بخوان بنام گل سرخ ـ شماره۱۱۰ ـ مجاهدین شهید منوچهر ابراهیمی و قربانعلی(احمد) فلاحتگر

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت، که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد

مجاهد شهید منوچهر ابراهیمی، متولد ۱۳۳۶ از ارسنجان فارس، دانشجوی رشته اقتصاد دانشگاه ملی تهران، در سن ۲۶ سالگی در تاریخ ۱۰ مهر ۱۳۶۲ تیرباران شد و به شهادت رسید.

منوچهر ابراهیمی دانشجوی ورودی سال ۵۳ به دانشگاه تربیت معلم بود که پس از آن به دانشگاه ملی رفت. او دانشجوی ممتاز رشته اقتصاد بود. در فعالیت‌ها علیه رژیم شاه خائن شرکت فعال داشت. به همین علت دستگیر شد و ۴ ماه و نیم را در زندان‌های ساواک سپری کرد. منوچهر پس از آزادی از زندان در سال ۵۸ به صورت حرفه‌ای وارد تشکیلات سازمان مجاهدین شد و در بخش سیاسی به فعالیت‌های خود ادامه داد. او از نسلی بود که از همان ابتدا خیانت به انقلاب مردم را دریافت و برای بازپس‌گرفتن آزادی و زنده کردن اعتماد خلق، قدم در راهی پرمخاطره گذاشت. فروتنی و تواضع و در عین حال بی‌قراری در او چشمگیر بود.

در سال ۱۳۶۰ نیروهای سرکوبگر خمینی به پایگاه آرشیو بخش سیاسی سازمان مجاهدین در خیابان نظام‌آباد حمله کردند. منوچهر مسئول پاسخگویی مراجعات به پایگاه بود. طبق طرح دفاعی قرار بر این بود که اگر مورد جدی بود، او هم‌زمان سر و صدا راه بیندازد تا بقیه بچه‌ها متوجه شده و پایگاه را ترک کنند. از این رو با زنگ خوردن در پایگاه و باز کردن در، چیزی نگذشت که صدای داد و فریاد او از حیاط شنیده شد و همه فهمیدند که حمله شده و باید پایگاه را ترک کرد و بلافاصله از طریق پشت‌بام اقدام کردند. منوچهر در آن روز دستگیر شد اما سلامت جان همه بچه‌های پایگاه را تضمین کرد.

منوچهر ابراهیمی دو ماه بعد از دستگیری به دست مزدوران خمینی به شهادت رسید؛ در حالی که حتی اسم واقعی خود را نگفت و خود را به عنوان منوچهر نجاتی معرفی کرده بود، اما نهایتاً توسط یکی از فالانژها که در زمان شاه او را می‌شناخت، شناسایی می‌شود. وی تا آخرین لحظه زندگی بر پیمانش وفادار ماند.

مجاهد شهید قربانعلی فلاحت‌گر، متولد ۲۷ مهر ۱۳۲۶ از بابل، لیسانس زمین‌شناسی، در سن ۵۶ سالگی در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۳۸۲ به شهادت رسید.

از نوشته‌های شهید:
«در خبرها خواندم پدری به خاطر فقر و بی‌پولی، قدرت اداره خانواده‌اش را نداشته، از روی استیصال تصمیم به خودکشی می‌گیرد. اما ۳ بچه دختر دارد: ۱۶ ساله، ۱۱ ساله و ۵ ساله، که نمی‌تواند آن‌ها را در جامعه خمینی‌زده بی‌سرپرست رها کند. در اوج عواطف پدری تصمیم می‌گیرد کودکانش را همراه خودش به قتل برساند. خواندن این خبرها برایم عذاب‌آور بود. در لحظه خواندن خبر، قلبم داشت از جا کنده می‌شد. این خبر یک خرج پرتابی بود که مرا به جلو و به سمت خواهر مریم پرت کرد. فهمیدم که آن روز که خواهر مریم دست خواهران شورای رهبری را بالا برد، چه آینده‌ای را ترسیم کرد. احساس کردم قلبم باز شد. آن شعف ایدئولوژیک که محمود قائم‌شهر در روز معرفی شورای رهبری از آن صحبت می‌کرد و من علی‌رغم آن‌که به حقانیت این انتخاب و صلاحیت تک‌تک خواهران شورای رهبری شک و تردید نداشتم، آن را لمس نمی‌کردم و نمی‌دانستم چرا. اما آن روز که این خبر را خواندم، تو گویی که پرده‌ای ضخیم پاره شد و نور خواهر مریم از آن به اعماق قلبم تابید و آن‌جا را گرم کرد.»

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط