روایت شاهدان ـ مرتضی هاشمی ـ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۲

تعداد زیادی زندانی سیاسی در سنقر اعدام شدند

بعد از سرنگونی شاه بلافاصله جنبش ملی مجاهدین توسط مجاهد شهید نصرالله مظهری و مجاهد شهید علی آقا سلطانی و بهزاد صیفوری تاسیس شد.

بهزاد صیفوری، انسانی والا و مبارزی برجسته بود. آیا کسی هست که در سنقر او را نشناسد؟  بهزاد در سال ۱۳۳۲ در شهر سنقر در خانواده ای محترم و شناخته شده به دنیا آمد.  دوران تحصیلش را تا اخذ دیپلم در همان شهر گذراند و سپس در دانشسرای راهنمایی کرمانشاه ادامه داد و مدرک فوق‌دیپلم گرفت.  از سال‌های نوجوانی در صف مبارزات علیه دیکتاتوری شاه ایستاد.
در روزهای قیام ۵۷، از فعال‌ترین و شناخته‌شده‌ترین چهره‌های مبارز در سنقر بود.  پس از پیروزی قیام، در تأسیس و راه‌اندازی دفتر هواداران «جنبش ملی مجاهدین» درمحل پیشاهنگی سنقر نقشی مؤثر داشت. مدتی بعد، برای ادامه فعالیت‌هایش به کرمانشاه رفت و در تشکیلات «انجمن جوانان» مسئولیت‌های متعددی برعهده گرفت.  در تابستان ۱۳۶۰، در جریان سـ.رکوب گسترده وسراسری بهزاد دستگیر شد. به‌دلیل نقش و مسئولیتش ، مدت کوتاهی پس از بازداشت، در ۱۸ آذر ۱۳۶۰ همراه با جمعی دیگر همچون فریبرز حمامی ، محمدتقی مطیعا ، قربان مداح شیرازی ، گیتی ونایی وجوادقندی در تپه های خضر زنده کرمانشاه سربدار شد. برای ثبت در تاریخ آن شب یکی از سنگین ترین وغم انگیزترین شب های زندان دیزل آبادکرمانشاه بود. بهزاد انسانی آرام، متین و سخت‌کوش بود؛ صدای آرامش هنوز در یاد دوستانش زنده است.

مجاهد شهید نصرالله مظهری در سال ۱۳۳۰ در شهر سنقر کرمانشاه به دنیا آمد. وی همزمان با تحصیل در مزرعه پدر خود کار می‌کرد. او که محرومیت مردم را در شهر زادگاهش لمس کرده بود، به‌دنبال راهی برای کمک به آنها و رهایی آنها از محرومیت و فقری بود که وی علت آن را در دیکتاتوری شاه خائن می‌دید. نصرالله در این مسیر درس در دبیرستان را رها کرد و از آنجا که فکر می‌کرد در حوزه‌های علمیه، پاسخ آنچه به‌دنبال آن بود را خواهد گرفت به حوزه علمیه کرمانشاه رفت و آنجا مشغول تحصیل شد. اما پس از مدتی دریافت که این خواست در میدان عمل رویارویی با نظام دیکتاتوری شاه خائن به دست میاید و نه در حجره و تنها سر در دروس حوزه داشتن. بنابراین در همان حوزه به فعالیت علیه نظام حاکم روی آورد آن‌چنان که در کل حوزه به‌عنوان یک چهره شجاع و مبارز شناخته می‌شد. سرانجام هم به جرم ایجاد شورش و راه‌اندازی تظاهرات در حوزه علیه رژیم شاه در سال ۵۴ توسط ساواک دستگیر و به شکنجه‌گاه برده شد.
نصرالله در برابر شکنجه‌های سبعانه ساواک شاه استوار ایستاد و خم به ابرو نیاورد. وی در زندان از نزدیک با مجاهدین آشنا شد و آرزوهایی را که داشت در آرمان سازمان مجاهدین یافت و با آنها همراه شد. آشنایی نصرالله با سازمان در زندان درست همزمان بود با ضربه اپورتونیستی به سازمان و حملات همزمان در برابر هر سه جبهه قاطعانه موضع‌گیری کرد و ایستاد.
نصرالله مانند سایر مجاهدان در سال ۵۷ به همت مردم از زندانهای شاه دیکتاتور آزاد شد. پس از آزادی مردم در سنقر با بیش از ۲۰۰ دستگاه اتوبوس و مینی‌بوس پر به استقبال وی آمدند.
نصرالله بلافاصله به صف قیام‌کنندگان علیه دیکتاتوری شاه خائن پیوست و در سازماندهی تظاهرات در سنقر و کرمانشاه نقش قابل توجهی داشت.
پس از پیروزی انقلاب از نفرات اصلی برپایی جنبش ملی مجاهدین در سنقر بود.
نصرالله در میان همرزمانش به تواضع، صمیمیت، انتقاد پذیری، و مایه‌گذاری برای دیگران و جدیت بالا در کارها و تعهدات شناخته می‌شد.
وی در فاز سیاسی ابتدا مسئول جنبش مجاهدین در کرج بود. سپس در بخش اجتماعی کرمانشاه و بعد همدان به ایفای مسئولیت پرداخت.
نصرالله هم‌چنین از طرف سازمان کاندیدای مجلس شورای ملی در کرمانشاه بود که به مرحله دوم راه یافت اما آخوندهای مرتجع با تقلبات خود مانع ورود وی مانند سایر مجاهدان به مجلس شدند.
در رابطه با شناخت این مجاهد والامقام از مرتجعین حاکم یکی از همرزمان نزدیک وی نوشته است: «به همراه مجاهد شهید علی صمیمی با شهید نصرالله مظهری بودیم که علی از نصرالله پرسید: حاج آقا الحمد الله که زحمات و دلاوریها به نتیجه رسید بعد از این دیگر می‌توانید خستگی سالیان زندان را از تن به در کنید. ناگهان شهید نصرالله جمله‌ای گفت که من میخکوب شدم. او با صدایی بسیار دل‌گیر و ناشی از رنجی عظیم گفت: علی جان علی عزیز نمی‌خواهم ناامیدت کنم ولی با چیزهائی که من در زندان از این جماعت دیدم و شنیدم (منظورش جماعت آخوندها بود) می‌توانم به‌جرأت بگویم که هیچ امیدی به این‌ها نیست؟!»
نصرالله قهرمان مانند همه مجاهدان پس از سی خرداد به زندگی کاملاً مخفی روی آورد تا آن که روز هشتم آبان ۱۳۶۰در یک مأموریت در شهر بروجرد مورد شناسایی مزدوران رژیم قرار گرفته و در درگیری با آنها به‌شهادت می‌رسد.
این روحانی مجاهد و وارسته در بخشی از نامه به خانواده‌اش این طور نوشته است:
«... ما برای تحقق جامعه قسط و تحقق آن جامعه بی‌طبقه توحیدی که آغاز تاریخ واقعی انسان است راه طولانی، خونین، پیچان و بسیار مشکل را پس از افت و خیزها داریم (گر مرد رهی میان خون باید رفت) برای این‌که بین ما و بین رژیم اختلاف بنیادی است یعنی بین ما که اعتقاد به خدای یگانه داریم و به تحقق قسط و نفی استثمار و بهره کشی در صحنه جامعه داریم و بین رژیمی که خواستار طبقات و نظام بهره کشی و ستم هست هیچ رابطه‌ای جز نبرد خونین وجود ندارد... به قول گل سرخ انقلاب مهدی رضایی «تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست شکست و پیروزی هم هست اما سرانجام پیروزی از آن خلقهاست»... بی‌شک ما با حکومتی درگیر هستیم که روی تمامی جنایتکاران تاریخ را سفید کرده است... ... . در این راه با شهدا عهد و میثاق می‌بندیم تا امحاء ظلم و ستم و آزاد کردن مکتب و خلق از اسارت خمینی پلید از پای نخواهیم نشست»

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط