روایت شاهدان؛ حبیب ابراهیمی؛ زندانی سیاسی سال ۵۹ تا ۶۳

روایت حبیب ابراهیمی از زندان‌های دهه ۶۰؛ مقاومت در برابر شکنجه و فشار برای تسلیم

حبیب ابراهیمی، زندانی سیاسی دهه ۶۰، از فعالیت‌هایش در آبادان و اهواز، دستگیری در سال ۵۹، سال‌های زندان و آنچه پس از ۳۰ خرداد در اوین و قزل‌حصار بر زندانیان گذشت، روایت می‌کند.

با سلام. من حبیب ابراهیمی هستم. متولد آبادان هستم. در سال ۴۰ در یک خانواده کارگری به دنیا آمدم. توی انقلاب ضدسلطنتی با سازمان آشنا شدم. از سال ۵۸ در ارتباط تشکیلاتی با سازمان قرار گرفتم.

از کمک به مردم آبادان تا دستگیری در تهران

فعالیت‌هامون در اون دوره، به‌جز فروش نشریه و پخش اعلامیه، کمک‌های امدادی به مردم آبادان بود. یک قدم در سیل معروف آبادان، به‌طور سازمانی به کمک مردم، مردم که خونه‌هاشون خراب شده بود، رفتیم و به اونا کمک کردیم. این فعالیت‌هامون ادامه داشت.

تو سال ۵۹ تا یهو جنگ شد. جنگ که شد، سازمان به ما گفت که ما تو شهر می‌مونیم و از شهر دفاع می‌کنیم. ما هم موندیم. محله‌مون رو سنگربندی کردیم. رفتیم تو خط مقدم جنگیدیم. چند تا از بچه‌های ما در همون خط مقدم و جنگی که داشتیم شهید شدن، مجروح شدن.

در ضمن همین‌جا بگم که از پشت سر هم پاسدارها و سی‌جی‌ها به ما شلیک می‌کردند و چند تا از بچه‌های ما از پشت به شهادت رسیدند.

توی آبان ۵۹ بود که دادستانی آبادان چند تا از بچه‌های ما رو که برای دفاع از شهر آبادان بودند، دستگیر کرد و اطلاعیه و ضرب‌الاجل داد که تا ۱۹ آبان همه مجاهدین باید شهر رو ترک کنند.

سازمان به ما گفت که ما خط درگیری نداریم، شهر رو ترک کنید. که ما هم، که منم، از آبادان خارج شدم و اومدم اهواز. به تشکیلات اهواز پیوستم.

تو اهواز کار من این بود که برم از تهران برای اهواز نشریه بیارم؛ چون اون موقع نمی‌تونستیم نشریه رو تو خود اهواز چاپ کنیم. که تو همین ترددها که به تهران داشتم، بهمن ۵۹ تو ترمینال خزانه با یه بسته نشریه دستگیر شدم که منو بردن کمیته ۱۳. از اونجا فرستادن کمیته مرکزی.

تو کمیته مرکزی، بعد از ضرب‌وشتم و بازجویی اولیه، فرستادن اوین. تو اوین، توی یه دادگاه پنج‌دقیقه‌ای به من سه سال حبس دادن که اونجا چون توی دادگاه از مواضع سازمان دفاع کردم، آخوند قاضی اونجا برام ۵۰ ضربه شلاق هم به حکمم اضافه کرد که همون‌جا منو خوابوندن و شلاق زدن.

من در مجموع چهار سال تو زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت سپری کردم که سه سالش حبس داشتم، یک سالشو ملی‌کشی کردم.

اسفند ۶۳ از زندان آزاد شدم.

از زندان تا پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی ایران

دی‌ماه ۶۸ از مرز عبور کردم و به ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوستم.

توی اوین من منتقل شدم به بند سه، طبقه بالا. در اونجا با کمال تعجب و خوشحالی متوجه شدم که اونجا یک تشکیلات مستحکم و تعریف‌شده با تمام سلسله‌مراتبش تحت فرماندهی مجاهد خلق، علی‌اکبر طریقی، وجود داره که منم توی یک تیم اونجا سازماندهی کردم.

در اونجا مطالب آموزشی که در زمینه تشکیلاتی، سیاسی و ایدئولوژیک بود، به وسیله مجاهد شهید قهرمان علی‌اکبر طریقی تدوین می‌شد و به وسیله اعضای ستادش به ما منتقل می‌شد که اعضای ستادش یکی محسن شمس‌زاده بود، مجید مهدوی، قاسم جوان‌شجاع و نادر لسانی.

در ضمن بگم که این آموزش‌ها از طرف مجاهد شهید محمدرضا سعادتی هدایت می‌شد.

به‌جز آموزش‌ها، ما اونجا هر هفته برگزاری مناسبات‌های سازمانی و ملی رو داشتیم. پنجشنبه‌ها شب شعرهامونو داشتیم، میان‌پرده‌هامونو داشتیم. بعد طی روز بازی جمعی‌هامونو داشتیم. ورزش روزانه‌مون رو داشتیم. جمعه‌ها کار جمعی‌های جمعه رو داشتیم که همه اینا اون دوره برقرار بود.

پس از ۳۰ خرداد؛ قطع ملاقات و یورش به بند

هرچند که هر چند وقت یک‌بار با هجوم پاسدارها به بندمون مواجه می‌شدیم. این وضعیت ادامه داشت تا سی خرداد به بعد که یهو دیدیم اومدن در اتاقامونو بستن. ملاقات‌ها قطع شد. دیگه نمی‌تونستیم بریم هواخوری. روزنامه‌های خود رژیم هم دیگه به ما نمی‌دادن و ما در بی‌خبری بودیم.

تحلیل‌مون این بود که فاز عوض شده، ولی دقیق نمی‌دونستیم چه تغییراتی شده.

بعداً فهمیدیم که در واقع سی خردادی بوده؛ تظاهرات مسالمت‌آمیز سی خرداد بوده که رژیم اونو به خاک و خون کشیده بوده.

این وضعیت ادامه داشت. تو اتاق دربسته بودیم تا ۱۰ تیر که یه‌باره گروه ضربت دادستانی به بند ما هجوم آورد. همه‌مون رو با چوب و چماق و میله فلزی می‌زدن و می‌بردن توی راهرو.

از اونجا بردن پیش لاجوردی و قدیریان که اونجا نشسته بودند. خیلی از بچه‌های ما تو همین جابه‌جایی مجروح شدن. دندونشون شکست، فکشون شکست. مثلاً پای اکبر طریقی رو با میله زدن و شکستن.

تو همون وضعیتی که ما رو بردن پیش لاجوردی، لاجوردی سؤال می‌کرد: الان سازمان وارد عمل مسلحانه شده. شما سازمان رو محکوم می‌کنید؟ مصادره می‌کنید؟ و از این سؤال‌ها.

که ما هم با یه نیشخندی که از حرف‌هاش متوجه می‌شدیم چه تغییراتی شده، گفتیم: نه.

همون روز ما رو منتقل کردن از اوین به قزل‌حصار. تو قزل‌حصار ما رو بردن واحد سه که اونجا هاشم آوند رحمانی ما رو تحویل گرفت. ما رو فرستاد بند دو عمومی.

قزل‌حصار؛ مقاومت در برابر شلاق و فشار

در ابتدای ورود به قزل‌حصار، وقتی بند رو نگاه کردیم، دیدیم اصلاً جای موندن نیست. نمی‌شه اینجا زندگی کرد. حتی نمی‌شه قدم زد. چرک و کثافت هر تا پای این بند رو گرفته بود.

برای همین همه‌مون با یه تلاش شبانه‌روزی سه‌روزه این بند رو نظافت کردیم.

حاج داوود که برای بازدید از بند اومد، اولین برخوردش هم بود با ما دیگه، متوجه و شگفت‌زده شد از این همه تغییراتی که ما ایجاد کرده بودیم. با همون لحن لمپنی گفت که بی‌سببی نیست که لاجوردی این‌قدر سفارش شما رو به من کرده و از تشکیلات شما وحشت داره.

بعد از اینکه چند روز اونجا رو نظافت کرده بودیم و داشتیم کار خودمون رو تو اون بند انجام می‌دادیم، ما رو اکیپ‌اکیپ صدا کردند، به راهروی بند بردن.

تو اونجا دیدیم که یه آخوندی با دو نفر دیگه پشت یه میز نشسته‌اند و دارند یه سؤالاتی از ما می‌کنند. سؤالاتشون این بود که مثلاً سازمان وارد عمل مسلحانه شده، شما کارهای سازمان رو محکوم می‌کنید؟

و از این سؤال‌ها که ما هم همه گفتیم قبول نمی‌کنیم. یعنی نه مصاحبه قبول می‌کردیم و نه از مواضع خودمون عقب‌نشینی می‌کردیم.

برای همین ما رو می‌فرستادن یه قسمت دیگه که چند تا پاسدار بودن. ما رو می‌خوابوندن رو زمین، شلاق می‌زدن. اوایل که ما رفتیم، اولش تعداد محدودی شلاق می‌زدن. چون دیدن که هیچ‌کس از مواضع خودش کوتاه نمیاد، به مرور شلاق‌ها رو کردن صد تا، دویست تا؛ همین‌طوری می‌زدن.

هرکی رو هم می‌زدن، می‌انداختن توی یک بند روبه‌رو که اسمش بود مجرد دو.

به این صورت که یه سری از بچه‌های ما از این بند دو عمومی اومدیم بیرون و رفتیم مجرد دو.

اینا که دیدن که ما مقاومت می‌کنیم و هیچ‌کدوم از مواضعمون دست برنمی‌داریم، این کارشون رو یه‌جا قطع کردن.

به این شکل، یک سری از بچه‌های ما رفتن بند مجرد دو، یک سری از بچه‌های ما تو بند دو عمومی موندن

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط