۱۴۰۴/۱۲/۲
موج نو ـ قسمت شانزدهم ـ جنگ استراتژیها
۱۴۰۴/۱۱/۲۵
تصور کنید با قلعهای هولناک از دل افسانهها روبهرو هستیم؛ قلعهای که در آن دیوی خونریز سکونت دارد و برای رهایی از شرّ او، باید طلسمش شکسته و بنیان قلعهاش ویران شود.
برخی معتقدند باید در برابر درِ این قلعه دست به تظاهرات مسالمتآمیز زد؛ به باور آنان، چنین اقدامی دیو را وادار به عقبنشینی کرده و او را از ادامه حضور در قلعه منصرف خواهد کرد. استدلال میکنند که ساکنان «ده بالایی» نیز همین روش را برگزیدند و نتیجه گرفتند.
گروهی دیگر پیشنهاد میدهند که باید نگهبانان قلعه را جذب کرد؛ با ارائه مشوقها و ابزارهای ارتباطی، شاید بتوان موجب ریزش در میان آنان شد تا خود، کار را یکسره کنند. با این حال، اگر همین نگهبانان در فهرستهای تروریستی قرار گیرند، بدیهی است که چنین نظریهای و حامیانش با چالش جدی مواجه خواهند شد.
در مقابل، عدهای بر این باورند که این دیو با دیگر دیوان افسانهها تفاوت دارد؛ موجودی استثنایی در قساوت و خشونت که حتی در مقایسه با ضحاک نیز چهرهای بهمراتب خونریزتر دارد. نگهبانانش نیز افرادیاند که از ریختن خون هزاران نفر ابایی ندارند. بنابراین، از منظر این گروه، تنها راه مقابله، سازماندهی، تجهیز و رویارویی قاطع و مسلحانه با این قلعه است.
در این تمثیل، آن «دیو» همان نظام ولایت فقیه معرفی میشود؛ نظامی که مخالفان خود را «محارب» مینامد و نیروهایش را چنان پرورش داده که حذف مخالف را عملی موجه تلقی کنند.
اکنون از فضای تمثیل فاصله بگیریم و به تقابل مردم ایران با دیکتاتوری ولایت فقیه بنگریم. پس از گذشت چهلوهفت سال، کارنامه عملکردها و روشها روشنتر از هر زمان دیگری پیشِ روی افکار عمومی قرار دارد.
این دیکتاتوری، مشابه نظام سلطنتی پیشین نیست که بتوان آن را با تظاهرات مسالمتآمیز سرنگون کرد. شاه، بهعنوان یک متحد وابسته به غرب، زمانی که سیاستهای آمریکا تغییر کرد، ناگزیر از کاهش سرکوب شد و همین امر به شکستهشدن فضای اختناق و حضور میلیونی مردم در خیابانها انجامید. اما ساختار ولایت فقیه از چنین منطق و الزامی پیروی نمیکند.
در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، حدود نیممیلیون نفر از مردم تهران در اعتراضات گسترده شرکت کردند. خمینی همانند جانشینش، خامنهای، با این تجمع برخوردی خشونتبار کرد؛ اعتراضات به گلوله بسته شد و هزاران نفر کشته یا اعدام شدند.
نتیجه چه بود؟ هنگامی که حاکمیت با تظاهرات مسالمتآمیز گسترده مواجه شد، نهتنها به مطالبات پاسخ نداد، بلکه سرکوب را تشدید کرد. بدینترتیب، تلاشهایی که با هدف وادار کردن حاکمیت به عقبنشینی و پذیرش حداقل آزادیها صورت گرفته بود، بینتیجه ماند و ماهیت سرکوبگر نظام بیش از پیش آشکار شد.
برخی تصور میکنند که میتوان با چند فراخوان رسانهای، فعالیت مجازی، یا کارزارهای تبلیغاتی، چنین نظامی را سرنگون کرد. اما اگر چنین امری ممکن بود، جریانهایی چون سازمان مجاهدین خلق ایران میتوانستند سالها پیش به این هدف دست یابند. در عمل، آنان مسیر پرهزینهتری را برگزیدهاند که مبتنی بر سازماندهی، ایجاد شبکههای مقاومت و پرداخت هزینههای سنگین بوده است.
بدیهی است که رسانه و تبلیغات، ابزارهایی ضروری در هر مبارزه سیاسیاند و نمیتوان نقش آنها را نادیده گرفت؛ اما این ابزارها زمانی مؤثر خواهند بود که پشتوانه یک خطمشی و استراتژی منسجم و عملی داشته باشند. رقابت اصلی در عرصهای فراتر از جنگ رسانهای جریان دارد.
اکنون، در چهلوهفتمین سال حیات رژیم آخوندی، این پرسش مطرح است که کدام راهبرد توانسته پیش برود: پرهیز مطلق از خشونت؟ مقاومت مدنی؟ اصلاح درونساختاری؟ جذب نیروهای حکومتی؟ یا راهبرد «مقابله قاطع»؟
در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ نیز، از نگاه نویسنده، این ارزیابی تقویت شد که ساختار ولایت فقیه تنها زبان قاطعیت را میفهمد. همچنین قرار گرفتن سپاه پاسداران در فهرستهای تروریستی برخی کشورها، از منظر حامیان این دیدگاه، تأییدی بر همین برداشت تلقی میشود.
در نهایت، در رقابت میان راهبردها، آن استراتژیای دست بالا را خواهد داشت که بتواند پیشروی کند و کارآمدی خود را در عمل نشان دهد؛ و آلترناتیو واقعی نیز از دل همان مسیر شکل خواهد گرفت.
