بودم. من چون قبلش یک نشستی رفته بودم، نکاتی که گفته شده بود را یادداشت کرده بودم. فقط دنبال این بودم که یک‌جوری این کاغذ را از بین ببرم؛ در جیبم بود.

خلاصه، خیلی به من مشت و لگد زده بودند، تمام سر و صورتم پر از خون بود. من آنجا گفتم حداقل یک دستمالی چیزی بدهید من تر و تمیز کنم سر و صورتم را. بعد یک جعبه دستمال کاغذی آوردند. من هم از این فرصت استفاده کردم. این کاغذها را گذاشتم توی دهانم، تحت عنوان اینکه می‌خواهم لبم را پاک کنم. آن کاغذها را قورت دادم، دیگر خیالم راحت شد.

دیگر هرچه می‌گفتند، من جواب می‌دادم، داد و فریاد می‌کردم. آن موقع چون تازه شروع دستگیری‌ها بود، فقط مشت و لگد و سیلی‌های این‌چنینی می‌زدند. سیلی‌هایی که می‌زدند واقعاً آدم سرش گیج می‌رفت؛ تا دقایقی فقط منگ بودی و تمرکزت را از دست می‌دادی. هفت، هشت بار از این سیلی‌ها زدند، دیگر مشت و لگد و این‌ها، بعد دیگر من را بردند توی بند.

مینا شعبان‌پور چگونه در برابر مادرش هویت خود را پنهان کرد؟

عصر همان روز، یعنی غروب بود که مینا شعبان‌پور را آوردند. این یک خواهر میلیشیایی بود که ۱۶ سالش بود؛ خیلی خواهر باوقار، متین، بسیار خواهر باصلابت و خواهر خیلی پُر. در واقع مینا شعبان‌پور اولین خواهری بود که توی رشت به شهادت رسید. این کسی بود که تا آخرش اسمش را هم نگفت.

یک روز مینا شعبان‌پور را صدا زدند. مادرش را آورده بودند. توی یک اتاقی مادرش را آوردند. مادرش دوید، این را بغل کرد، خودش را انداخت توی بغلش، این را بوسید و بویید و این‌ها. این خیلی خونسرد، بعد گفتش که: «مادرجون، می‌دونم دنبال بچه‌تون هستین، حتماً منو اشتباه گرفتین، من بچه شما نیستم.»

این را گفت. مادرش اصلاً یک حالتی شد، بعد همین‌جور گریه می‌کرد. بهش گفتش که: «خب شاید، شاید همین که تو می‌گی، من اشتباه گرفتم. ولی چقدر بوی مینای منو میدی، چقدر شبیه مینای من هستی.»

ولی آنجا واقعاً باصلابت و استواری تمام ایستاد. مادرش فهمید که در واقع نباید بگوید. کم‌کم خودش را کشید کنار و گفت: «پس بذار یه بار دیگه تو رو ببوسم، بغلت کنم، چون خیلی بوی مینای منو میدی.»

بعد از چند روز دیگر این را صدا زدند و برای اعدام بردند.

چرا مینا حتی در زندان هم از آموزش و مبارزه دست نکشید؟

حالا اینم بگم، مینا توی زندان که بود، یک روز من را صدا زد، گفتش که: «بیا روزانه با هم برنامه‌ریزی داشته باشیم، با هم کار کنیم.»

بعد دیگر همین کار را می‌کردیم. شب‌ها با هم برنامه می‌ریختیم. از صبح تا شب با هم قرآن می‌خواندیم، حفظ می‌کردیم. بعد او خیلی تفاسیر قرآن را بلد بود، «تبیین جهان» برادر را همه را خیلی مسلط بود. این‌ها را کم‌کم به من همه را منتقل می‌کرد.

 

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط