بخوان بهنام گل سرخ ـ شماره ۹۰ ـ مجاهدین شهید فریدون و فرهاد ریاضیدوست
۱۴۰۴/۱۲/۱۵
مجاهدین شهید فریدون و فرهاد ریاضیدوست هر دو اهل لاهیجان بودند؛ هر دو دانشجو و هر دو فرزند یک خانواده، دو برادر بودندکه از خطه شمال برخاستند و دامنه دفاع از شرافت یک خلق رو تا استانهای تهران و کرمانشاه هم گستردند.
فریدون همان اوایل سال۶۰ دستگیر شده بود ولی مزدوران از دلاوریهای او زخمهای زیادی به دل داشتند، برای همین اومدن فریدون به زندان همراه بود با ضربات کابل و شکنجههای زیاد. عجیب چهره بشاش و شادی داشت. اهل شعر و ادبیات هم بود و هر جا بود با ترانهای و شعری به جمع همبندی هاش صفا میداد. هشتمین شب اردیبهشت۶۴ بود که او را هم صدا زدند، میتونستیم حدس بزنیم که بعد از اتمام اسامی که از بلندگوی بند پخش میشد، عکسالعمل فریدون چی باشه، با لبخندی که هم شادی بود و هم فتح، به چشمان تکتک ما نگاه کرد، از اون نگاههایی که هنوز حسش میکنم، توی چشماش خیلی حرف بود انگار یککلام از فردا میگفت. فکر نمیکردیم در آخرین لحظات که همه ما غرق نگاهش بودیم و ناباورانه رفتنش رو دنبال میکردیم لب به شعر باز کنه، شعری که خوند سوزناک بود ولی باز هم لبخند به لب داشت طوری که بعد از پایان شعرش هم کسی جرأت نکرد اشک بریزه، دستی به شانه حمید زد و با تکان سر که مضمون شعر رو نفی میکرد گفت: ”بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران، کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران“ .
نوشتهاند مزدوران شکنجهگر فریدون به بند اومدند تا اون رو برای اعدام ببرند و در جای دیگری نوشتهاند، هر چند ۴سال از اسارتش گذشته بود ولی هنوز آثار شکنجه و کابلهای شکنجهگران بر بدنش مانده بود.
خامش، سیاهچال! دیوار سرد سنگ، مأنوس با هجوم درد و ستیغ بلند رزم، آرام، در تبسم بیشمار راز، بر دل دیوارخونفشان، ای کاش، لب به سخن میگشودی! ای کاش خود میسرودی، قصهٔ مغرور خویش را، در گوش یادهامان، از افتخارهامان.
وقتی فریدون در سال ۶۴ میرفت، ۴سال بود که یاد برادر کوچکترش فرهاد رو هم در لحظات سخت زیر شکنجه و هم در لحظات سرودخوانی کنار همبندان زنده نگاه داشته بود. فرهاد هم مثل او اهل لاهیجان و دانشجو بود ولی برای تحقق آرمان بلند آزادی و برای ستیز با دشمن آزادی سر از شهرهای محروم استان کرمانشاه در آورده بود.
فرهاد رو در حالی که در صحنه دستگیری از ناحیه هر دو ران پاهایش مجروح شده بود به بند کشیدند. دژخیمان برای مداوای پاهایش هیچ اقدامی نمیکردند و عفونت زخمها، دردی بود افزون بر دردهای شکنجه.
اما فرهاد هم مثل فریدون بشاش، سرزنده و اهل شوخی و لطیفه بود. وضعیت پاهایش خیلی وخیم بود ولی با همان وضعیت خودش رو به کوچکترین بازی و سرگرمی بچهها میرسوند و دمی از بروز روحیه سرزنده انقلابی خودش کوتاه نمیومد و تحمل همین موضوع برای شکنجهگران سخت میومد و به هر بهانهای اون رو دوباره به زیر شکنجه میکشوندند.
سرودی نبود که فرهاد بلد نباشه. در هر فرصتی سرود میخوند و از ما هم میخواست که با او همراه بشیم. یک شب که از خواب بیدار شدم، دیدم فرهاد نشسته و بیداره، در تاریکی و کنجکاوانه نگاه کردم که چکار میکنه، فهمیدم برای اینکه کسی زخمها و عفونت شدید پاهایش رو نبینه، شبانه و وقتی که همه خوابن به مداوا و پانسمان اونها میپردازه. برای همین سعی کردم که متوجه بیدارشدن من نشه ولی تا صبح به او و این روحیه قوی فکر کردم.
۵مهر۶۰ خیابونهای تهران از فریاد ”مرگ بر خمینی“ غوغا شده بود، ولی در خیابانهای کرمانشاه اولین بار این فریاد از حنجره زخمی فرهاد ریاضی دوست بلند شد، دقیقاً در همان روزها و در مهر سال ۶۰. فرهاد توسط پاسداران دستگیر شد.
راهروها پر از فریاد شده بود و مزدوران خشمگین داد و بیداد میکردند، همه فهمیدیم که حتماً دوباره ضربهیی به اونها وارد شده. خیلی نگذشت که فهمیدیم که فرهاد رو دوباره به اتاق شکنجه بردن، ولی نمیفهمیدیم که این همه خشموکین مزدوران برای چیه، تا اینکه این خبر سریع تموم بند رو پر کرد: «فرهاد حین فرار با صدای بلند و تا لحظه دستگیری شعار مرگ بر خمینی رو فریاد کرده بود».
زندان کرمانشاه شبهای سردی رو میگذروند و مهرماه و بادهای سرد پاییزی آغاز شده بود. دژخیمان هم سعی میکردند با آمیختهیی از شکنجه و نیرنگ و فریب سرما رو به بندها و قلبها حاکم کنند، اما هرگز موفق نشدند. در همین گیر و دار اقدام قهرمانانه و شجاعانه فرهاد، گویی بهار رو به بند برگردانده بود، همه میدونستند که این جسارت و شهامت فرهاد بدون جواب نخواهد ماند.
