روایت شاهدان ـ حسین صفیری ـ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۴

۱۴۰۴/۹/۲۵

حسین صفیری هستم متولد سال ۱۳۳۹ در تهران. دانشجوی داروسازی دانشگاه اصفهان بودم که در تاریخ ۱۹ خرداد یعنی دو هفته قبل از سی خرداد ۱۳۶۰ حین فعالیت سیاسی و هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران در منطقه شرق تهران نارمک توسط ماموران کمیته دستگیر شدم. به مدت چهار سال در زندان‌های اوین و قزلحصار زندانی بودم و در ۲۷ خرداد سال ۱۳۶۴ آزاد شدم و در مهرماه سال ۱۳۶۴ به پایگاه‌های مرزی سازمان مجاهدین خلق ایران در کردستان پیوستم.

ترکیب بچه‌های بند ما نفراتی بودند که به آنها می‌گفتیم برازجانی‌ها. این برازجانی‌ها ۱۴ نفر بودند اینها هواداران سازمان در برازجان و توابع آن بودند که اینها اساسا روستای و کشاورز و کم درآمد بودند. رژیم برای اینها را تحت فشار قرار دهد آنها را از برازجان به اوین و بعد به گوهردشت منتقل کرده بود.

یکی از آنها مجاهد شهید عباس بازیارپور بود. عباس بازیارپور، سال ۱۳۲۰ در یک خانواده محروم در ده‌کهنه برازجان به دنیا آمد. وی از همان کودکی مناسبات ظالمانه «خان‌خانی» و «ارباب و رعیتی» را از نزدیک لمس کرد و به‌دلیل محرومیت و تأمین هزینه‌های زندگی، نتوانست به تحصیل بپردازد و به کار کارگری مشغول شد.
عباس بعد از سال ۱۳۵۰ از طریق برادر کوچک‌ترش مجاهد شهید کاظم بازیارپور با مسایل سیاسی آشنا شد و پس از آن از آنجا که سواد نداشت، با گوش دادن نوارهای مختلف سیاسی، انگیزه‌هایش برای پیدا کردن راهی برای مبارزه با مناسبات ظالمانه اجتماعی و اختلاف طبقاتی موجود در جامعه بیش از پیش، صیقل خورد.
وی در مسیر همین تلاش‌ها، در سال ۱۳۵۲-۱۳۵۳ با سازمان مجاهدین آشنا گردید و احساس کرد که گمشده‌اش را یافته است.
عباس در قیام مردم ایران علیه نظام سلطنتی در سال ۱۳۵۷ فعالانه شرکت داشت و خانه وی از محل‌های اصلی سازماندهی تظاهراتها بود. وی در همان سال یک‌بار توسط ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت.
پس از پیروزی انقلاب وی به‌عنوان هوادار سازمان در ارتباط با مجاهدین فعالیتش را شروع کرد.
وی با این‌که تا ساعت ۴ بعدازظهر به کارگری ساختمان مشغول بود، بعد از آن در فروش نشریه مجاهد و جمع‌آوری کمک مالی برای سازمان با تمام توان تلاش می‌کرد و همواره در پی آن بود که راندمانش را در این زمینه‌ها را بالا ببرد.
عباس در میان همرزمانش به خستگی‌ناپذیری و پیشقدمی در انجام مسئولیتها و شادابی شناخته می‌شد.
رفتار وی چنان بود که کارگرانی که با عمو عباس همکار بودند به‌سرعت جذب سازمان می‌شدند.
وی قبل از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ چند بار دستگیر و از آنجا که مدرکی علیه وی نداشتند آزاد شد.
پس از تظاهرات بزرگ و مسالمت‌آمیز سازمان در۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و سرکوب خونین آن به فرمان خمینی ملعون و آغاز مقاومت مسلحانه انقلابی فشار پاسداران رژیم روی عمو عباس بالا گرفت اما به‌رغم انواع و اقسام تهدیدها و تطمیع‌ها کاری از پیش نبردند و وی هم‌چنان در مسیر هواداری از سازمان فعال بود.
تا آن که روز ۱۵ تیرماه ۱۳۶۰ پاسداران به خانه‌اش هجوم بردند که وی بلافاصله اقدام به ترک صحنه از طریق پشت‌بام کرد، اما از آنجا که خانه در محاصره بود دستگیر و روانه زندان سپاه برازجان گردید.
پس از بازجویی‌ها و شکنجه‌های اولیه، وی را در اواخر تابستان همان سال به زندان قزل‌حصار منتقل کردند.
وی که در تشکیلات زندان قرار داشت، از جانب همرزمان مجاهدش با نام صمیمی «عمو عباس» صدا زده می‌شد.
شدت شکنجه‌هایی که به وی در قزلحصار اعمال کردند باعث شد که بینایی چشمانش به‌شدت افت کند.
به‌نوشته یکی از همبندیهای وی، در سیزده بدر سال ۱۳۶۲ بچه‌ها را به‌عنوان تنبیهی تقریباً ۲۴ ساعت سر پا نگاه داشتند و بعد سری به سری به بند برگرداندند، در این بین «بعضی از نفرات را حاج داوود به‌طور خاص در موقعی که می‌خواست به‌بند برگرداند، زده بود. که یکی از آنها عموعباس بود. حاج داوود طبق شیوه خودش با پوتین کار که جلوی آن در زیر روکش پوتین، فلز بود، به ساق پای عمو عباس ضربات زیادی زده بود آن‌چنان‌که وقتی وی به بند برگشت روی پای خودش نمی‌توانست بایستد، کینه حاج داوود هم از عموعباس به‌خاطر این بود که اولاً فکر می‌کرد که با این فشارها مرد روستایی و کم سواد و مسنی مثل او باید به‌برد و چون می‌دید که این‌طور نمی‌شود و علاوه بر آن فهمیده بود که حضور عموعباس با روحیه بالایی که دارد، برای نفرات انگیزاننده است... در جاهای مختلف کینه حیوانی خود را سر او خالی می‌کرد».
دژخیم حاج داوود هم‌چنین بارها تلاش کرد که وی را با اهرم فرزند و خانواده به تسلیم وادارد و حتی یک بار از وی خواسته بود که تنها بگوید من هوادار نیستم و کاری به کسی ندارم تا آزادش کنند اما عموعباس استوار و مقاوم بر سر مواضع مجاهدی‌اش ایستاد.
بار دیگر یکی از مأموران دستگاه قضایی رژیم در زندان، تلاش کرد با شیوه بحث و ارشاد، مقاومت وی را در هم بشکند. وی از عمو عباس سؤال کرده بود: «مگر از سازمان چه دیدی که این‌قدر از آن دفاع می‌کنی؟... تو با حرف‌هایی که می‌زنی نشان می‌دهد که آدم صادق و پاکی هستی ولی رهبران شما این‌طور نیستند». عمو عباس در جواب گفته بود: «آیا چشمه وقتی در کوهستان جاری می‌شود پاک‌تر است یا وقتی که به دشت می‌رسد». مأمور رژیم که متوجه مقصود عمو عباس نشده بود می‌گوید: «معلوم است سرچشمه پاک‌تر است». عمو عباس ادامه داد: «وقتی به‌قول خودت ما پاک و صادق هستیم، رهبری ما چقدر باید پاک و پاک‌کننده باشد» که مأمور قضاییه رژیم عصبانی شده و او را با لگد از اتاقش بیرون می‌اندازد و فوراً دستور می‌دهد تا او را به انفرادی ببرند.
نهایتاْ عمو عباس در بی‌دادگاه ضد شرع آخوندی به ۳ سال زندان محکوم گردید.
وی پس از سپری کردن دوران محکومیت و آزادی از زندان مجدداً به سازمان وصل شد و در کار اعزام هواداران برای وصل به نیروهای رزمی سازمان در منطقه مرزی غرب کشور، فعال بود و همراه با اکیپهای آماده اعزام تردد می‌کرد.
در جریان اعزامی اکیپی از هواداران در سال ۱۳۶۵، توسط پاسداران جنایتکار شناسایی و دستگیر گردید. عموعباس اوج مجاهدت و فداکاری را در این صحنه به نمایش گذاشت، آنجا که متوجه خطر شد و با علامتی که به هواداران داد، آنها را از خطر رهانید و خودش دستگیر شد.
دژخیمان خمینی وی را به زندان برازجان منتقل کرده و زیر شدیدترین شکنجه‌ها قرار دادند. اما از آنجا که این مجاهد پاکباز بر مواضع مجاهدی خود ایستاد، در جریان قتل‌عام زندانیان سر موضع در تابستان ۱۳۶۷ به فرمان خمینی ملعون، همراه با هزاران مجاهد سر موضع دیگر در سراسر ایران سر بدار شد و به کاروان عظیم شهدای مجاهد خلق پیوست.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط