روایت شاهدان؛ غلامرضا قهرمانی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۵

۱۴۰۵/۷/۲۱

چگونه یک دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به زندانی سیاسی تبدیل شد؟

من غلامرضا قهرمانی هستم. سال ۵۶ با نام سازمان آشنا شدم. دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بودم و بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، با تشکیل انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه صنعتی شریف، در ارتباط تشکیلاتی با انجمن و سازمان قرار گرفتم.

در واقع، سوم فروردین سال ۶۰، در حالی که در چاپخانه‌ای در مخبرالدوله تهران مشغول چاپ تقویم سازمان بودیم، توسط دادستانی دستگیر شدم.

به مدت پنج سال زندان بودم؛ دو سال در زندان اوین و سه سال در زندان قزل‌حصار. عید سال ۶۵، بعد از پایان حکمم، از زندان آزاد شدم. توانستم سه ماه بعد از آزادی، از طریق کد رادیویی، با سازمان ارتباط برقرار کنم و بعد هم در شهریور سال ۶۵ از مرز پاکستان خارج شوم و از آن طریق خودم را به اشرف برسانم؛ برای ادامه مبارزه.

چرا هویت واقعی غلامرضا قهرمانی دو سال پنهان ماند؟

سوم فروردین سال ۶۰ بود که در چاپخانه مشغول چاپ تقویم سازمان بودیم. من و مسئولم، پرویز سلیمی، در چاپخانه بودیم که دادستانی حمله کرد و ما را دستگیر کرد.

وقتی ما را دستگیر کردند، به زندان پل رومی بردند؛ زندان پل رومی، زندان معتادان بود. آنجا، در یک سلول ۱۴ نفره، تقریباً با تعدادی معتاد بودیم.

بعد از یک هفته ما را به اوین بردند، به سلول ۳۲۵ بالا. اما چون قبل از ۳۰ خرداد بود، ما اصلاً دستگیری را به رسمیت نمی‌شناختیم. اسم مستعار گفتم و خودم را رضا رمضان‌لو معرفی کردم.

به همین خاطر، تا دو سال اصلاً هویت اصلی من را نمی‌دانستند. ملاقات هم نداشتم.

بعد از دو سال، در عید سال ۶۲، من را دوباره برای بازجویی بردند.

«اگر تو رضا رمضان‌لو هستی، پس رضا قهرمانی کیست؟»

من را به بازجویی بردند و گفتند خودت را معرفی کن. در حالی که چشم‌بند داشتم، گفتم: «من رضا رمضان‌لو هستم.»

شروع کردند سه چهار نفر با مشت و لگد زدن و انواع و اقسام شکنجه‌ها را اعمال کردند. خودشان می‌گفتند فوتبال کردند؛ می‌زدند. بعد از اینکه حدود ۱۰ دقیقه من را زدند، گفتند: «اسمت چیست؟»

گفتم: «رضا رمضان‌لو.»

بعد دوباره مقداری زدند و بازجو گفت: «اگر تو رضا رمضان‌لو هستی، پس رضا قهرمانی کیست؟»

من فهمیدم که لو رفته‌ام. خیلی عادی گفتم که در خانه من را رضا قهرمانی صدا می‌کردند، ولی دوستانم رضا رمضان‌لو صدایم می‌کردند.

بازجو شروع کرد به هتاکی و فحاشی. حدود ۱۰ دقیقه دیگر با مشت و لگد من را می‌زدند. بعد از آن، من را به اتاق شکنجه بردند. یکی از آنها در حالی که چشم‌بند داشتم، پرسید: «شماره پایت چند است؟»

تعجب کردم. گفتم: «۴۲.» گفت: «الان می‌شود ۴۸.»

نفهمیدم منظورش چیست. دست و پایم را بستند؛ دست‌هایم را بالا و پایین بستند و شروع کردند به شلاق زدن. واقعاً با هر ضربه شلاق، تمام بدنم می‌لرزید و دردش در بدنم می‌پیچید.

بعد از ۱۰۰ ضربه شلاق، وقتی من را بلند کردند، اصلاً نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم. پاهایم آن‌قدر باد کرده بود که دمپایی زندان پایم نمی‌رفت.

بعد من را به راهروی همان دادستانی بردند و کنار دیوار نشاندند. در حالی که چشم‌بند داشتم، از زیر آن، وقتی به چپ و راست نگاه می‌کردم، زندانی‌های دیگر را می‌دیدم. آنها هم مثل من نشسته بودند؛ پای بعضی‌هایشان خون‌آلود و پای بعضی‌های دیگرشان باندپیچی شده بود.

تا غروب آنجا بودم. صدای شکنجه و دادوبیداد دیگران واقعاً اذیت‌کننده و آزاردهنده بود. اگر بخواهم بگویم، شنیدن صدای شلاق‌هایی که به دیگران می‌زدند، برایم خیلی سخت‌تر از شلاق‌هایی بود که خودم خورده بودم.

بعد من را به سلول برگرداندند. روز بعد دوباره گفتند برای بازجویی بیایم. من را به اتاق بازجویی بردند، چند سؤال دیگر کردند و به سلول ۲۳۷ برگرداندند.

دادگاه چند دقیقه‌ای چگونه به پنج سال زندان ختم شد؟

بعد من را به دادگاه بردند؛ در واقع، چیزی که اسمش دادگاه بود. وقتی وارد شدم، یک اتاق کوچک بود که یک آخوند و دو سه نفر دیگر در آن نشسته بودند.

آن آخوند گفت دست‌هایت را بالا ببر. چشم‌بندم بالا بود. پرسید: «تو را برای چه دستگیر کردند؟»

گفتم: «من قبل از ۳۰ خرداد دستگیر شدم، در حالی که مشغول چاپ تقویم بودیم.»

بعد نگاهی به پرونده انداخت و به من گفت: «حکم پنج سال زندان.»

من پنج سال زندان گرفتم. بعد از من، فرد دیگری را به اتاق دادگاه بردند. من صدایش را می‌شنیدم که به او هم گفت: «ده سال حکم توست.»

بعد ما را به زندان برگرداندند. چند هفته بعد، ما را به زندان قزل‌حصار منتقل کردند. تقریباً در اواخر اردیبهشت سال ۶۲ بود که به زندان قزل‌حصار منتقل شدیم.

وقتی به زندان قزل‌حصار رفتم، یک هفته در قرنطینه بودیم؛ یعنی یک اتاق خالی بود که به آن قرنطینه می‌گفتند. بعد از یک هفته، ما را به بند چهار واحد منتقل کردند.

در مدتی که در زندان بودیم، با موضوعات مختلف آشنا شدیم، زندانی‌های مختلفی دیدیم و اخبار مختلفی درباره اعدام‌ها و مسائل دیگر شنیدیم؛ تا اینکه در سال ۶۵، در عید سال ۶۵، حکمم تمام شد و از زندان قزل‌حصار آزاد شدم

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط